فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 43

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 43

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol

Arad_آراد
رسيدم خونه.
حالم خراب بود.
اونقدر خراب كه اضافه اش از چشم هام مى چكيد.
احساسى كه برام ناشناس بود.
احساسى كه حس عجيبى تو وجودم انداخته بود.
بى تاب بودم و بى قرارى مى كردم.
پرهام رادجو:آراد.
دارى گريه مى كنى؟
-پدر؛نه حالم خوبه ولى خستم.
-وقت خستگى نيست.
اشكان مهمونى گرفته همين امشب.
همه هستن بايد بريم.
برو آماده شو.
با شنيدن اسمش خشم جلوى چشمام رو گرفت و جدى گفتم:
-نميام.
من اصلاً از فروزان فر خوشم نمياد.
اين وقت شب چه مهمونى آخه يهويى؟
-گفت آرادم بياد.
برو حاضر شو.
شكى تو دلم نشست.
چه نقشه اى برام داره‌؟Arad_آراد
سمت اتاقم رفتم و دوشى گرفتم.
يه شلوار مشكى پوشيدم و تى شرت مشكى.
يه ژاكت چرم مشكى هم روش پوشيدم.
موهام رو سشوار كشيدم و از پله ها رفتم پايين.
پدرم رو مبل نشسته بود.
آروم گفتم:
-بريم.
سمت در خروجى رفتم.
از رو مبل بلند شد و با هام هم قدم شد.
-چى شده آراد؟
-هيچى.
-هيچى انقدر اعصابتو بهم ريخته؟
-اون هيچى كه مى گم دنيامه.
-يعنى چى؟
-دنيام اعصابمو ريخته بهم.
دنيام تو خطره وحالم خوب نيست.
دنيام مى سوزه و حالم خوب نيست.
رو به روم ايستاد.
-واضح تر صحبت كن ببينم چته؟
-بابا دير شد بيا.
با تحكم صدام زد:
-آراد.
-بابا نپرس فقط بيا.
سوار ماشين شديم و فقط ازش آدرس پرسيدم.
با سرعت مى روندم.
فقط مى روندم.Matisa_ماتيسا
آروم آروم قدم برمى داشتم و به انتهاى خيابون مى رفتم.
خودم رو به دست هاى سرنوشت مى سپرم.
توى دلم آروم ازش تشكر مى كنم.
مرسى آراد.
فرشته ى نگهبان من.
فرشته ى بيست و پنجمين ماه خورشيدى.
منم اون ماه تنها.
فرشته ى نجات ماه تنها.
آراد و ماتيسا.
هميشه تو ذهنم مى مونى.
اگر روزى ديدمت در آغوش مى كشمت.
اشكام رو پاك كردم.
فروزان فر خونسرد ايستاده بود و به ماشين تكيه داده بود.
سوار ماشين انتهاى خيابون شدم.
حرفى نزد و خيره نگاهم مى كرد.
ماشين جلوى خونه اى نگه داشت و پياده شد.
اشاره كرد پياده شم.
از ماشين پياده شدم و با ديدن مادرم دويدم سمتش.



منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 43 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 43 ، قسمت چهل و سوم ، قسمت چهل و سه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا