فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 29

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 29

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

Matisa_ماتيسا
رو زمين نشستم.
و سرم رو روب زانوهام گذاشتم.
چشم هامو بستم وتنهايى هامو در آغوش كشيدم.
خدا مى دونه چى به من گذشته.
من از جنس شيشه ام نه سنگ.
من شكسته و داغونم.
ديگه خورشيدى نيست كه با نورش اميدوار باشم.
وجودم سراسر تاريكى و نا اميديه.
سخته جلوى همه كمر خم كنى.
سخته درداتو به غريبه بگى.
سخته برات كه بگى من ضعيفم دستامو بگير اما من واقعاً نمى تونم.
تنها نمى تونم.
دستشو روى شونه برهنم احساس كردم.
سرمو بلندم كردم و خيره به آرامش آبى آسمانيش شدم.
كتشو رو شونه هام انداخت.
چشمامو باز و بسته كردم و آروم نجوا كردم:
-مرسى.
حرفى نزد و به تكون دادن سرش اكتفا كرد.
بلندم كرد ومنو با خودش هم قدم كرد.درسـا_DorSa

جلوى پنجره ايستادم.
هنوز به پايين نگاه نكرده بودم كه دستى رو پشت كمرم حس كردم كه يهو پرت شدم.
بى اختيار جيغ كشيدم و ترس رو با تك تك سلول هاى بدنم حس كردم.
به دقيقه هم نكشيد كه حس كردم روى يه جسم نرم و بادى ام.
يهو زدم زير گريه و دستمو گذاشتم رو قلبم.
سعى كردم خودم رو آروم كنم.
-اَه هى گفتم اين تشك بادى رو از اينجا بردارم.
بيا امروز روز مرگت نيست.
انشاالله سرى بعد.
به سمت صداش برگشتم و با خشم بهش زل زدم.
سريع از تشك بادى پايين اومدم و با قدم هاى محكم و عصبى رفتم سمتش.
با صداى بلند گفتم:
-كثافت نگفتى بلايى سرم بياد؟
رخ به رخش ايستادم.
با صدايى پر تحكم كن گفت:
-تو كه وجود داشتى كوچولو!
مى خواستى بميرى؛چى شد پس؟
جوجو نمى خواد بميره با اون صداى جيغش؟
دستمو بلند كردم كه بزنم تو گوشش كه دستمو تو هوا گرفت و با يه حركت پيچوند.
-آخ چته نره خرِ وحشى؟
دستم حيوون.
چرخوندم و از پشت منو كشيد تو بغلش.
هُرم نفس هاى گرمش به وضوح گردنم رو قلقلك مى داد.
در گوشم زمزمه كرد:
-ببين دختره ى وحشى،سگِ هار ديگه نگيرتت.واضحه يا برات واضح كنم؟
با درد گفتم:
-دستم.
-دِ نشد.
جوابم اين نيست.
اشكم از چشمم فرو افتاد.
-باشه.
ول كن دستمو؛شكست.
-بقيش؛بدو.
-ببخشيد.
دستمو ول كرد و پرتم كرد رو زمين.
راهشو كج كرد و رفت سمت خونه.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 29 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 29 ، قسمت بیست و نهم ، قسمت بیست و نه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا