فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 9

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 9

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

خوا ست که جیغ بزنه د ستم روگذا شتم رودهنش وک شوندمش گو شه دیوار
ا
کامل تاریك بود.
هولش دادم سمت دیوارکه دسش روگذاشت روکمرش.
خودمو چسبوندم بهش که جیغ زد و اشكش درومد.
با التماس گفت:
-توروخدا ولم کن.
با دستم بازوش رو لمس کردمکه شمارش شروع شد.
...6-7-8-9-10
االن وقتش بود چراغا روشن شه.
ولش کردم و سریع رفتن وسط سالن.
چراغ ها رو شن شد وکه دیدم همون گو شه ى دیوارن ش سته بود وبا بهت داره
اطرافرو نگاه می کنه.
اشكاشو پاك کرد.
حقش بود می خواست پا رو دمم نذاره.
درسا دویید سمتش.
درسا:چی شده؟
فرهود:ماتیساکجا رفتی؟
بلند شد و محكم زد توگوش فرهود.
آخیش خنك شدم.
لبخند محوى رو لبم نشست.همه نگاها چرخید سمت اونا.
همه فكاشون دو متررسید بهزمین.
فرهود با بهت گفت:
-ماتیسا؟
ماتیسا داد زد:
-خیلی کثیفی.
راجب من چه فكرى کردى ها؟
چطور به خودت اجازه دادى؟
-چی؟مگه چی کارکردم؟
-خفه شو آشغال.
سریع رفت سمت اتاق و مانتوشو پوشید و از در خونه خارج شد.
درسا هم دنبالش رفت.
لبخندم تبدیل به قهقهه شد که همه نگاهم کردند.
رو به فرهودکردم وگفتم:
-عجب آدمی هستی
ا
واقعا.
نگورو نمی کردى.
عجب.
ساکت نگاهم کرد.
،به
اصل هیچ وجه ازش خوشم نمی اومد.
رفتم نشستم رو مبل و موبایلم رو چك کردم._

Matisaماتیسا

باگریه ازمهمونی خارج شدم.
درسا:ماتیسا؟ماتیسا وایسا.ماتی هوى ماتی.
ماتیس..
درسا مدام صدام می کرد ولی یهو صداش قطع شد.
اولش فكرکردم که مثل همیشه اسممومخفف می گه ولی یه آن به خودمگفتم
که درسا هیچ وقت نمی گه ماتیس.
برگشتم که پشت دیوار رو چك کنم که ببینم چرا دیگه صدام نمی کنه.
با دیدن آدم هاى فروزان فر سریع دویدم که دیدم کفش هام بد جور تق تق می
کنه.
درشون آوردم و پا برهنه دوییدم سمت پارکینك.
دنبالم دویدن و منم پشت BMWمشكی قایم شدم.
صداى باز شدن قفل BMWاومد.
منم یواشكی درعقب ماشینوبازکردمو پشت صندلی راننده کف ماشین قایم
شدم و درو بستم.
سه دقیقه بعد در سمت راننده باز شد.
صداش خیلی آشنا بود ولی انقد تو شك بودمکه وقت آنالیز نداشتم.
حرفاى پسرتوجهم رو جلب کرد.
-سامیار فروزان فر خیلی خطرناکه بیا بیرون از اونجا.
گوش کن ببین چی می گم.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 9 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 9 ، قسمت نهم ، قسمت نه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا