فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 40

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 40

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol

Samiar_ساميار
انقدر از دستش عصبانى بودم كه فقط مى خواستم به غلط كردن بيافته.
چطوريش واسم مهم نبود.
هميشه براى نابودى آدم ها بايد از نقطه ضعفشون استفاده كنى.
بردنش پيش فروزان فر نقطه ضعفش بود.
از دست دادن دخترانه هاش نقطه ضعفش بود.
تحقير كردنش نقطه ضعفش بود.
بعد از تحقير كردنش پيش فروزان و تنبيه روحى نوبت تنبيه جسمى بود.
پرتش كردم تو اتاق و مجبورش كردم لباسشو در بياره.
اولش مقاوت نشون داد ولى بعد از كتكـ خوردنش نه.
به ستون بستمش و با كابل به كمر برهنه اش ضربه زدم.
گريه و التماس هاش به اوج رسيد.
ولى من اعتنايى نكردم و زدمش.
زدمش تا عصبانيتم فروكش كنه.
انقدر زدمش كه از هوش رفت.
از ستون بازش كردم و گذاشتمش رو زمين.
از خودم بدم اومد شايد انقدر خشونت لازم نبود ولى اين كارو انجام دادم.
بطرى آب معدنى رو كه خنكم بود رو برداشتم و ريختم رو صورتش.
سرش رو تكون داد و منم رو صندلى نشستم.
سيگارى روشن كردم و كام سنگينى گرفتم كه نگاهم تو نگاهش گره خورد.
ترس تو نگاهش موج مى زد.Samiar_ساميار
بى اعتنا به التماس هاش راه رفتن رو پيش گرفتم.
مرده كولش كرد واز اتاق آوردش بيرون.
درسا جيغ زد:
-كثافت بهم دست نزن.
دستو كثيفتو بهم نزن.
پرتش كرد رو زمين و محكم لگد زد پهلوش.
سرفه كرد.
چشمم رو بستم كه صدام كرد:
-ساميار.
خيلى نامردى خيلى بى وجدانى.
خيلى برات متأسفم؛خيلى.
سر جام وايستادم.
پاهام يارى نمى كرد.
برگردم؟
ارزشش رو داره؟
لياقت بخشش رو داره؟
مگه من از نژاد آريايى نيستم؟
مگه غيرت ندارم؟
يه حسى مى گه برگرد.
چرا دنياش تباه شه؟
برمى گردم تا يه عمر حسرت اين رو نخورم كه چرا برنگشتم.
برمى گردم تا بهش نشون بدم من بى وجدان نيستم.
من پسرى از نسل آريايى هستم.
من هنوز اونقدر بى احساس و سرد نيستم.
من مى تونم ببخشم و بخشش رو درك كنم.
برگشتم و گفتم:
-تمومش كن.
مى برمش.
فروزان فر:مرد باش ساميار.
نبايد دلت به رحم بياد.
كلاً جنس مؤنث همينه؛خرش كه از پل گذشت همه چى يادش مى ره.
-من مرد بودن تو اين چيزا نمى بينم.
براش برنامه ى ديگه اى دارم.
تا همين جاشم مرسى از لطفت.
رفتم سمتش و يكى از دستامو زير زانوش گذاشتم و با دست ديگم رو بالاى كمرش.
چشم هاشو بست و بهم لبخند بى جونى زد.
جوابم به لبخندش نگاهى از جنس محبت بود.
نگاهى كه ديگه حس كينه نداشت.Matisa_ماتيسا
صداى موبايلى سكوت ماشين رو شكست.
منتظر بودم كه جواب بده اما بى تفاوت رانندگى مى كرد.
صداى موبايل قطع شد ولى دوباره زنگ خورد.
آروم گفت:
-نمى خواى جواب بدى؟
متفكر نگاهش كردم و گفتم:
-من كه موبايل ندارم.
-منم زنگ موبايلم اين نيست.
زد رو ترمز.
يهو كيفم رو از عقب ماشين برداشتم و درش رو باز كردم.
باديدن موبايل تو كيفم ترس بدى به دلم افتاد.
-شماره ى كيه؟
-ناشناس.
موبايل دوباره زنگ خورد.
-جواب بدم؟
-موبايلو خاموش كن و سيم كارتش رو درار و بشكنش .
-نه.
-چى نه؟
-مامانم آراد.
اگه فروزان فر باشه چى؟
-كارى نمى كنه.
-من مى ترسم.
-گفتم كارى نمى كنه.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 40 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 40 ، قسمت چهلم ، قسمت چهل ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا