فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 49

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 49

ویرایش: 1395/11/6
نویسنده: chaampol
Dorsa_درسا
-بيا تو درسا.
دوباره وارد اتاق شدم.
-خوب تيپم چطوره؟
-خوبه.
-خوبه؟
فقط همين؟
حالا خوبه سليقه ى خودته.
-نه خدايى عاليه.
تقه اى به در خورد.
-آقا مهمونتون اومدن.
-راهنماييشون كن.
-بله.
بدون اينكه نگاهى بهم كنه گفت:
-درسا مى تونى برى.
-باشه.
همين كه دستم سمت در رفت؛در باز شد.
-خوشومدى آوا.
از جلوى در رفتم كنار و آوا داخل شد.
-مرسى هانى.
رفت و بوسه اى به گونه ى ساميار زد.
نمى دونم ولى دلم گرفت.
بى هيچ حرفى از اتاق خارج شدم.
صداى آوا اومد كه گفت:
-اين دختر كى بود؟
-چطور؟
-دختر به اين جوونى چرا بايد تو خونت اونم تو اتاقت باشه؟
-تو كاراى من دخالت نكن آوا.
-نمى خوام اينجا باشه.
-خواستن يا نخواستنت برام مهم نيست.
ديگه موندن رو جايز نشمردم وآروم وارد اتاقم شدم.
حالم گرفته بود.
چرا اينطورى شدم؟
انگار كشتى هام غرق شده بود.Dorsa_درسا
وارد اتاقم شدم و چهار زانو تو اتاقم نشستم.
تمام بادم خالى شده بود.
دلم تنگ بود و مى خواستم گريه كنم.
دلم آغوشى از جنس آتش رو طلب مى كرد.
آغوشى مملو از مهر.
فراق خانواده و تيرى كه به سنگ خورد.
خودمو رو تخت ول دادم و گذاشتم اشكام سرسره بازى كنن.
نمى دونم چه قدر گريه كردم كه خوابم برده بود.
صداى خنده ى دو نفر به گوشم رسيد كه چشم هامو باز كردم.
آروم لاى درو باز كردم كه با ديدن صحنه ى رو به روم بازم چشمام نمناك شد.
درو بستم و روى زمين پشت در نشستم.
بوسه اى كه مى شد روى لب هاى من مهمان باشد و نشد.
آغوشى كه در تمنايش بودم و مال من نبود.
صداى شنيدن تپش قلبى كه مى خواستم با شنيدنش عشق رو در رگ هام جارى كنم و نشد.
هوايى از مهرو مى خواستم که تو آغوشش تنفس كنم و نشد.
آره دارم به دوست داشتنش اعتراف مى كنم.
شايد چون تنها كسى هستش كه جلوى چشم هامه.Dorsa_درسا
يهو دستگيره ى در به سمت پايين كشيده شد و در به سمت جلو هل داده شد.
سريع با نوك انگشتام اشكامو پاك كردم كه دررو هل داد كه با شدت خورد به بازوم.
-آخ.
تاب نگاه بهش رو نداشتم اما سنگينى نگاهش رو رو خودم احساس كردم.
-ببينمت.
-مى شه برى بيرون.
-يعنى چى؟
مى گم ببينمت.
با بغض قيافه ى مظلومى به خودم گرفتم و نگاهش كردم.
آروم نجوا زد:
-اين اشك ها براى چيه؟
سكوت كردم و سرمو انداختم پايين.
دست چپشو گذاشت زير چونم كه سرمو آوردم بالا.
با انگشت سبابه اش اشكام رو پاك كرد.
كاراش برام مبهم بود.
گنگ نگاهش كردم.
چرا اين كارو كرد؟
-چرا گريه كردى؟
-دلم تنگ شده بود براى خانوادم.
ميشه بهشون زنگ بزنم؟
-نه.
تو ديگه خانواده اى ندارى و تنها خانوادت خدمه اينجان.
-اما ساميار...
-كى بهت اجازه داد اسم منو به زبونت بيارى؟
داد زد:
-ها؟
اصلاً با خودش درگيره.
خودخواه.
يه ثانيه خوبه يه ثانيه بد.
دوباره داد زد:
-با تواما.
منم داد زدم:
-دلم خواست.
پس چى صدات كنم؟
دلت براى القاب درخشانت تنگ شده؟آره؟
باشه پس بذار بگم.
نره خَر گاو.
خوشت اومد خودخواه سنگدل مزخرف هوسباز؟
كشيده ى محكمى بهم زد كه صورتم به سمت چپ چرخيد.
با گريه گفتم:
-مرسى از اينكه هر لحظه خودتو خوب بهم نشون مى دى.
برو خوش بگذرون و بعد بيا عقده هاتو سرمن خالى كن.
مى رم ساميار به خدا مى رم.
در اتاقم كوبيده شد و گريم شدت گرفت.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 49 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 49 ، قسمت چهل و نهم ، قسمت چهل و نه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا ،