فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 21

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 21

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

MatiSa_ماتيسا
تحمل اين دردها زيادى بود و بدنم نمى كشيد.
با چنان تن بلندى داد زد:
-كوش پس؟
بدو اون ماشينو بيار.
با قدم هاى بلند از اتاق خارج شد.
هنوزم صداى جيغ و داد التماس مى يومد.
صداهايى از افراد ناشناس.
نمى دونم پشت اين در،پشت اين ديوارا چيه.
نمى دونم چرا و براى چى التماس مى كنن.
-توووووورووو خدداااا رحم كن.
نننننههه نكن تورو خدا.
جون هر كى دوست دارى نكن.
چشامو بستم و سرمو تكون دادم.
نمى خواستم بشنوم.
كه در اتاق با شدت باز شد.
-خوب كجا بوديم؟
آها يادم اومد.
چراغ بالا سرم رو روشن كرد و ماشين تو دستش رو جلوى چشمام گرفت و دكمه ى كنار ماشين رو روشن كرد.
نوك تيغه ى فلزى ماشين شروع به چرخيدن كرد.
رفت و كنارم ايستاد.
چند ثانيه بعد سوزش وصف نشدنى رو تو دستم احساس كردم.
جيغ مى زدم و خودمو رو صندلى تكون مى دادم.
فقط مى خنديد.
حركت خونو رو دستم احساس مى كردم و جيغ مى زدم.
اشكام بى اختيار مى ريخت ولى التماس نمى كردم.
مى دونستم اونم همينو مى خواست.
التماس.
التماس نكردم چون مى دونستم كه اين پايان زندگيم نيست.DoRsa_درسا
پسر اومد سمتم و تقريباً داد زد:
-دست نگه دار.
-اما...
-نشنيدى چى گفتم؟
حالا هم برو بيرون.
تمام بدنم مى لرزيد و به اون دوتا خيره شده بودم.
مرد سرشو انداخت پايينو راه خروج رو پيش گرفت.
كنار تخته فلزى ايستاد و خيره به گوى هاى خاكستريم شد.
دستشو آورد جلو كه بى اختيار چشمامو بستم و سرم رو چرخوندم.
آروم گفت:
-نيازى نيست بترسى.
طره اى از موهام كه جلوتوى صورتم ريخته بود و كنار زد.
سرشو آورد جلو و درست كنار گوشم آروم نجوا كرد:
-فاميلى آراد كه اسمشو گفتى چيه؟
سرشو آورد بالا و باز بهم چشم دوخت.
هنوز مى ترسيدم و شك داشتم كه حرف بزنم.
گفت:
-دِ نشد ديگه؛حرف نزنى مجبور مى شم بگم باز بياد.
گرفتى كه؟
نمى خواستم دخترونه هامو از دست بدم.
يقيناً بدون اونا خودكشى مى كردم.
با صداى مرتعشى گفتم:
-اونوقت كارى باهام نداريد؟
تضمين مى كنى چيزى رواز دست ندم؟
-آره.
-آراد راد.
-راد يا رادجو؟
-رادجو.
-از كجا مى شناسيش؟
-دوستمه.
-چرا اينجايى؟
-تو مهمونى بوديم كه دوستم از خونه خارج شد و منم پشت سرش كه منو دزديدن و نمى دونم اون كجاست؟
-به آراد چه ربطى داره؟
-اون باعث شد كه دوستم از مهمونى بياد بيرون و من اينجا باشم.
-اسمت؟
-درسا.
موبايلش رو دراورد و يك شماره رو گرفت و رفت تو اتاق.
بعد از چند دقيقه اومد بيرون و گفت:
-اسم دوستت؟
-ماتيسا.
-حرفى زدى نزدى.
چيزى شنيدى نشنيدى.واضحه؟
سرمو تكون دادم و گفتم:باشه.
دستامو باز كرد و شلوارمو پرت كرد بغلم.
-بپوشش؛سريع.
-ميشه برگردى؟
-اى بابا من كه ديدم حالا چه فرقى مى كنه؟
از حرفش سرخ شدم و آروم گفتم:
-خوب خجالت مى كشم.
برگشت.
بعد از چند دقيقه گفت:
-پوشيدى؟
-اوهوم.
-راه بيافت.
بازومو گرفت و سمت در خروجى رفت.
كه اون مرد اومد سمتمون كه رفتم پشت پسره كه باز كشيدم بغل دستش.
نگاهى پراز هوس و پر از حقارت بهم انداخت.
-قربان كجا مى بريدش؟
-پيش رئيس؛اومده؟
-بله.
-خب،كجاست؟
-تو يكى از اتاق ها در حال ادب دختر ناتنيش.
ناخواسته شوكى بهم وارد شد و پاهام تحليل رفت و نزديك بود بخورم زمين كه نگهم داشت.
-باشه؛به كارت برس.
-چشم.
رفت سمت يكى از اون دخترا كه قبلش كنارم بودن.
از مو يكيشون رو گرفت و انداخت تو اتاق.
-نه نه نكن توروخدا.
دختره به شدت گريه مى كرد.
باز حالم داشت بد مى شد.
-تورو خدا كمكش كن.
-نميشه.
همون تورو زيرسيبيلى رد كنم هنر كردم.
-ماتيسا ماتيسا رو نجات بده.
توروخدا.
-مى تونى لال شى يا نه؟
-هيچى ازش نمى دونى؛نمى كِشه.
فروزان فر مى كشتش.
-ببند دهنتو تا گل نگرفتمش.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 21 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 21 ، قسمت بیست و یکم ، قسمت بیست و یک ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا