فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 38

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 38

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol
Samiar_ساميار

از اتاق دكتر ک خارج شديم
بيرون اتاق دعوا شد.
گويا كسى فوت كرده بود.
به كنارم نگاهى انداختم كه متوجه شدم درسا نيست.
تند از بيمارستان خارج شدم.
آخه ساعت يازده شب من از كجا پيداش كنم؟
به اطرافم نگاه كردم كه ديدم داره طول خيابونو مى دوه.
دنبالش دوييدم.
با ديدن من به سرعتش اضافه كرد.
داد زدم:
-درسا وايسا.
بى تفاوت دوييد ومنم دنبالش.
پيچيد تو يه كوچه.

-درسا به نفعته وايسى.
خودم بگيرمت مى برمت همون جايى كه بودى پس وايسا.
-نمى خوام دست از سرم بردار.
داشت مى دوييد كه يهو خورد زمين.
-آییی،دستم...
بلند شد تا خواست بدوه موهاشو كشيدم.
جيغ زد:
-كمك يكى كمك كنه.
اين منو دزديده.
دستمو جلوى دهنش گرفتم كه دستمو گاز گرفت.
محكم لگد زدم به مچ پاش كه دندوناش شل شد،
قطره ى اشكش چكيد رو دستم.
درگوشش گفتم:
-لال شو.
محکم گرفتمش و دنبال خودم كشوندمش.

-سوار شو.
نشست تو ماشين.
با پشت دستم زدم تو گوشش كه از گوشه ى لبش خون اومد.
داد زدم:
-منو دور مى زنى هرزه ى آشغال؟
مى دونم چى كارت كنم.
برت مى گردونم پيش فروزان فر.
با عجز گفت
-ساميار غلط كردم.
-اونو كه كردى.
پامو رو گاز فشار دادم.
چشم بندو از داشت برد دراوردم وپرت كردم بغلش.
-ببند ب چشمات،بدو.
با التماس گفت:
-ساميار.
-خفه شو هرزه.
با چه رويى اسم منو به اون زبون كثيفت ميارى؟
چشم بندو بست...DorSa_درسا

چشم بند روى چشمم بود.
ساميار دستمو گرفت و از ماشين خارج شدم.
با شنيدن همون صداى جيغ و كمك خواستن ها و التماس ها دوباره ترس به جونم افتاد.
صداى دخترى كه مى گفت:
-توروخدا من دخترم.

با التماس گفتم:
-ساميار غلط كردم.
ببخشيد تورو خدا.
-ببر صداتو ديگه تكرار نمى كنم.

فروزان فر:به به ساميارخان
چى شده؟مى بينم كه دختررو با خودت آوردى.
چشم بندو از چشمام برداشت.
سامیار:
-نمى خوامش،پولم رو هم نمى خوام،هر كارى مى خواى بكن.
مى خواى اجارش بدى؛بده.
مى خواى بفروشيش؛بفروشش.

حتى نگاهمم نكرد.
با بهت نگاهش كردم.
آروم گفتم:
-ساميار.
داشت از اتاق خارج مى شد كه فروزان فر گفت:
-باشه ولى چى كار كرده؟
اصلاً دختره يا نه؟
-در حدّى نديدمش كه باهاش بخوابم.
به درد هم خوابى با اون شيخ هاى کثیف عرب و بچه سوسولا مى خوره.
نفسم تو سينم حبس شد...

ادامه داد:
-ولى در ازاى پولم يه كارى برام بكن.
دختر خوشگليه رو هوا مى برنش ولى بايد تنبيه شه.
-باشه؛هرچى كه بخواى...

موهام رو كشيد و منو همراه خودش كشوند و پرتم كرد تو اتاق...DorSa_درسا
موهام رو كشيد و منو همراه خودش كشوند و پرتم كرد تو اتاق.
سيل اشك هام جارى شد و دستم باز خونريزى كرد.
پرتَنش و عصبى داد زد:
-چيه لال شدى؟
لباساتو دربیار زود باش.
از ترس قالب تهى كردم و باالتماس گفتم:
-ساميار غلط كردم.
لگد محكمى بهم زد و از كمد كابلى رو برداشت.
درد بدى تو پهلوم پيچيد.
با حرص گفت:
-دربیار سريع.
-ساميار من دخترم غلط كردم ببخشيد.
-مثل اينكه نمى خواى در بيارى؟
باشه.
محكم كابلو رو بدنم فرود آورد كه جيغ بنفشى از درد كشيدم و خودمو هى رو زمين چرخوندم.
-در ميارم.
لباسمو در ميارم فقط نزن.
-زود باش.
لباس تنمو دراوردم.
حالا فقط يه نيم تنه تنم بود و شلوار.
از نگاهش مى ترسيدم.
چشم هايى كه قرمز بود و عصبانيت توش طغيان كرده بود.
اومد سمتم و بلندم كرد.
بستم به ستون.
-منو مى پيچونى؟
كابلو محكم زد تو كمرم.
دردش طاقت فرسا بود.
گريم به اوج رسيد و التماس هام چند برابر شد.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 38 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 38 ، قسمت سی و هشتم ، قسمت سی و هشت ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا