فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 23

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 23

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

Samiyar_ساميار
-گفتم كيه؟
-فروشنده نيستى چرا مى خواى بدونى؟
دختر مى خواد لوند و جذاب واسه ی خوشگذرونى.
مى خواستم اونو بهش پيشنهاد بدم كه هيچى نمى فروشى.
بريم پاى معامله مى خوام برم.
-بيا
درسا:ميشه برم پيشش فقط پنج دقيقه.
فروزان فر:برو باره آخرته كه مى بينيش.
از اتاق خارج شديم و به سمت اتاق فروزان فر رفتيم.
Dorsa/درسا
با سرعت دويدم سمتش و زمين نشستم.
سرشو گذاشتم رو پام و با گريه گفتم:
-عزيز دلم چى شدى؟
با صداى آرومى كه به سختى شنيده مى شد گفت:
-درسا ببخشيد.
-اين چه حرفيه؟
اشكاشو پاك كردم وادامه دادم:
-چرا اين ريختى شدى زشت؟تو كه قوى بودی
-فكر مى كنى.
خيلى درد دارم.
-ماتيسا قوى باش همه چى درست مى شه.
-اون مى خواد منو بكشه.
نمى بينى؟
سرفه اى كرد.
-نمى دونم چى تو فكرشه؟
دو ميليارد پول كمى نيست.
-درسا دو ميليارد قيمت يك آدمه مى فهمى؟
يه موجوده زنده.
آدم فروشى كار خوبيه به نظرت؟
يعنى آدم زنده كه مى تونه فكر كنه،راه بره،كار كنه،اختراع كنه و هزار و يك كار ديگه،دو ميليارد ارزش نداره؟
-ماتيسا.
موهاشو نوازش كردم و ادامه دادم:
-همه مثل تو فكر نمى كنن.
در اتاق باز شد و دو نفر اومدن تو.
يكيشون ماتيسا رو بلند كرد.
-كجا مى بريدش؟
-به تو ربطى نداره؛برو بيرون صاحب جديدت منتظره.
از اتاق رفتم بيرون كه ديدم پسره به ديوار تكيه داده و داره منو نگاه میکنه
تكيه اشو از ديوار برداشت و اومد سمتم.
-بيا.
دنبالش رفتم كه يه چشم بند بست به چشمام.
دستمو گرفت و هدايتم كرد.
بعد از چند دقيقه چشم بندو باز كرد و سوار ماشين شد.
-سوار شو.
-پس مانتو و رو سرى چى؟
عصبى داد زد:
-به من چه؟
از كدوم گورى مانتو بدم بهت آخه؟
سوارشو بابا.
انگار ملت وايسادن تورو ببينن.
سوار ماشين شدم و ماشين حركت كرد.
DorSa_درسا
جلوى يه خونه نگه داشت و دوتا بوق زد.
يه مرد نسبتاً درشت هيكل از خونه اومد بيرون و درو باز كرد.
رفت داخل خونه.
يه استخر خيلى بزرگ وسط حياطش بود.
دستى از پشت خيلى ريز هولم داد سمت جلو.
برگشتم سمتش.
بدون اينكه نگاهم كنه گفت:
-برو تو وقت براى آناليز زياده.
-نه ديگه مرسى تا اينجا خيلى زحمت كشيديد و لطف كرديد.
فقط يه مانتو و شالى چيزى بديد من خودم مى رم.
پوزخندى زد و چند ثانيه بعد قهقهه زد.
-به چى مى خندى؟
-به تو.
-چيز خنده دارى ديدى مگه؟
-نه اما شنيدم.
جدى شد و گفت:
-كسى قرار نيست جايى بره!
با پرويى تمام گفتم:
-من كسى نيستم جناب،درسام؛اين يك.
دوم اينكه پس مرض داشتى منو آوردى اينجا اگه قصدت كمك نبود؟
سوم هر چقدرم پول دادى بهت برمى گردونم.
يك تاى ابرومو دادم بالاو لبخند پرويى زدم.
چشماشو و باز وبسته كرد و لبخند مرموزى زد.
-كه اينطور!
-بله بله همين طور.
ابروهاشو كشيد تو هم وعصبى بهم چشم غره رفت.
بازومو گرفت تو دستش و محكم فشار داد و كشيدم داخل خونه.
-خيلى حرف زدى.
در خونه رو باز كرد و پرتم كرد رو زمين.
-حالا گوش كن من بگم.
اينجا قرار نيست اتل متل ول معطل شير فهمه؟
اينجا كار و كار و كار.
تو فقط كار مى كنى اونم نه هر كارى؛كار هاى مربوط به من.
هر وقت چيزى خواستم در اختيارم قرار مى گيره.
هر چيزى.
تو از خودت نه جسمى دارى نه روحى.
اون پوليم كه بالات دادم عمراً بتونى بهم برگردونى.
بگو ببينم دارى پنج ميليارد بهم بدى؟
مسلماً ندارى تازه من پنج ميليارد دادم خريدمت پس ده ميليارد مى گيرم ازت تا آزادت كنم.
دختر خوبى باش پس.
اين،اين چى گفت؟
-چى؟
-نخودچى
خانوم نقوى؟
-بله.
-يه دست لباس خدمتكار بيار.
سايز سى وشش فكر كنم.
-چشم آقا.
چشمام هر لحظه گردتر مى شد.
لباسارو داد بهش
- بفرماييد آقا


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 23 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 23 ، قسمت بیست و سوم ، قسمت بیست و سه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا