فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 45

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 45

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol

Matisa_ماتيسا
فروزان فر:امشب قرار يك مهمونى مهم باشه.
قرار امشب مجلس گرم كن باشى.
بازومو كشيد و نگاهم تو چشم هاش گره خورد.
قرار برقصى.
با حرص گفتم:
-من جلوى يه مشت آدم هوس باز نمى رقصم.
-مى رقصى، اونوقت دونه دونه انگشت هاى دوستت رو با سنگ له مى كنم.
-درسا؟
-آره ساميار آوردتش اينجا.
براى مامانت كه خيلى مهم نبودى ولى درسا چى؟
به خودت بيا.
تو چى هستى؟
هيچى.
اول وآخر آيندت معلومه.
جوابم به حرف هاش سكوت بود.
سكوتى پردرد.
دستمو رو ول كرد و از اتاق رفت بيرون.
هر لحظه به خودم بيشتر شك مى كردم.
من آدمم؟
يك جسم كه فقط نفس مى كشه.
خدا منو مى بينى؟
همه بنده هات انقدر سختى مى كشن؟
همه مادرا پول دوستن؟
نه مامان من فقط كمرش زير مشكلات خم شده بود.
مهر مادرى رو نمى شه با هيچ چيز شكست.
عشق مادر به فرزند خيلى مقدسه.
مامانم مياد دنبالم.
مى دونم.
رو زمين نشستم و زانوهام رو درآغوش كشيدم.
سرمو رو زانوهام گذاشتم و آروم اشك ريختم.Matisa_ماتيسا
به خودم نگاه كردم.
چه آرايشى.
هه.
آرايشى از جنس دلتنگى.
آرايشى كه خبر ازشكست مى داد.
به لباس تنم نگاه كردم.
يك لباس مشكى كوتاه كه يقه اش باز بود.
واز وسط چند تا بند مى خورد.
كفش هاى مشكى نقره اى جلو بسته پاشنه ١٠ سانتى و جلوى كفش هم لژ دار بود.
با صداى سوتى برگشتم.
-امروز پول خوبى به جيب مى زنم.
خودت بگو به نظرت شيخ هاى عرب چه قدر بالات مى دن؟
-خيلى پست و كثيفى.
بى رحم آدم فروش.
دختراى مملكتت رو به عربا مى فروشى؟
تف به غيرتت.
تفى تو صورتش انداختم كه از عصبيانيت قرمز شد.
رفتم عقب كه اومد سمتم.
يك نفر گفت:
-رئيس اومدن.
-مى گم جاى من اونا تنبيهت كنن.
قهقهه اى از پيروزى زد.
اومد كنارم ايستاد و گفت:
-من پر از سورپرايزم.
معنى حرفش رو نفهميدم.
چندتا دختر داخل اتاق شدن.
-بالاخره از اين جهنم خلاص مى شيم.
با تعجب بهش نگاه كردم و گفتم:
-من اين جهنم رو با تمام درداش به هم خواب شدن با بقيه ترجيح مى دم.
خانومى سمتمون اومد وگفت:
-خوب چند نفريد؟
بذار ببينم.
يكـ،دو،سه...شش نفر.
خوبه؟
دنبالم بيايد.
دنبالش راه افتاديم.
-رو اين سكو مى رقصيد و تو.
به من اشاره كرد.
-نوشيدنى سرو مى كنى و بعد به جمع دخترا براى رقص مى پيوندى.
دنبالم بيا.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 45 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 45 ، قسمت چهل و پنجم ، قسمت چهل و پنج ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا