فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 51

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 51

ویرایش: 1395/11/6
نویسنده: chaampol
dorsa_درسا
حوصله اینکه از خواب بلند شم رو نداشتم.
چشم هامو بسته بودم بلکه خوابم ببره.
چشمام بسته بود که در باز شد.
فهمیدم سامیار ولى به روى خودم نیوردم و خودم رو به خواب زدم .
صداش بلند شد که گفت:
-هه خدمتكار گرفتم خير سرم.
بعد از گفتن این حرف درو بست و رفت.
با شندین صداش و اینکه اومد بود تو اتاق انژی گرفتم .
با اینکه حرفاش و رفتاراش اصلا خوب نبود ولی من دوستش داشتم اين لعنتی رو.
بلند شدم دستو صورتم رو شستم و لباسامو پوشیدم و رفتم پایین تا صبحونه بخورم.
بعد از خوردن صبحانه
رفتم سمت اتاق ساميار و تقه اى به در زدم.
منتظر جوابش نشدم و وارد اتاق شدم.
به آرومى گفتم :
_سلام اقا.
حتی نگاهمم نکرد .
امکان نداره سامیار عاشق من شه اون حتی به خودش زحمت نمى ده به من نگاه کنه.
تازه اون منو خریده پول بابتم داده.
بخواد عاشقم شه ؟
محاله.
گفتم:
_امروز چه لباسی مى پوشید براتون اماده کنم؟
بازم بدون نگاه کردن به من گفت:
_خودت انتخاب کن من حوصله ندارم.
از اینکه قرار بود من لباسشو انتخاب کنم ذوق کردم و گفتم:
_چشم.
با سرعت به سمت كمد رفتم و خواستم انتخاب کنم که سامیار گفت:
_نمى خواد برو بیرون.
-اِ چرا ؟
-دو بخش بى رون.
سرمو انداختم پايين و بى هيچ حرفى رفتم بيرون ولى برگشتم
آروم گفتم:
-كارى داشتى بگو.
-كارى داشتيد بگيد.
حق ندارى منو با لفظ تو صدا كنى.
با دستش چونمو گرفت بالا
- واضحه؟
با زور گفتم:
-بلهsamiar_سامیار
به فروزان فر اطمینان داشتم .
هر کار از این بشر دو پا بر می اومد.
همه جا پارتی داشت و مى تونست همه چی رو ردیف کنه.
ولی از این می ترسیدم که درسا یه کاری کنه گند بزنه به همه چی.
باید محتاطانه عمل می کردم.
یه لباس سرسری پوشیدم و داشتم می رفتم بیرون که اوا اومد.
من و دید سريع پرید بغلم و بوسم کرد.
سفت بغلش کردم که هر دومون نیوفتیم کتلت شیم جلو این همه ادم ضایع شیم.
اه بابا عین زالو می چسبه.
خب بیا پایین دیگه اورانگوتان.
وزنشم که ماشالا .
اه اه نه مثل اینکه تصمیم نداره بیاد پایین .
راحت از بغلم اوردمش بیرون و گفتم:
_جات خوبه دیگه یه وقت نیای پایین .
کمرم نصف شد خب گوریل.
اوا با اخم نگام کردو بعد به پشت سرم.
وقتی پشت سرم و دید بلافاصله لبم و بوسیدو گفت:
_اخ من قربون اقام بشم که انقد با مزس.
برگشتم پشت و نگاه کردم که درسا رو دیدم که با ناراحتی و عصبانیت نگام می کرد.
وقتی دید نگاش میکنم سرشو انداخت پایین و رفت بالا.
اوا گفت:
_ چرا باید همچین دختری تو خونه تو باشه؟
بی حوصله نگاش کردم و گفتم:
_خدمتکارمه.
_این حتما بايد خدمتکارت باشه؟
_اصلا حوصله ندارم این یک دوم اینکه تو کارای منم دخالت نکن اين صدبار.
بدون توجه بهش رفتم بالا تو اتاقم.
نمی دونستم باید چیکار کنم.
لعنتى.
اگه یه سنگ بیافته این بین بد پام گیر میشه.
باید حواسم رو بیشتر بهش جمع کنم.
ببين گير كيا افتاديم خدا.
مصبتو شکر.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 51 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 51 ، قسمت چهل و هشتم ، قسمت چهل و هشت ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا ،