فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 20

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 20

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

matisa_ماتیسا
با صدای جیغ و سر صدا چشامو باز کردم.
مچ دستام درد می کرد و جسمی زبر و سخت آزارشون می داد.
صداهای مختلف گوشمو آزار می داد.
گوشامو تیز کردم تا بتونم تشخیص بدم هر کس چی میگه اصلا متوجه نبودم که الان تو چه وضیعيتیم.
نگاهی به سر تا پام انداختم که متوجه لباسام شدم .
روسری سرم نبود و مانتویی به تن نداشتم.
رو یه صندلی سفت و سخت نشسته بودم و دستام با طناب به پشت بسته شده بود.
تو شک عجیبی بودم دنیایی از علامت سوال برام ایجاد شده بود .
دریغ از یک صدا و نگاهی آشنا.
کم کم متوجه شرایط مکان و زمان شدم با شنیدن هر جمله ای که مملو از درد و التماس بود علامت سوال های بیشتری برام ایجاد میشد.
شنیدن هر جمله ترس شدیدی برام ایجاد میکرد.
صدای چرخیدن کلید توی قفل باعث شد نگاهم رو به سمت در سوق بدم.
هنگ کردم ولی خودمو به بیهوشی زدم.
صدای قدم های چند نفر نزدیک و نزدیک تر میشد.dorsa_درسا
_خیل خب کوچولو تموم شد .
اشکام صورتمو قاب کرده بود .
دستم لمس شده بود و هیچ حسی نداشتم .
دوباره سمت شلوارم رفت و خواست از پام درش بیاره که باز جیغ و دادا و التماسای من شروع شد.
_تو روخدا این کارو نکن ترو به مقدساتت قسم من هنوز دخترم بی مروت رحم کن هر چقدر پول بخوای بهت میدم.
قهقه ای سر داد که ترسم دو چندان شد .
نگاهم سمت پسره چرخید که سرد و بی روح محو تماشای به تباهی رفتن من بود.
هر چی التماس داشتم تو چشام ریختم وبه چشم هایی که حتی توان تشخیص رنگشو نداشتم خیره شدم ولی بی تفاوت بود.
گریم شدت گرفت.
اون مرد داشت تو کارش پیشروی می کرد.
با تمام وجود جیغ زدم و به هر کی که می شناختم لعنت می فرستادم.
_ لعنت به تو لعنت به فوروزان فر لعنت به ماتیسا لعنت به اراد لعنت به من لعنت به همتون.
در همین حین پسره به سمتم اومد که...Matisa_ماتيسا
با ريخته شدن سطل آب يخ روى سرم و زدن چك محكمى توى گوشم لرز و شوك آنى بهم وارد شد.
مزه ى گرم خونم رو تو دهنم حس كردم.
از سرما كل تنم شروع به لرزش كرد.
با تندى سرم رو بالا آوردم كه جسم سختى به گردنم اصابت كرد و جيغ كشيدم.
صداى نفس هاى عصبيش به وضوح شنيده مى شد.
-خوب خوب بريم سر اصل داستان.
ديگه اونقدر پرو شدى كه تو خونه آدم هاى مهم رفت و آمد مى كنى و باهاش مى رين مهمونى؛آره؟
هرزه بازى دوست دارى نه؟
كشيده ى محكم ديگه اى به گوشم زد كه گوشم سوت كشيد.
-از دست من فرار مى كنى؟
داد زد.
دادى كه چهارستون بدنم به لرزه درومد.
نمى دونى وقتى مى گم بمير بايد بميرى؟
محكم با لگد به معدم زد كه از پشت با صندلى به زمين افتادم.
درد شديد و وصف نشدنى تو كمرم پيچيد و راه رو براى اشكام باز كرد.
به سختى نفس مى كشيدم.
با صداى خش دارى گفت:
-مى دونى ماتيسا،از اولم به دلم ننشستى.
كارى مى كنم روزى صد بار آرزوى مرگتو كنى.
قبلش يه نمايش خوب داريم.
صندلى رو جاى اولش برگردوند كه منم باهاش جابه جا شدم.
داد زد:
-اون ماشينو بيار.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 20 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 20 ، قسمت بیستم ، قسمت بیست ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا