فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و چهارم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و چهارم

ویرایش: 1395/11/4
نویسنده: chaampol
🔻در خدمت هستم... یک هفته بعد، آماده س بیاین واسه معامله و تحویل گرفتن.
به وحید نگاه می کند و بلند می شود. وحید هم فنجان را روی میز می گذارد و می ایستد.
- هنوز چاییتونو نخوردین که؟... ناهار در خدمت باشیم مهندس.
وحید می گوید: خدمت از ماس حاجی... عرض کردم؛ مهندس یه جلسه دارن، باید برگردیم دفتر...
ایشالا فرصت بسیاره.
سرپولکی با هر دو دست می دهد و تا کنار در همراهی شان می کند.
محو شلوغیِ بازارچه ی دایره شکل و تخته فرشهایی که روی هم چیده شده، می شود و آدمهایی
که لابه لای فرشها در رفت و آمدند.
- با کی جلسه دارم؟!
وحید لبخند نیمداری می زند.
- هیچ کس!
می ایستد.
- دوباره پیچوندی؟!
وحید بلند می خندد.
- نه!... این دیگه پیچوندن نبود!... بازار گرمی بود.
مثل همان پیچاندن، معنیِ بازار گرمی را هم نمی فهمد.
- خواستم گوشی رو بدم دستش که شما کارت زیاده... سرت شلوغه.
گوشش به حرفهای وحید است و نگاهش به فرعی های تنگ و باریکِ بازار.
- اینجا با اون بالا مالاها فرق می کنه... آدماش، بده بستوناشون، نشست و برخاستشون... نه که
آدمای بدی باشن ها؟ ولی برای معامله، باید مثل خودشون باشی تا ضرر نکنی... شما نگران
نباش... زبونشونو من بلدم. خودم کفِ بازار بزرگ شدم. نونِ همین آدما رو خوردم.
یاد مدلِ نشستن و چای خوردنش می افتد.
پس این اطراف رو بلدی.
وحید یک ابروش را بالا می برد.
- اختیار داری!عین کف دستم همه ی شهرو می شناسم... درسته چند ساله خرجمو از خانواده م
جدا کردم و واسه خودم خونه گرفتم، ولی مادر و برادر کوچیکم هنوز این پایین می شینن.
دلش می خواهد کمی در کوچه های قدیمی قدم بزند. به وحید می گوید.
وحید متعجب نگاهش می کند.
- اینجا مرکز شهر تهرانه... خونه ی های قدیمی و داغون و کوچه های شلوغ... چیزی واسه دیدن
نداره... یعنی داشت؛ ازش نگهداری نکردن... همش خراب شد.
یاد خاطرات دوری می افتد که گهگاه عمو جان برایشان تعریف می کرد. وقتهایی که دو شات می خورد و به قولِ زن عمو، خوشیِ سن دیه گو و مارکتِ بزرگش، زیر دلش می زد و یاد محله ی
قدیمشان می افتاد.
فکری در ذهنش جرقه می زند.
شاید بهترین روش برای آوردن مادرش، پیدا کردن نشانی و تعریف از محله ی قدیمشان باشد...
هیچ وقت به خاطرات عمو جان، دقیق گوش نکرده؛ مگر خانه ای قدیمی با چند اتاق، مغازه ای که
در آن برنج و روغن می فروخته؛ مسجدی که صدای اذانش، روزی سه بار، کل محله را پر می
کرده؛ کلیسای قدیمی و کوچکی که نزدیک محله شان بوده و هیچ شباهتی به کلیساهای سن دیه
گو و سانفرانسیسکو و کل کالیفرنیا نداشته... خانه ای که کنار مسجد بوده و صاحبش، بعد از انقلاب، به جرم همکاری با ساواک، اعدام شده و تبدیل شده به جایی شبیه پلیس استیشن.
مادرش هم اهل تعریف خاطرات نیست؛ چیز زیادی نگفته الا سختی زندگی در آن سالها، یاد گرفتنِ خیاطی از مادرش و جنگ...
همیشه هم با یادآوریِ خاطراتِ جنگ، منقلب شده و چند روزی در خودش فرو رفته.
آدرسِ آخرین خانه، قبل از ازدواجش با نامدار را، هم پدربزرگ و هم عموجان، بارها گفته بودند.
جایی در بلوار الیزابت که پدربزرگ می گفت |آب کرج|. ولی پیش از آن، همه ی کودکی و نوجوانیِ مادرش، در مرکز شهر گذشته بود. باید با عمو جان تماس بگیرد و اگر یادش باشد،
آدرس محله ی قدیمشان را بپرسد.
- رفتی تو فکر مهندس...
شانه بالا می اندازد.
- مادرم هم زمان بچگی، جایی مرکز شهر زندگی می کرده.
وحید لبخند می زند و نفس بلندی می کشد.
- مادر شما هم مال اینجا بوده، حالا شما کجا رسیدین... به خاطر پشتکار پدرت بوده دیگه... وگرنه
مگه میشه آدم از مملکتش بکنه و بره یه کشور غریب، تازه بتونه خودشم بالا بکشه... ما که شانس نداشتیم بابامون واسه ما جاده رو صاف کنه... فقط حرصش واسه مادرمون موند و
شرمندگیش واسه ما...
نگاهش می کند. سعی می کند در شلوغی و رفت و آمدِ مردم، با او هم قدم شود.
- پدرت چه کاره ست؟
وحید پوزخند می زند و با مکث جواب می دهد.
- کالنتر محل!
دلیل نارضایتی اش را نمی فهمد.
- شغل خوبیه... البته شاید کمی ریسک و خطر داشته باشه ولی خوبه.
وحید می خندد.
- ناموسا خیلی باحالی مهندس! نه از اون کالنترای امریکایی که به سینه شون ستاره دارن که!
اینجا به فضولا میگن کلانتر!
تعجب می کند.
- شغل پدرت فضولیه؟!
خنده ی وحید طولانی می شود..


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت بیست و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، ساواک ، معامله ، کلیسای قدیمی