فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 28

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 28

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol
Matisa_ماتيسا
سمتم هجوم آورد و منم از تخت پريدم پايين و تند رفتم سمت در.
كليدو تو قفل در چرخوندم و كه موهامو از پشت كشيد.
دستگيره رو كشيدم كه در باز شد.
با جيغ كمك مى خواستم.
-كمك تو رو خدا يكى كمك كنه.
دستش رو جلوى دهنم گرفت كه گازمحكمى از دستش گرفتم.
دستش شل شد و منم محكم با ارنجم به پهلوش زدم و از بغلش خارج شدم.
دنبالم مى دويد.
با اون كفش هاى بلند بى نفس مى دويدم كه پاشو گذاشت رو حريرلباس كه با مخ خوردم زمين.
درد بدى تو سرم پيچيد.
نشست پشتم دقيقاً روى كمرم.
موهامو باشتاب ومحكم كشيد كه جيغ زدم.
سرم از گردن به سمت عقب خم شد.
دستمو روى دستش گذاشتم كه شدتش كم كنم اما متوجه ى جسم سرد و برنده اى رو گردنم شدم.
صورتم از اشك خيس بود.
-بازى تموم شد كوچولو.
اصلاً از دختراى هار و وحشى مثل تو..
صداش قطع شد و سنگينى تنش رو رو پشتم حس كردم و جيغ زدم.
چند ثانيه بعد احساس سبكى كردم كه ديدم آرش كنارم دراز كشيده و چشماش بستست...Matisa_ماتيسا
جيغ زدم كه صدايى آشنا گوشمو نوازش داد:
-زهر؛فقط بى هوشه.
نگاهمو به چشم هاى آبيش دوختم.
آراد:اينو بندازيد رو تخت تو ماشين منتظرم.
نگهبان:چشم.
راه رفتن رو پيش گرفت و نگاهى هم بهم ننداخت.
صداش زدم:
-آراد.
بدون اينكه نگاهم كنه با لحنى كه نمى دونستم دقيقاً چيه گفت:
-مى دونى،متأسفم برات كه حرفاتو باور كردم.
با بغض گفتم:
-من هرزه و خود فروش نيستم.مجبورم!
-تمومش كن.حوصله شنيدن حرف هاى مزخرفتو ندارم.
به قدم زدنش ادامه داد.

داد زدم:
-نيستم بفهم؛من هرزه نيستم؛اجاره اى نيستم.
گفت مامانمو مى كشه.
ديدم؛عكس هاى مامانمو ديدم.
ديدم اون عوضى به ستون بسته بودتش.
ديدم ديگه جون نداره.

ايستاد و برگشت:
-باشه راست مى گى ديديش؛كه چى؟
فكر كردى مادرت راضيه كه خودفروشى و تن فروشى كنى؟
فكر كردى راضيه كه دخترش براى نجات جونش اجاره اى باشه؟
متأسفم.
متأسفم براى طرزفكرت و عقايد پوچت.

-دِآخه لعنتى اگه قبول نمى كردم كه نه من زنده بودم نه مامانم.
اشكام بهم امان نمى داد و فقط گريه مى كردم.
ادامه دادم:
-اگه راضى بودم كه فرار نمى كردم.
من هيچكسو ندارم.
دردمو به كى بگم؟
داد زدم:
-بگو ديگه.
چرا ساكتى؟
به كى بگم ها؟


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 28 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 28 ، قسمت بیست و هشتم ، قسمت بیست و هشت ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا