فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 17

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 17

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

Matisa_ماتيسا
يك ماه از اون قضيه گذشت.
تولد رومينا يكى از دوستام بود كه تا هشت شب ادامه داشت.
موقع برگشت.
بغضم باز شكست و اشكام چكيد.
لرز بدى به جونم افتاد.
آراد:چى؟
چه اتفاقى افتاد؟
تمام اون كابوس ها برام تداعى شد.
كار وحشتناكش.

-نمى تونم بگم.
راحتم بذار.
-باشه.
حالا من حرف مى زنم.
خيره نگاهش كردم.
-بگو.
پوفى بيرون داد و گفت:
-نمى تونى اينجا بمونى...
اين جمله رو كه شنيدم تنم يخ بست و لرزم بيشتر شد.
تصور اينكه بازم اون پيدام كنه و دوباره اون شكنجه ها و كارها.
كه ادامه داد:
-مگر اينكه يكى از خدمه اينجا شى.
نمى دونم چى به والدينم بگم كه اينجا بمونى.
نمى دونم چى معرفيت كنم.
به چه عنوانى.
براى همين يكى از خدمه باشى بهتره.
با بهت داد زدم:
-يعنى خدمتكار شم؟
-نه پس بيا تاج سرم شو والا.
چه توقعى دارى؟
تازه اگر عرضه خدمتكار شدنم داشته باشى.
اصلاً تو هنر دارى آخه؟
همون خدمتكار شدنتم شك دارم.
حرف هاش مثل تيرى بود كه ديواره قلبم رو نشونه مى رفت.
با شدت عصبانيت از جام بلند شدم و كفش هام رو پوشيدم و از اتاقش خارج شدم ولى باز برگشتم كه فكر كرد مى خوام بگم باشه.
پوزخندى زد كه داد زدم.
-حاضرم بميرم به جاى اين كه توسط يك بچه عقده اى مثل تو خار شم.
خاك برسر بى شعور بى شخصيتت كنن.
حالا خوبه خونه باباته.
پوزخندش ماسيد و عصبانى بلند شد.
از اتاق خارج شدم كه همه خدمتكارا جمع شدن.
اُه اُه الان باز سگ مى شه.
گاوم زاييد.
لبخند تصنعى زدم و د بدو در رفتم.
دنبالم اومد و من فقط مى خواستم از خونه خارج شم.
-وايسا وايسا بهت گفتم وايسا.
در خونه رو باز كردم كه دوباره اون چشم هاى مرموز و سياه.
نفسام به شماره افتاد و پاهام سست شد.
اون اينجا بود.
فروزان فر...DorSa_درسا
تو اتاق پرتم كردند.
مردى اومد سمتم.
-بلند شو.
مات نگاهش كردم و نگاهم رو وسايل خشك شد.
و بدتر از همه يك چاقوى خونى بود كه روز ميز فلزى پر از خون بود.
دوباره داد زد:
-بلند شو هرزه نشنيدى چى مى گم؟
اشك هام شدت گرفت و فقط دنبال راه فرار بودم.
به سمتم قدم برداشت كه از جام بلند شدم.
-خوبه حالا لخت شو بدو.
خدايا تورو به ابوالفضل كمك كن.
در يك اتاق باز شد و يك پسر قد بلند و خوشتيپ از اتاق اومد بيرون.
-زود باش دِ هرزه.
-آخه چرا؟
مى خواى چيكار كنى توروجدت من دخترم.
پسره خيره نگاهم كرد و چينى به پيشونيش افتاد.
اون يكى مرد منو محكم هول داد سمت ميز كه دولا شدم.
برمگردوند و سيلى محكمى بهم زد كه با سر افتادم خوردم به زمين درست جلوى پاى پسر.
حالم بد و خون بالا آوردم كه ريخت رو كفش پسره.
مرد با لحن پاچه خوارى گفت:
-ببخشيد قربان.
الان مى گم درستش كنه.
زود باش خونتو از كفش آقا پاك كن.
بدو.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 17 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 17 ، قسمت هفدهم ، قسمت هفده ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا