فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 42

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 42

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol

Arad_آراد
دلم تير كشيد.
بغضى به گلوم چنگ انداخت.
دلم نمى خواست بره.
دلم اقيانوس چشم هاشو مى خواست.
دلم آرامش چشم هاشو طلب مى كرد.
چشم هايى كه ديگه نورى رو نمى ديد.
نمى خواستم روح لطيفش خدشه دار بشه.
دنيايى كه فكر مى كرد تاريكه و جاده اش انتهايى نداره.
نمى خواستم به تباهى رفتنش رو ببينم.
محكم به فرمون زدم.
داد زدم:
خدا گله دارم ازت.
خدا چرا كمكش نمى كنى كه ببينه هستى؟
چرا منو و اونو امتحان مى كنى؟
چرا مى ذارى مردود شه؟
چرا مى ذارى روح پاكش به نجاست كشيده شه؟
چرا گذاشتى ببينم؟
سرمو رو فرمون گذاشتم.
نمى خواست كمكش كنم.
چرا؟
چون فكر مى كنه آسيب مى بينم؟
چرا؟
خيال كه محال نيست.
نمى خوام از دل تنهام بره.
اومدنش واقعى بود كاش رفتنش خواب باشه.
رفت؟
با سرعت از ماشين پياده شدم.
دويدم سمت اتتهاى خيابون.
ديگه اثرى ازش نبود.
نشستم رو زمين و داد زدم:
-خدا مى ترسم.
مى ترسم بازم ببينمش.
ببينمش و رو به روم بشينه.
غم چشم هاشو بگيرم و بگه من نابود شدم.

همه باور و ترسم از اينه كه بياد رو به رومو بشينه.
غم و درد چشم هامو ببينه.
بگه حال و روالش همينه.
گاهى مى گذرم از همه دنيا مثل قايقى از دل دريا كه يه لحظه چشم هاتو ببندى؛بخندى.Arad_آراد
سوار ماشين شدم و با دل گرفته راه خونه رو پيش گرفتم.
تو ذهنم با خودم درگير بودم.
ضبط ماشين رو روشن كردم.
چشمام نم داشت.

تو نگو که خیال محاله

رفتنت واسه این دل تنها

یه سواله بی جوابه

-چرا رفت؟
وقتى براش آيندش مهمه چرا رفت؟
وقتى مى دونست چه چيزى رو از دست مى ده چرا رفت؟


مثل خوابه، یه عذابه

نمیدونی چه تیره و تاره

حال قلبی که از تو و دوری بی قراره

بی قراره نگو دیره که میمیره

-چرا ديدمش؟
چرا همش جلو راهم بود؟
چرا برام مهم شده؟
مى شه قهرمانش باشم؟
نه وقتى نمى خواد نمى شه.

آخرین نفسامه و بی تو

دارم حس میکنم که میمیرم

لااقل بذار این دم آخر

از چشات هم چی رو بگیرم

توی لحظه ی خسته ی دلخوشی

که تو بی نفسی منو میکشی

کاش بهم دل خستمو پس بدی

یا به قلب یخی تو نفس بدی

همه باور و ترسم از اینه

که بیاد روبروم و بشینه

غم و درد چشامو ببینه

بگه حال و روالش همینه

-اگه ببينمش...
مى ترسم از اينكه ببينمش.
مى ترسم از روزى كه بياد بگه آراد همه چيم از دست رفت.
آراد خودم خودمو نابود كردم.
دخترانه هام،روحم،جسمم.
مى ترسم غم چشم هاشو ببينم.
نمى تونم.


گاهی میگذرم از همه دنیا

مثل قایقی از دل دریا

که یه لحظه چشاتو ببندی

بخندی بخندی

-حرفاش تو سرم اكو شد.
منو ببين.
صورتمو ببين!
اين صورت خيلى وقته خنده نديده.

آخرین نفسامه و بی تو

دارم حس میکنم که میمیرم

لااقل بذار این دم آخر

از چشات هم چی رو بگیرم

توی لحظه ی خسته ی دلخوشی

که تو بی نفسی منو میکشی

کاش بهم دل خستمو پس بدی

یا به قلب یخی تو نفس بدی

با چشم هاى اشك بار به خيابون خيره شدم.
با سرعت مى روندم.
دستمو تو گردنم فرو بردم و زنجير گردنبند رو لمس كردم.
با صداى بغض آلود گفتم:
-اميدوارم راضى باشى گردنبدت گردنم باشه.
همون كه اون شب جا گذاشتى.
همون عكس خانواده اى كه ديگه نيست.
همون كه داره نابود مى شه.
داد زدم:
-لعنتى چرا رفتى؟
كاش غرورم مى ذاشت التماست كنم نرى.
لعنت به اين غرور لعنتى.
چرا از فكرم نمى رى بيرون؟
گمشو بيرون.
آروم گفتم:
چم شده؟
چه بلايى سرت مياره؟
اين سرى كجا مى فرستت؟
ماتيسا.
داد زدم:
ماتيسا.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 42 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 42 ، قسمت چهل و دوم ، قسمت چهل و دو ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا