فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 44

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 44

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol

Matisa_ماتيسا
اشكان فروزان فر:آره بپر بغل مامانت كه روز آخر كه مى بينيش.
با شوك نگاهش كردم.
رويا:چى مى گى اشكان؟
بالحن مسخره اى گفت:
-رويا عزيزم.
ماتيسا امشب فروخته مى شه.
خيلى اذيتم كرده.
مامانم رخ به رخش ايستاد و كشيده اى بهش زد.
فروزان فر پوزخندى زد و محكم خوابوند تو گوش مامانم كه سرش خورد به ميز.
خون از سرش اومد.
دويدم سمتش كه فروزان فر دستى رو گونه ى مامانم كشيد.
-بهت گفتم حدتو نگه دار.
رويا مى دونى هنوزم ازت خوشم مياد.
-اما من حالم ازت بهم مى خوره.
ماتيسا دختر منه.
مى فهمى؟
-من از دختر دريده ى تو حالم بهم مى خوره.
بهت گفته بودم كه در صورتى باهات مى مونم كه ماتيسا نباشه.
يادته؟
گفتى باشه ولى ديدم هر روز تو زندگيمونه.
راست راست جلوم راه مى ره.
از حرفاش شوكه شدم و به مادرم نگاه كردم.
سكوت كرد و گفت:
-ماتيسا من...
با بغض گفتم:
-هيس.
چطور تونستى؟
من، من دستت امانت بودم.
من امانت پدرم بودم.
خيلى پستى مامان.
من به خاطر تو از خودم گذشتم.
چطور به خودت مى گى مادر؟
من به خاطرت از دختر بودنم دست كشيدم من..
ديگه اشكام اجازه نداد.
-من فكر نمى كردم اشكان جدى باشه.
ماتيسا من..
-مى دونى رويا خانوم من دخترت روت قسم مى خوردم.
من نمى تونم باور كنم كه تو قبول كردى.
حرفاشو قبول كردى.
مامانم بگو دروغه.
تو كه وقتى غذا نبود نمى خوردى مى دادى من.
تو كه شبا منو تو بغلت مى گرفتى گرم شم تا بخوابم.
من..
فروزان فر:ماتيسا بسه گريم گرفت.
قهقهه زد و منو همراه خودش كشوند.
مامانم جيغ زد:
-ماتيسا.
اشكان تورو خدا نبرش.
دخترمو نبر.
فروزان فر:خفه شو.
-مامان توروخدا.Matisa_ماتيسا
پرتم كرد تو ماشين.
از ته دل هق زدم.
چطور مامانم تونست؟
درها باز بود كه برم اما نرفتم به خاطر فرشته ى زندگيم نرفتم.
آراد حق داشت.
چطور تو بى منطقى هام زندانى بودم؟
چرا يكم فكر نكردم؟
من مثل شيشه جلوى مادرم نامرئى بودم.
منو نمى ديد.
گريه هام رو نمى ديد.
حرف هام رو باور نداشت.
چشم هام بارونى شد.
فروزان فر:آخى كوچولو.
امشب ديگه راحت مى شيم؛هم من هم مامانت.
آره.
گريه كن.
پول خيلى چيزارو عوض مى كنه.
-مامانم هنوز منو دوست داره.
مگه كور بودى نديدى؟
-از عذاب وجدانش بود.
-خفه شو آشغال.
-مامانت تورو فروخت ماتيسا.
اونم به پول.
من خريدمت حالا هم مى خوام بفروشمت.
حرف هاش برام سنگين بود.
تنم يخ بست.
با روياى پوچ زندگى كردن واقعاً سخته.
سردمه.
بدجورى سردمه.
دلگيرم از همه.
به اين زندگى شك دارم.
خدا نمى خوام نفس بكشم


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 44 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 44 ، قسمت چهل و چهارم ، قسمت چهل و چهار ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا