فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 46

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 46

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol

AraD_آراد
وارد مهمونى شديم.
يك سالن بزرگ با ديوارهاى سفيد و كاشى هاى طوسى ، مشكى وميز هاى دايره اى شكل.
وسط سالن يك سكوى مربعى قرار داشت و تعدادى دختر روش مى رقصيدند.
با ديدن شيخ هاى عرب كه محو دخترا بودند پوزخندى زدم.
خوشحال بودم كه ماتيسا بين اون دخترا نيست.
سيگارى روشن كردم و پك خيلى عميقى بهش زدم.
با ديدن فروزان فر كه به سمتمون مى اومد از جامون بلند شديم.
فروزان فر:خوش اومديد.
پرهام راد جو:مرسى.
سرد گفتم:
-لطف داريد.
روبه روم ايستاد و نگاهى پرتمسخر بهم انداخت.
-بنشينيد لطفاً.
نشستيم.
-جديداً خيلى دخالت مى كنى تو كارام آراد.
احترام پدرتو دارم.
زياد گرد و خاك مى كنى ولى بلدم گرد و خاكت رو بخوابونم.
با چشم هاى گشاد شده نگاهش كردم حتى فكر نمى كردم بدونه من بودم.
پرهام:چيزى شده؟
-نه اما شجاعت و جذبه پسرت تحسين برانگيزه.
پوزخندى زدم.
-دختر نوشيدنى بيار اينجا.
سرم رو برگردوندم و با بهت نگاهش كردم.
از ديدنم شوكه شد.
دستش شل شد و سينى از دستش افتاد.
دستمو مشت كردم.
چطور تونست اين لباس رو بپوشه.
فروزان فر:بى عرضه ببين مى تونى يه سينى بگيرى دستت.
به زمين نگاه كرد.
فروزان فر گفت:برو نوشيدنى بيار.
رادجو: اين دختر خوندت نبود؟
-چرا خودشه ولى دختر من نيست.
امشب...
حرفشو كش داد و به چشم هاى منتظرم خيره شد.
-امشب...
سرد گفتم:
-امشب چى؟
-دليل كنجكاويت چيه؟
-من هميشه كنجكاوم و دليلى نداره.
-كه اينطور پس كنجكاو بمون.
از رو صندلى بلند شد كه ماتيسا اومد.
سينى رو رو ميز گذاشت و آروم گفت:
-چى براتون بريزم؟
نگاهم نكرد و دليل نگاه نكردنشو مى دونستم.
-زهر برام بريز.
بابام با تعجب نگاهم كرد و فروزان فر پوزخندى زد.
هنوزم نگاهم نكرد كه اشكى از چشمش ريخت.AraD_آراد
-براش ودكا بريز.
در شيشه ى ودكا رو باز كرد كه داد زدم:
-نمى خورم.
ليوان رو بلند كردم و پرت كردم رو زمين كه شكست.
با شوك بهم نگاه كرد و با شدت از جام بلند شدم.
با ترس گفت:
-آراد.
داد زدم:
-آرادو زهر؛اين چيه پوشيدى؟هان؟
باور كنم حرفاتو؟
فروزان فر قهقهه اى زد و گفت:
-واى بازم كه گرد و خاك كردى.
پرهام:آراد تمومش كن اين چه كارى بود؟
فروزان فر:بابات راست مى گه.
يه دختر اجاره اى كه ارزش اين كارارو نداره.
از كارى كه كردم پشيمون بودم ولى كنترل كارم اصلاً دست خودم نبود.
رو به فروزان فر ايستادم.
-مى خوام باهاتون حرف بزنم.
-حرفى نداريم كه بزنيم.
همين حين يكى از شيخ هاى عرب اومد و جمله اى به عربى گفت كه مترجم معنيش كرده.
-ايشون مى گن كه دختررو بدين كه مى خوان برن.
فروزان فر به ماتيسا اشاره كرد.
-دختر ايناهاش ببريدش.
با بهت به ماتيسا نگاه كردم كه نفس هاش به شمارش افتاد.
داد زدم:
-گفتم مى خوام حرف بزنم.
فروزان فر:آراد گفتم حرفى ندارم باهات بزنم.
باز اين عرب يك چيزى گفت و مترجم گفت:
-ايشون مى گن كه اين دختر خانوم بسيار زيبا و برازنده هستن و همون قيمت بالايى كه دادين رو مى پذيرن.
فروزان فر سرى تكون داد و كيف بزرگى رو ميز قرار گرفت و درش باز شد.
يعنى عشق من با پول خريدنى بود؟
خدا چه قدر سخته جلوى چشم هات عشقتو بفروشن.
از اول هدفش خرد كردن من بود.
براى همين گفت بيام.
مى خواست شاهد معامله ى كثيفش باشم.
مترجم:مى گن مى خوان با سوگوليشون تنها باشن.
تو دلم گفتم غلط كرده عوضى كثيف.
همچين مى زنمت كه صدا خَر بدى.
فروزان فر:از اونجايى كه ايشون مهمون ما هستن من قبول مى كنم جايى بهشون بدم.
ترجمه كن.
پوزخندى زدم كه فروزان فر متعجب نگاهم كرد.
با لحن خاصى گفتم:
-باشه هر كارى دلتون مى خواد بكنيد.
از رو صندلى بلند شدم وكليد ماشين رو ميز گذاشتم.
سمت در خروجى رفتم.
تاب نگاه كردن به ماتيسا رو نداشتم.
با قلبى كه هزار تكه شده بود عزم رفتن كردم.
همون لحظه فكرى به سرم زد و شماره رو گرفتم


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 46 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 46 ، قسمت چهل و ششم ، قسمت چهل و شش ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا