فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 50

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 50

ویرایش: 1395/11/6
نویسنده: chaampol
Samiar_ساميار
موبايلمو از جيبم دراوردم و به آراد زنگ زدم.
بعد هشت تا بوق جواب داد.
-بله؟
-بله و بلا.
-چى شد؟
كى مى فرستتش؟
-آراد مى شه راجب اون حرف نزنيم؟
-پس چى؟
-پايه اى بريم بيرون؟
-اين وقت شب؟
-نَ پَ فردا ظهر.
همچى مى گى اين وقت شب انگار من نمى شناسمت.
-كجا بريم؟
-قبرستون يه جا مى ريم ديگه.
-با آوا كات كردى انقدر پكرى؟
-نه اصلاً.
من آوارو دوست دارم عمراً كات كنم.
-باشه بيا دم خونمون با يه ماشين بريم.
-باش؛فعلاً.
تلفن قطع شد و از بيرون صداى بحث اومد .
خانم نقوى:دختره ى بى شرم فالگوش وايسيدى؟
خجالت نمى كشى ؟Dorsa_درسا
رفتم سمت اتاقش كه ببينم كارى نداره كه متوجه مكالمش شدم.
-نه اصلاً.
من آوارو دوست دارم عمراً كات كنم.
باش؛فعلاً.
دوباره همون حال مزخرف بهم دست داد.
ناراحت و غمگين شدم كه صداى خانوم نقوى رو اعصابم پاتيناج رفت.
خانم نقوى:دختره ى بى شرم فالگوش وايسادى؟خجالت نمى كشى ؟
جا خوردم وسمت خانوم نقوى چرخيدم.
دعا دعا مى كردم ساميار نشنيده باشه كه با صداى اين خانم كه انگار شيش تا بلندگو قورت داده محاله.
-من...
در باز شد و سمت ساميار چرخيدم.
به تپه تپه افتادم و گفتم:
-مممم...من من داشتم مى اومدم تو اتاقت ببينم كه چيزى لازم ندارى و كارى نيست انجام بدم كه خانم نقوى الكى شلوغش كرد.
آروم گفت:
-بعد استثناً درم نمى زنن.
رك گفتم:
-دو دل بودم بيام يا نيام چون اصلاً ازت دل خوشى ندارم.
-جديداً خيلى رو مخم راه مى ريا؛حواستو جمع كن.
كارى ندارم مى تونى گورتو گم كنى.
رفت تو اتاقش و سوييج ماشينو از رو ميز برداشت و رفت بيرون.
خانم نقوى لبخند پيروزمندانه اى زد و رفت.
با بغض وارد اتاقم شدم.
لعنت به اين عشق يك طرفه.
آخه آدم قحط بود من عاشق اين گولاخ بيريخت شدم.
كارى مى كنم برام جون بدى.
حالا ببين.Samiar_ساميار
صبح بود و از خواب بيدار شدم.
ديشب همه كارهايى رو كه قرار بود انجام بديم رو با آراد دوره كرديم.
آبى به دست و صورتم زدم و رفتم پايين براى صبحانه، اما قبلش رفتم اتاق درسا كه ديدم خوابه.
-هه خدمتكار گرفتم خير سرم.
بعد از صرف صبحانه نگاهى به روزنامه ها انداختم.
با ديدن عكس درسا تو قسمت گمشده ها ته دلم لرزيد و شوكه شدم.
سريع روزنامه رو با خودم به اتاق بردم و شماره فروزان فرو گرفتم.
-ساميار؟
-سلام.
-سريع حرفتو بزن كار دارم.
-روزنامه رو ديدى؟
-خير.
داد زدم:
-يعنى چى خير؟
آروم تر گفتم:
-مگه قرار نبود هر دخترى رو مى دزدى ديگه انگار اثرى ازش نباشه و فكر كنن مرده.
-چرا هميشه همينه.
-خوب نيست.
الان عكس درسا تو روزنامست.
فكر كردم تا الان كارى كردى كه فكر كنن مرده.
اگه مى دونستم قرار نيست كارى كنى نمى خريدمش.
-جاى نگرانى نيست.
-يعنى چى جاى نگرانى نيست؟
اگر كسى تو اين خونه عكس درسارو ديده باشه چى؟
-كارى نداره كه خلاصش كن.
بعد از اتمام كارم جسد درسا پيدا مى شه.
نگران نباش.
-اگه نشد چى؟
-خانوادش زندگى رو مى بوسن و خداحافظى مى كنن.
همه چى رو بسپر به من.
-نمى خواد كارى كنى مى ذارم برگرده پيش خانوادش.
-تو چنين كارى نمى كنى.
من نمى ذارم كسى كه چيزى ازم بدونه زنده بمونه.
بهتره نگهش دارى.
حيف زود بميره.
قهقه اى زد و تلفن رو قطع كرد.
ازش مى ترسيدم.
به معناى واقعى عوضى و خطرناك بود.dorsa_درسا
حوصله اینکه از خواب بلند شم رو نداشتم.
چشم هامو بسته بودم بلکه خوابم ببره.
چشمام بسته بود که در باز شد.
فهمیدم سامیار ولى به روى خودم نیوردم و خودم رو به خواب زدم .
صداش بلند شد که گفت:
-هه خدمتكار گرفتم خير سرم.
بعد از گفتن این حرف درو بست و رفت.
با شندین صداش و اینکه اومد بود تو اتاق انژی گرفتم .
با اینکه حرفاش و رفتاراش اصلا خوب نبود ولی من دوستش داشتم اين لعنتی رو.
بلند شدم دستو صورتم رو شستم و لباسامو پوشیدم و رفتم پایین تا صبحونه بخورم.
بعد از خوردن صبحانه
رفتم سمت اتاق ساميار و تقه اى به در زدم.
منتظر جوابش نشدم و وارد اتاق شدم.
به آرومى گفتم :
_سلام اقا.
حتی نگاهمم نکرد .
امکان نداره سامیار عاشق من شه اون حتی به خودش زحمت نمى ده به من نگاه کنه.
تازه اون منو خریده پول بابتم داده.
بخواد عاشقم شه ؟
محاله.
گفتم:
_امروز چه لباسی مى پوشید براتون اماده کنم؟
بازم بدون نگاه کردن به من گفت:
_خودت انتخاب کن من حوصله ندارم.
از اینکه قرار بود من لباسشو انتخاب کنم ذوق کردم و گفتم:
_چشم.
با سرعت به سمت كمد رفتم و خواستم انتخاب کنم که سامیار گفت:
_نمى خواد برو بیرون.
-اِ چرا ؟
-دو بخش بى رون.
سرمو انداختم پايين و بى هيچ حرفى رفتم بيرون ولى برگشتم
آروم گفتم:
-كارى داشتى بگو.
-كارى داشتيد بگيد.
حق ندارى منو با لفظ تو صدا كنى.
با دستش چونمو گرفت بالا
- واضحه؟
با زور گفتم:
-بله


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 50 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 50 ، قسمت پنجاهم ، قسمت پنجاه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا ،