فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 41

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 41

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol

Matisa_ماتيسا

موبايل دوباره زنگ خورد.
-جواب نده.
اما به حرفش اعتنايى نكردم و جواب دادم.
-چقدر دير ولى انتظارشو داشتم.
با شنيدن صداش چشم هامو بستم.
حرفى نزدم و زدم رو اسپيفن.
-بهت گفته بودم سرتق بازى در نيارى ولى بازم سرپيچى كردى.
هم بازى جديد پيدا كردى بهت تبريك مى گم كه يكى ديگه هم بايد به آتيشت بسوزه.
درسا بس نبود؟
مامانت چى؟
ماتيسا يا بر مى گردى يا بلايى سر دوتاتون ميارم كه مرغ هاى هفت آسمون به حالتون گريه كنن.
از اون ماشين پياده شو و بيا انتهاى خيابون.
ده دقيقه وقت دارى.
از الان شروع شد.
تلفن قطع شد.
اشك هام صورتمو خيس كرد.
-آراد ببخشيد.
چشم هاشو بست و به صندلى ماشين تكيه داد.
ديگه بى صدا گريه نكردم؛هق زدم.
براى در به دريم هق زدم.
براى بى چارگيم هق زدم.
مى ترسيدم بلايى سر آراد بياره.
داد زد:
-بهت گفتم جواب نده.
محكم بادستش زد به فرمون.
-آراد آمارمو داشت شنيدى كه.
-آره داشت چون توى لعنتى نمى دونستى كه تو كيف كوفتيت رديابه.
آخه همه چيت كامل بود فقط كيفت كم بود؟
-كيف ست لباس به من چه؟
در ماشين رو باز كردم.
-كجا؟
-دارم مى رم به درك.
-ماتيسا.
-بهتره بيرونه گود باشى.
نمى خوام بلايى سرت بياد.
-اون زندت نمى ذاره.
-بهتر هر چى زودتر بميرم بهتره.
ولى مى دونى مرگ من تدريجيه.
اينه كه درد داره.
من از مرگ نمى ترسم ولى از مرگ تدريجى چرا.
مواظب خودت باش.
در ماشين رو باز كرد.
داد زدم:
-پياده نشو.
-چرا؟
-شايد دقيقاً نمى دونه تويى.
احتمالاً نمى دونه تويى.
پياده نشو.
من بلايى سرم نمياد.Matisa_ماتيسا
قصد بيرون اومدن از ماشين رو كرد.
سريع در ماشين رو باز كردم و با دو دستم دستشو گرفتم.
با گريه گفتم:
-نيا.
چرا انقد در گيرى؟
فراموشم كن.
دنياى من پاييز شده.
برگام زرد شده.
غروبم دلگيره و روزاى من سرده.
من قيد خودمو زدم.
دنبالم نيا.
عذاب وجدان نداشته باش.
توهيچ مسئوليتى در قبال من ندارى.
دلت برام نسوزه.
من نا اميدم.
ديگه نورى نمى بينم.
ديگه اميد ندارم.
بخت سياهم نه به تو ربطى داره نه به من.
دنيا بى رحمه.
-اما ما خودمون دنيا مون رو مى سازيم.
خودمون بهار و زمستونشو انتخاب مى كنيم.
اگر بخوايم از پاييز لذت مى بريم.
داد زدم:
-به من نگاه كن.
كو؟
من پاييزرو انتخاب نكردم.
من دنيامو نساختم.
دنياى من اسيره.
خودم دارم زير اين فشارا له مى شم.
منو ببين.
صورتمو ببين!
اين صورت خيلى وقته خنده نديده.
دلم لك زده كه بخنده اما الان كنارت مى خندم.
خنده اى كردم.
از ته دل خنديدم و با گريه ادامه دادم:
-مرسى كه بهم نشون دادى كه همه رو نبايد با يه چوب زد.
مرسى كه بهم فهموندى هنوز جوانمردى نمرده.
خوش حالم كه هنوز ارزشى دارم ولى نيا.
پى منو نگير؛تهش دردسر برات.
اينو گفتم و در ماشين رو بستم.
با گريه به سمت انتهاى خيابون قدم برداشتم.
خاطره هام با اون،اشك چشمام.
نگاهش.
گاهی از خیال من گذر می کنی …
بعد اشک می شوی …
رد پاهایت خط می شود روی گونه ی من …
اه اين اشك هاى لعنتى چيه؟
چرا دلم پر مى كشه برگردم؟


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 41 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 41 ، قسمت چهل و یکم ، قسمت چهل و یک ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا