فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت هفتم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت هفتم

ویرایش: 1395/11/5
نویسنده: chaampol

گوشیمو از جیبم در اُوردم و شماره مهرانو گرفتم. بعد از چنتا بوق آزاد جواب داد:
-سلام داداش، چطوری؟
-سلام، بدک نیستم. حاجی الان مغازه رو بستم، صبح یکم زودتر اومده بودم سرِ کار. کجایی الان تو؟
-من پشت فرمونم، تو ترافیک. چطور؟
-اِ؟ خوبه پس. میتونی بیای بریم یه دوری بزنیم؟ من ولیعصرم.
-آره آره. بیام دم مغازه؟
-من جلوی دانشگاه هنرم. چقدر میکشه برسی تا اینجا؟
-یه ربعی میکشه. -حله، میبینمت پس.
-باشه، کاری باری؟ -قربونت. فعلا -فعلا دادا.

قطع کردم و گوشی رو گذاشتم توی جیبمو شروع کردم به آروم قدم زدن. باید همه چیز رو از اول براش تعریف میکردم، مطمئن بودم شاخ در میاره از تعجب، آخرین باری که از یه دختر خوشم اومده بود، 2-3 سال پیش بود، وقتی تازه دیپلمم رو گرفته بودم. تازه اومده بودن توی کوچمون، اسمش مهتاب بود، یکی دو تا خونه اونورتر از خونه ما زندگی میکردن و مادرم با مادرش رفت و آمد داشت و تقریبا هر روز میدیدمش. بدجوری چشممو گرفته بود، ولی هیچکاری نکرده بودم و بعد از اینکه از اونجا اثاث کشی کردن، دو-سه هفته بعدش کامل موضوع رو فراموش کرده بودم. ولی همیشه حسرتش موند توی دلم، که چی میشد اگه به یه طریقی بهش میگفتم که دوسش دارم... آخه حرفای گفته نیست که آدمو اذیت میکنه، نگفته ها میمونه توی دل آدم! اون تَه میشینن و گاهی اوقات که تنها میشه میان بالا و خودشونو نشون میدن که بیشتر حسرت بخوری که چرا فلان حرف رو به فلانی نزدی... ایندفعه نمیخوام چیزی توی دلم بمونه، نمیخوام همونطوری بشه. چون ایندفعه یجورایی فرق داره، نمیدونم چرا. نمیخوام ایندفعه هم مثلِ چند سال پیش فقط بشینم و حسرت بخورم که چرا نتونستم کاری کنم و چرا بدون تلاش بیخیال شدم.

-فردا میای باهم بریم خرید؟ -آره، خرید چی؟
-میخوام شال و کیف بگیرم. اگه پسرِ خوبی باشیو بیای، شالمو به سلیقه تو میگیرم!
-اِ؟ اینطوریاس؟‌-بــــله! چی فک کردی؟
یکم به همین فکر و خیالا گذشت تا مهران زنگ زد:
-حاجی کجایی الان؟ -جلو دانشگاه. -آهان دیدمت.

با بنز مشکی رنگش اومد و سریع سوار شدم و باهاش دست دادم. بوی ادکلن همیشگیش پیچیده بود توی ماشین، چرم و چوب، شیک و باکلاس. یه تی شرت سفید رنگِ ساده پوشیده بود و شلوار جین مشکی و کالج. مثل همیشه خندون بود، همون مهران همیشگی. یکم که گذشت همونطور که فکر میکردم از ساکت بودنم فهمید که یه داستانی پیش اومده، ولی عمرا فکرش قد نمیداد که پایِ یه دختر وسط باشه.

-چته تو؟ باز با بابات دعوات شده؟
-نه باو اون که ماموریته بنده خدا.
-پس چی؟ -باورت نمیشه اگه بگم.
-نه اتفاقا من آدم زود باوری هستم، میخوای زنگ بزنم از ملیکا بپرس. -ملیکا کیه؟
-اِ نگفتم؟ 2-3 هفته ای میشه باهمیم، دانشجو ادبیاته، ببین برات میشینه شعر میگه کرک و پرت میریزه.
-ماشالا فصل به فصل عوض میکنی دیگه.
- شانش منم اینجوریه دیگه، بعد از یکی دو ماه رابطه بهشون میگم که ماشین مالِ رفیقمه تا ببینم عکس العملشون چیه، دیگه بقیش رو خودت حدس بزن دیگه. بعضیاشون میگن چون به من دروغ گفتی و دروغ نباید تو رابطه باشه دیگه رابطه بی رابطه، بای. ولی من که میدونم موضوع چیه.
-حالا دلیل نمیشه که همه اینطوری باشن، اگه واقعا میخوای امتحان کنی، از همون قرار اول جوری برو سر قرار که انگار نه انگار خر پولی!
-تنهایی گفتی یا وحی رسید؟ من اونجوری اصلا بلد نیستم.
-خب اون دیگه مشکل خودته نه دخترای مردم.
-حالا مشکلات جامعه رو ول کن، مشکل خودتو بگو. چته؟
-حاجی از یکی خوشم اومده.
-گرفتی منو؟ راستشو بگو ببینم چی شده.
-گفتم که باورت نمیشه. -نه! ناموسا؟! اصلا تو کتم نمیره.

شروع کردم و براش همه چیو گفتم، اون شب تو مغازه، ترانه، کیف پول، سوتی، خندیدنش، همه چیز. تمامِ مدت با دقت گوش داد، ساکتِ ساکت. گمونم اصلا فکرشو نمیکرد راستی راستی رفیقش عاشق شده باشه! هر چندتا جمله که میگفتم، وسط رانندگی سرشو برمیگردوند به سمتم و بهم نگاه میکرد، انگار هنوز میخواست مطمئن بشه که سرِ کار نیست، ولی هیچی نمیگفت. بعد از اینکه کامل همه چیزو گفتم، یه نفسِ عمیق کشید، سرشو با دستش خاروند، یه نگاه بهم کرد و گفت:
-عجب... پس بالاخره تو هم دم به تله دادی... ولی چرا حالا؟ -چی چرا حالا؟
-چرا الان عاشق شدی؟ چرا این دختره؟
-نمیدونم والا... دست خودم نبود، اصلا یدفعه ای.
-حالا میخوای چیکار کنی؟
-یه فکری دارم، ولی باید کمکم کنی. یعنی همه چیزِ به تو بستگی داره. -بگو ببینیم.

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت هفتم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه