فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 24

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 24

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

با جديت گفت:
-بلند شو.
آروم از رو زمين بلند شدم.
لباسارو داد دستم و در گوشم طنين زد:
-مطمئنم بهت مياد.
خانوم نقوى؟
-بله آقا؟
-از امروز ايشون غذا و لباس من رو آماده مى كنه.
اتاقمو تميز مى كنه و بقيه كار هاى مربوط به من..
خودت نظارت كن.
-چشم آقا.
برگشت به سمت كه من هنگ بودم.
-شما هم خوب گوش كن كه ياد بگيرى.
كارتو اشتباه انجام بدى تنبيه مى شى.
بعد از يك دقيقه گفت:
-نشنيدم بگی چشم!
آروم گفتم:
-چشم.
-برو به كارت برس.
-با قدم هاى سنگين از پله ها رفت بالا.
-بجنب دختر جون آقا از بى مسئوليتى بيزاره.
-الان من خدمتكار شدم؟
-حالت خوبه؟
-نه.
-چرا گريه مى كنى؟
جوابى ندادم و رو زمين نشستم.
چه دنياى عجيبيه.
تو يك لحظه از عرش به فرش مى رسى.
تو يك چشم بر هم زدن خاكستر مى شى.
dorsa_درسا
خانم نقوی اتاقمو بهم نشون داد.
خانم نقوی:
_اینجا اتاقته.
نگاهی به اتاق انداختم و گفتم :
_الان باید دقیقا چکار کنم؟
_ببین دختر جون بزار چند چیزو همین اول بهت بگم.
سرپیچی از دستورات آقا عواقب بدی به دنبال داره.
اینجا همه به هم احترام میزان و تو که خدمتکار مخصوص آقا هستى بعد از اینکه آقا گفتن میتونی بری بخوابی و هر ساعتی خوابیدی سر ساعت 5 بیدار میشی و لباس هایی که قراره اون روز اقا بپوشن رو آماده میکنی و ساعت 7 صبحانه اقارو میبری و هر موقع آقا رفتن اتاقشون رو تمیز میکنی ،ساعت 12:30 میزو میچینی و ساعت 1 غذارو میبری اتاق اقا و ساعت 9 شام.
امیدوارم در انجام وظایفت کوتاهی نکنی.
با گفتن این حرف رفت به سمت در اتاق و خارج شد.
رو تختم نشستم.
خب من تورو نزنم زمین که درسا نیستم .
دارم برات،کاراتو انجام میدم ولی کاری میکنم به غلط کردن بیوفتی.
تو فکر نقشه کشیدن بودم که..
یکی عین گاو سرش انداخت اومد تو اتاق.
رشته افکارم رو پاره کرد.
اه بر خر مگس معرکه لعنت.
_داری چه غلطی میکنی؟
حرصم گرفته بود.
از جام بلند شدم و رخ به رخش ایستادم.
نگاهی پر از تحقیر به سر تا پام انداخت .
_چقدر لباس جدیدت بهت میاد.
شدیدا حرصم گرفته بود .
_تن خور لباس من حرف نداره ولی با این لباس زشتی که دادی سلیقتون کاملا مشخصه ولی از اون جایی که من خیلی زیبا و خوش هیکلم این لباس بیریختم بهم میاد.
پوزخندی تحقیر آمیزی زد و سرشو پایین انداخت با انگشت شستش لبشو لمس کرد.
مشخص بود خندش گرفته.
از خودم بدم اومد که باعث خندش شدم.
داشتم خود خوری میکردم که صدای نحسش سنسورامو بهم ریخت.

-میخوای بگی لباس خدمتکاری دوست داری؟
خوبه که دوسش داری حداقل با عشق به کارت ادامه میدی.
با این که از حرفش حرصم گرفته بود ولی بیشترین چیزی که ذهنم رو درگیر کرده بود این که چرا صداش شبیه عر عر خره در حال زایمان بود.
با این تشبیهم نتونستم خودمو کنترل کنم و پاچیدم از خنده.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 24 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 24 ، قسمت بیست و چهارم ، قسمت بیست و چهار ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا