فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 48

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 48

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol

Dorsa_درسا
با شيطنت خاصى گفت:
-مى دونى من امروز خيلى گرممه.
دستش رفت سمت دكمه هاى پيراهن مردونش.
ترس تمام وجودمو گرفت و با ترس گفتم:
-چى كار مى خواى بكنى؟
-من كه كارى نمى كنم تو وظيفه ات رو انجام مى دى.
-من؟
چه كارى؟
نگاهى عميق بهم انداخت و يك تاى ابروش رو بالا انداخت.
-چه كارى؟
-برو عقب.
بى توجه به حرفم اومد جلو و دكمه آخر پيرهنشو باز كرد و اومد رو تخت و من رفتم عقب.
-ترس تو چشم هات موج مى زنه.
گفتم زبونتو كوتاه كن.
اومد نزديكتر و من رفتم عقب تر.
چرا لال شدى؟
مى برمت اونجا، تو آدم نمى شى.
-نه؛ببخشيد.
-مى خواى ندمت دست فروزان فر؟
-آره.
-فقط همين؟
-هر كارى بگى مى كنم فقط اونجا نه.
-پس هيس؛كم تر حرف بزن.
امشب بايد يه شب خوب برام بسازى.
-يعنى چى؟
پوزخندی زد جلو مى اومد و من عقب مى رفتم در حدى كه مجبور شدم رو تخت دراز بکشم.
نيشخندى زد.
از ترس لرز بدی تو بدنم افتاد .
با چشم هاى به اشك نشسته ام بهش خيره شدم.
-ساميار.
-هيس.
دستش رو نوازشگرانه روى گونم كشيد و مو هام رو به بازى گرفت.
نفسم بند اومد.
چشم هايم رو نشانه رفت و در پى آن صورتم رو.
سرش را کمی عقب بردو به لبام خيره شد.
صورتشو جلو آورد و چشم هامو بستم كه يهو زد روى خنده.
-واى عالى بود بايد قيافت رو مى ديدى.
جدى و سرد ادامه داد:
-در حد من نيستى كه حتى بخوام بوست كنم.
از روم بلند وادامه داد:
-پاشو شامت رو كوفت كن.
از اتاق خارج شد و اشكای من هوس سرسره بازى كردن.Dorsa_درسا
از گریه زیاد نفسم بند اومده بود.
از تومشت سامیار بودن بیزار بودم.
ولی من درسام ؛کاری میکنم به دست و پام بیوفتی.
الان من تو مشتتم فردا تو.
آسياب به نوبت.
باید یه دوش بگیرم.
به سمت حموم راه افتادم.
آرامشى كه اونجا دارم هيچ جا ندارم.
بچه كه بودم هر وقت با مامانم قهر مى كردم مى پريدم اونجا و زير دوش آب گريه مى كردم.
الان چى؟
مامانم نيست.
چرا گريه مى كنم؟
هى.
خدا مى دونه چه حالى دارن.
از حموم که اومدم بیرون به سمت کمدم رفتم و خواستم یه لباس زیبا بپوشم که با یاد اوری لباس کار بادم خوابید.
اشکال نداره با اون لباس کارم رو انجام میدم.
لباسامو پوشیدم و به سمت اینه رفتم و شروع کردم به آرایش کردن.
وقتی کارم تموم شد به خودم نگاه کردم.
خوب شده بودم.
خب از الان اشهدتو بخون سامیار خان.
با اقتدار به سمت اتاقش رفتم و اول در زدم.
با شنیدن صداش که گفت:
_بیا تو.
داخل شدم و گفتم :
_کاری با من ندارید اقا سامیار؟
بدون نگاه کردن به من گفت:
_زمین کثیفه.
نگاهی به زمین کردم كه از تمیزی برق مى زد ولی گفتم:
_ چشم اقا سامیار.
رفتم سمت حموم و برف برداشتم و آب برف درست كردم.
برگشتم تو اتاقش.
-اجازه هست؟
سامیار سری تکون دادو به کارش ادامه داد.
خب خب شروع مى کنیم .
شروع كردم به شستن كف اتاق و نزديك گوريل شدم و مقدارى آب برف ريختم جلوى قسمتی که پاهاش بود.
بلافاصله بلند شدم و به سمت گوشه اتاق رفتم و شروع کردم به تمیز کردن اون قسمت.
خب.
با صدای بلندی جیغ زدم و خودمو انداختم زمین.
صدای سامیار داشت می اومد که غرغر می کرد:
_ دختره ى دست و پا چلفتی نمیتونه یه کار رو...
که صدای دادش بلند شد و صدای افتادن اومد.
حقت بود.
داد زد:
-درسا مى كشمت.
-چيزى كه عوض داره گله نداره.
به من چه نمى تونى عين آدم راه برى.
اونم من بهت ياد بدم؟
-خفه شو تا نيومدم دندوناتو خرد كنم تو دهنت.
-شنا بلدم خفه نمى شم.
-كه بلدى باشه.
از رو زمين بلند شد و گفت:
-اينجارو خشك كن سريع.
-من كه نگفتم از رو صندلى بلند شى؛مى خواستى پا نشى.
به من چه خوردى زمين؟
-بازم كه ترسيدى.
-شتر در خواب بيند پنبه دانه گهى لپ لپ خورد گه دانه دانه.
موبايلش زنگ خورد.
-جانم؟
باشه بيا الان آماده مى شم.
-بيا زمين رو خشك كن؛كار دارم.Dorsa_درسا
قسمتى از زمين روخشك كردم كه ديدم رفت حموم.
مشغول خشك كردن بقيه قسمت هاى زمين شدم.
بعد از تموم شدن كارم دستمو با پارچه خشك كردم و رفتم تو دستشويى و با آب شدم.
با حوله دستمو خشك كردم و از دستشويى خارج شدم.
يكى از خدمتكارا رو صدا كردم و لگن آب برف رو بهش دادم كه رفت.
از حموم خارج شد و نگاهى بهم انداخت و بعدش گفت:
-سفيد يا مشكى؟
-بله ؟
-خنگى مگه؟
مى گم سفيد يا مشكى؟
-براى چى؟
-براى لباس.
-من سفيد بيشتر دوست دارم.
-سرمه اى يا مشكى؟
-سرمه اى.
لبخندى زد و گفت:
-خوبه.
منم لبخندى زدم.
-برو از تو كمدم يه پيرهن سفيد بردار و يه شلوار سرمه اى و اوتو كن.
بعد گفت:
-نه.
بيا مو هامو سشوار بكش.
-من؟
-جز تو كس ديگه اى هم هست؟
-برنس رو برداشتم و با سشوار موهاش رو سشوار كشيدم و خوابوندم سمت عقب و قسمتى از موهاش رو انداختم جلوى صورتش.
از آينه نگاهى بهش انداختم.
واقعاً جذاب بود.
بعد از سشوار كشيدن و درست كردن موهاش رفتم سمت كمد و لباس هارو دراوردم و شروع كردم اوتو زدن.
-تموم شد.
-برو بيرون لباس بپوشم.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 48 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 48 ، قسمت چهل و هشتم ، قسمت چهل و هشت ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا