فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 39

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 39

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol
DorSa_درسا
انگار صداى التماس هامو نمى شنيد.
با هر ضربه اى كه مى زد حرفاش تو سرم اكو مى شد.
-نمى خوامش؛پولم رو هم نمى خوام؛هر كارى مى خواى بكن؛مى خواى اجارش بدى؛بده؛مى خواى بفروشيش؛بفروشش.
-باشه ولى چى كار كرده؟اصلاً دختره يا نه؟
-در حدى نديدمش كه باهاش بخوابم.
به درد هم خوابى با اون شيخ هاى عرب و بچه سوسولا مى خوره.
-بسه تورو خدا.
ديگه نمى كشيدم و واقعاً تحمل دردو نداشتم.
موهامو كشيد و در گوشم گفت:
-خفه شو جوجه؛بايد به اينا عادت كنى.
كم لياقت تر از اونى كه توى رابطه نوازشت كنن.
درد بدنم از يه طرف و حرفاش از يه طرف.
قلبم هزار تكه شد.
چه ساده شكست.
چه ساده شكوند.
بازم حرف هاش يادم اومد.
-ولى در ازاى پولم يه كارى برام كن.
دختر خوشگليه رو هوا مى برنش ولى بايد تنبيه شه.
فروزان فر:آره؛باشه؛هرچى كه بخواى.
هر چى كه بخواد؟
منو به ستون ببنده و آزارم بده؟
هه چه ساده سر آدم ها معامله مى كنن.
چشمام سنگين شد و از حال رفتم.
با ريخته شدن آب سرد روى سرم چشم هامو باز كردم.
ديگه به ستون بسته نشده بودم وروی زمين ولو بودم.
با ديدنش كه رو صندلى نشسته بود و پك عميقى به سيگارش مى زد ته دلم خالى شد.
بهم خيره شده بود و ديگه اثرى از عصبانيت تو چشم هاش نبود.
شايد عصبى نبود ولى شيطنت خطرناكى توی چشم هاش موج مى زد.Dorsa_درسا
از رو صندلى پا شد و اومد سمتم.
كمرم لمس شده بود و سخت بود از جام پاشم.
خودمو كشيدم عقب كه پاى راستش رو گذاشت روى شكمم ولى فشار نيورد.
مى خواست كه تكون نخورم.
نشست روى شكمم كه درد بدى رو توى كمرم حس كردم كه باعث شد چشم هامو ببندم.
سرشو آورد نزديك تر و درست كنارم گوشم آروم زمزمه كرد:
-بذار جاى بقيه من روشنت كنم.
از اول كه ديدمت نمى خواستم اينجا باشى ولى اشتباه كردم كه بردمت خونم و دلم برات سوخت.
فقط بهم ضرر زدى.
تو حتى لياقت اينجارم ندارى چه برسه به خونه من!
اينجا قرار نيست بهت خوش بگذره.
ممكنه اينجا نذارن ديگه دختر بمونى.
ممكنه بفروشنت؛حالا به كى؟
خدا عالمه ولى يا مى فروشنت به شيخ هاى عرب يا همين بچه سوسولا يا ارباب هايى كه برده مى خوان.
ممكنه اجارت بدن كه اونوقت هرشب مجبورى با يكى باشى.
ممكنه اصلاً خلاصت كنن و اعضاى بدنت رو بفروشن.
حرف هاش عين مته داشت مغزمو سوراخ مى كرد و ترس بدى به جونم ميانداخت.
ادامه داد:
-ديگه برات بگم كه...
پريدم وسط حرفش و جيغ زدم:
-كافيه.
كافيه.
تورو خدا ديگه ادامه نده.
منو از اينجا ببر.
ساميار غلط كردم منو از اينجا ببر.
قول مى دم هر كارى بخواى انجام بدم.
از روم بلند شد و رفت سمت درو بازش كرد.
بر غرور و محكم گفت:
-ديگه كارى باهاش ندارم.
همون طور كه گفتم هر كه كارى مى خواى بكنى بكن؛مال تو.
فروزان فر نگاهى پر نفرت بهم انداخت و سرى تكون داد.
-دختر ديگه اى مى خواى جاى اين بهت بدم؟
ساميار پوزخندى زد و گفت:
-نيازى نيست.
فروزان فر:بيا ببرش.
ساميار قصد بيرون رفتن از اتاق رو كرد.
خدا داشت مى رفت.
داشت منو ميون اين همه گرگ تنها مى ذاشت.
همون مرد كثافت اومد سمتم و نگاه پرهوسى بهم انداخت و لبخند چندشى بهم زد.
همون آشغالى که طمع به دخترانه هام داشت.
همون كثافتى كه رو دستم حرف A رو تراشيد.
با تموم وجود جيغ زدم:
-ولم كن.
ساميار تورو خدا.
ساميار تنهام نذار.
سامياااااااار.
نگاهى بهم ننداخت و از اتاق خارج شد.
-نرو؛ساميار تو رو جدت نرو.
منو از اينجا ببر.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 39 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 39 ، قسمت سی و نهم ، قسمت سی و نه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا