فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 19

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 19

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

Arad_آراد
كلافه نشستم رو صندليم.
شايد زبونش نمى گفت ولى چشم هاش مى گفت.
مى گفت نمى خوام برم كمكم كن.
پكى به سيگارم زدم.
رفتم سمت در اتاق بابام و تقه اى به در زدم.
-بياتو.
-بابا؟
-حرفتو بزن كار دارم.
-از دستم عصبى؟
خونسرد نگاهم كرد.
-خودت چه فكرى مى كنى؟
آروم گفتم:
-اون دختر،اون دختر ازش فرار كرده.
دختر ناتنيشه ولى مى تونه كمك خوبى باشه.
-كافيه.
همين الانش هم احتمالاً كلى شك كرده.
-بابا.
-برو بيرون آراد.
-بابا گوش كن.
-نه تو گوش كن كه همه چى رو بهم ريختى.
سر هوس بچه گانت.
اين همه دختر بايد برى با دختر فروزان فر؟
دختر مى خواى بگو بگم برات بفرستن.
-بابا اين چه حرفيه؟
ماتيسا تو مهمونى بوده و فروزان فر هم دنبالش.
اونم رفته يواشكى سوار ماشين من شده.
-تمومش كن.
فكر كردى من بچم؟
برو براى مهمونى فردا آماده شو تولد پسر اعظميه.
تو از طرف من برو.
آراد نذار فكر كنم بچه اى.
بى هيچ حرفى از اتاق بيرون اومدم و سمت اتاق رفتم كه يه گردنبد ديدم و بازش كردم.
عكس ماتيسا و مامانش و باباش بود.
دلم آشوب بود و عذاب وجدان داشت ذره ذره وجودمو مى خورد.
برش مى گردونم يعنى مى تونم؟matisa_ماتیسا
نمیدونستم داره منو کجا میبره؟
مسیرش برام نا آشنا بود بعد از نیم ساعت ماشین جلوی یه کار خونه ی متروک نگه داشت.
از ماشین پیاده شدم ؛نگاهی پر از تحقیر به سر تا پام انداخت.
معنی این نگاه رو خوب مى فهمیدم.
نگاهی که خبر از اتفاقای خوب نمى داد .
نگاهی که بویی از رحم نداشت.
نگاهى كه تپش قلبم رو دو برابر مى كرد.
نگاهی که مى گفت انقدر تحقیرت میکنم و می زنمت تا به التماس بیوفتی.
با التماس بگی بسه،خواهش مى کنم ببخش که رفتم.
ترسیدم و لرز به دلم چنگ انداخت اما بروز ندادم.
به خودم جرئت دادم و گفتم:
_اینجا کجاست؟
_جایی که برا من لذت و برای حقارته .
_مامانم کجاست؟
_جایی که توام به زودی م یری ولی حالا حالا ها تو خواب مامانتو می بینی.
ماتیسا می خوام ببرمت پیش دوست جون جونیت درسا ولی قبلش با هم یه تسویه حساب داریم نه؟
روبروم ایستاد و چشم تو چشم شدیم .
جوابم در مقابل حرفاش فقط سکوت بود.
ناگهان سرشو تکون داد که یکی از پشت به زانوی راستم محكم لگد زد و درد بدی توی پای راستم پیچید.
روی دو زانو نشستم درست جلوی فروزان فر.
تو دلم به خودم خندیدم که چه راحت به زانو در میام.
با صدای محکم و پر غروری گفت:
_ماتیسا خودتو آماده کن تا جزای سر پیچی از حرف منو ببینی.
داشتم حرفاشو توی سرم معنی می کردم که دستمالی جلوی دهنم قرار گرفت که عبور ذرات خنکی رو حس کردم و سرم سنگین شد و چشمام رو فرو بستم .


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 19 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 19 ، قسمت نوزدهم ، قسمت نوزده ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا