فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و چهارم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و چهارم

ویرایش: 1395/11/4
نویسنده: chaampol

بغضم رو پس زدم و گفتم:
-خفه نمیشم...چرا باید حرفهایی که این همه سال تو دلم مونده رو بخورم و چیزی نگم؟
وقتی زنت رفت سوختی؟وقتی مادرت مرد اتیش گرفتی؟باید اون موقع من بودم و حال و روزت رو میدیدم...یادته وقتی به ماشینت خسارت زدم چه بلایی سرم اوردی؟اون شب که اقام از ترس خسارت ماشینت شلوارش رو خیس کرد من صدای شکسته شدن دلم رو شنیدم و مطمئن بودم خدا یک روز بدجور دلت رو میشکونه...اقا سیاوش روزگار همیشه بر وفق مراد شما بچه پولدارا نیست...همونطور که بر وفق مراد من نبوده...وقتی تو شهر غریب اقام رو به خاک سپردیم تو کجا بودی؟اون زمان که بعد از دفنش با عزیزم دوتایی دور قبرش نشستیم به تو فکر میکردم...میدونی از خدا چی خواستم؟از خدا خواستم گریه های غریبونه ام رو واسه یک ساعتم شده تجربه کنی....دعا کردم درد بی کسی رو بکشی...
اشکهام بی اختیار رو گونه ام میریخت...تو چشمهای سیاوش هم نم اشک نشسته بود...
سنگینی بغض اجازه نداد به دروغ گفتنهام ادامه بدم...
سیاوش از کنارم گذشت و از ابدارخونه بیرون رفت...
رو صندلی خودم رو پرت کردم و به زیر گریه زدم...تو دلم گفتم||سیاوش قسم به روح مرتضی همه اش دروغ بود...من اصلا نفرین نکردمت...چون نفرین کردن بلد نیستم...من رو ببخش که اینطوری دلت رو شکوندم||


((سیاوش))
دلم نیومد تو گوشش بزنم...صورت مریم یک بار طعم سیلی من رو چشیده بود و دلم نمیومد برای بار دوم دستم با سیلی صورتش رو لمس کنه...
حرفهاش تلخ بود،نگاهم بین لبهای لرزون و چشمهای پر از اشکش در گردش بود...بهش حق میدادم که دلش ازم شکسته باشه...
از کنارش گذشتم و به اتاقم رفتم...
به میزش خیره شدم و منتظر شدم تا بشینه...
با نشستنش نگاهمون بهم افتاد ...هیچکدوم نگاهمون رو از هم نگرفتیم...
تو دلم گفتم||راهی واسه برگشتن از نفرین هست؟مریم چی میشه دعام کنی؟من همه چیم رو از دست دادم و دیگه چیزی واسم نمونده...||
دستهام رو پشت سرم قلاب کردم و بهش خیره شدم...
چقدر چشمهای نمناکش مهربون بود...به صورت دخترونه اش که با شال ساده مشکی قاب گرفته شده بود خیره شدم و تو دلم گفتم| شک ندارم معین عاشق چشمهات شده...چشمهات خیلی معصومه ...جای تعجب نداره اگه فردا پدرام یا جلیلیم عاشقت بشن...من خودم مردم میفهم نگاهت دل و دین میبره...||
نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت پنجره چرخیدم...


دسته گل رو از صندلی عقب برداشتم و به سمت مامانم حرکت کردم...با دیدن زن و مردی سر خاک قدمهام رو تند کردم...
دعا دعا میکردم فرگل نباشه...با صدای قدمهام فرگل به سمتم چرخید و سریع بلند شد...
به شکمش نگاه کردم و تو دلم گفتم||پس معین درست حدس زد که حامله ای||فرگل نگاهی به شوهرش کرد و سریع از قبر فاصله گرفت...
تو صورتش زل زدم و گفتم||از اولشم زبون نفهم بودی...مگه نگفتم نیا...چیه خاله دوست شدی؟اون زمان که تو روش ایستادی و گفتی کاش هیچ وقت به خواستگاریت نمیومد خاله ات نبود؟اون زمان که تو بیمارستان از درد به خودش میپچید خاله ات نبود؟اون زمان که مرد تو کجا بودی؟کدوم کشور اروپایی در حال عشق و حال بودی؟||
فرگل سرش رو به زیر انداخته بود و چیزی نمیگفت...به شوهرش نگاه انداختم و گفتم||مامان بیچاره من چشمش به در بیمارستان خشک شد تا یکبار این خانم بهش سر بزنه اما این خانم حتی یک زنگ هم بهش نزد...میدونی چرا؟چون روی نگاه کردن تو چشمهای مامانم رو نداشت؟میدونی چرا؟چون کثافت کاریاش به گوش مامانمم رسیده بود!!!||

ادامه دارد....‌


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: درسته ساده ام اما مریمم ، فصل دوم قسمت پنجاه و چهارم ، بغض ، ماشین ، خسارت ماشین ، از ترس خسارت ماشین ، صدای شکسته شدن