فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 47

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 47

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol

Arad_آراد
بردار ديگه اه.
ساميار:باز چيه؟
-زهر بيريخت خوب جواب بده.
-الان دادم ديگه بنال.
-ميام مى زنمتا.
-جون باشه تو فقط بيا.
-خفه.
زنگ بزن به اين اشكان عوضى بگو ماتيسا رو مى خواى.
-كى من؟
من ماتيسا رو مى خوام؟
-تو غلط مى كنى ماتيسا رو مى خواى.
-خوب خودت الان گفتى احمق.
-خنگ بگو با قيمت خيلى بالا براى يكى مى خواى.
يه شخص عرب ولى در اصل به اسم اون ولى براى من.فهميدى؟
-نفهميدم.
داد زدم:
-ساميار.
بغض كردم و گفتم:
-ساميار بدو سريع.
-آراد خوبى؟
-نه.
فقط بدو.
-باشه الان.
تلفن قطع شد.
دعا مى كردم بشه.
تلفنم زنگ خورد.
-آراد؟
-بابا.
-همين الان برگرد.
-چشم.
داخل شدم كه فروزان فر كنارم پدرم نشسته بود.Arad_آراد
دوباره وارد اون جاى مزخرف شدم.
نگاهى عميق به اطراف انداختم.
فروزان فر:دنبال ماتيسا نگرد؛
الان داره با صاحب جديدش خوش مى گذرونه.
قلبم تير كشيد كه تلفنش زنگ خورد.
-به به ساميار فكر كردم ناراحتى كه زنگ نزدى.
كدوم ليست تو سايت.
آها خوب.
كدومشون؟
اونو فروختم.
كى؟چه قدر؟
واقعاً مى خره؟
زودتر مى گفتى.
يكى ديگه رو بردار.
يعنى چى عكس اونو ديده مى خواد؟
باشه پولو بريز تو حسابم همونو مى دم بهش.
فكر كنم هنوز دختره.
از جاش بلند شد و با سرعت رفت.
آروم از جام بلند شدم و دنبالش رفتم.
داد زد:
-چرا دنبالم مياى؟
-من مى خرمش ازت.
-نمى دمش به تو.
-چرا؟
-بذار برم تا دير نشده و مشتريم نپريده.
تو دلم خنده اى كردم و گفتم:
-نترس نمى پرم.Arad_آراد
با صداى جيغش با عجله دويدم ودنبال صدا رفتم.
فروزان فر خيره نگاهم كرد.
محكم درو باز كردم و باديدن اون عوضى كه سرش رو تو گردن ماتيسا فرو برده بود سمتش حمله ور شدم.
رو زمين پرتش كردم و مشتى حواله ى صورتش كردم و مشت هاى بعديم به صورت متوالى روى صورتش فرود مى اومد.
داد زدم:
-آشغال،عوضى،چندش.
از روش بلند شدم و سمت ماتيسا رفتم.
بالا تنه ى پيرهنش پاره شده بود.
اشكاش صورتشو قاب كرده بود.
دستمو رو گونش كشيدم.
اشكاشو با دستم پاك كردم.
هيچ مقاومتى نكرد.
سرمو نزديك صورتش بردم و به لباش چشم دوختم.
اومدم لبشو ببوسم كه فروزان فر دست زد.
-آفرين آراد.
رخ به رخش ايستادم.
-چند؟
-قرار نيست به تو فروخته شه.
-چرا به من نمى ديش؟
-تو براى اين كار ساخته نشدى.
به ماتيسا نگاه كرد.
-هنوز دخترى؟
سرشو انداخت پايين و از خجالت سرخ شد.
-لالى مگه؟
-آره هنوز دخترم.
-خوبه.
يه مشترى بهتر برات پيدا كردم.
-توروخدا بزار با آراد برم.
نگاهى بهم انداخت.
-با آرادم كار دارم؛به وقتش.Samiar_ساميار
بعد از انجام كار آراد رو مبل اتاقم نشستم.
به اين فكر كردم كه آراد دقيقاً مى خواد چى كار كنه.
تقه اى به در خورد.
-بيا داخل.
نقوى:آقا شام آماده هست بيارم براتون؟
-نه ميام پايين.
حال دختر چطوره؟
-بهش سر نزدم.
الان مى رم چك مى كنم.
-نيازى نيست خودم مى رم.
بدون هيچ حرفى از اتاق خارج شد.
از رو مبل بلند شدم و از اتاق خارج شدم.
از پله ها پايين رفتم و در اتاقشو باز كردم.
مثل جن زده ها يهو از جاش بلند شد و نشست رو تخت.
اخمى كردم كه روشو برگردوند.
به تخت نگاه كرد و سرشو انداخت پايين.
با لحن لوس و معترضى گفت:
-در بلد نيستى بزنى؟
شكر خدا اين يه كارم بلد نيستى.
موندم ننه بابات چى يادت دادن.
گرچه حيوون ها در زدن بلد نيستن و مثل يابو سرشون رو مى اندازن و ميان تو.
اصلاً به حيوون ها چيزى دادن بيهودست چون حيوونن و عقل ندارن.
وحشين مى فهمى؟
داد زد:
-وحشى.
پوزخندى زدم و با لحن جدى گفتن:
-هى سليطه پياده شو با هم بريم.
مى بينم كه هنوز زبونت كوتاه نشده.
خوب بلدم قيچيش كنم.
-هه فقط بلدى زور بگى.
-زبونتو كوتاه مى كنى يا كوتاهش كنم؟
-نمى خوام اورانگوتان.
-باشه.
سمتش قدم برداشتم وشيطنت خاصى گفتم:
-مى دونى من امروز خيلى گرممه.
دستم رفت سمت دكمه هاى لباسم كه با ترس گفت:
-چى كار مى خواى بكنى؟
-من كه كارى نمى كنم تو وظيفه ات رو انجام مى دى.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 47 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 47 ، قسمت چهل و هفتم ، قسمت چهل و هفت ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا