فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 52

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 52

ویرایش: 1395/11/6
نویسنده: chaampol
dorsa_درسا
وقتی صدای اوا رو شنیدم رفتم پایین همین که چشمش به من افتاد سامیارو بوسید.
هم عصبی شدم هم خیلی ناراحت.
بدون حرف رفتم بالا من هیچ وقت نمی تونم سامیارو داشته باشم .
هیچوقت نمی تونه من و دوست داشته باشه.
خیلی سخته عشقت یه طرفه باشه.
انقدر پر بودم که اشکام راهشونو پیدا کردن و شروع به ریختن کردن .
من نمی تونستم از سامیار دست بکشم و نمی تونم مال خودم کنمش.
من لعنتی هیچکاری از دستم بر نمیاد من حیوون باید بشینم عشق بازی عشقم با یکی دیگرو ببینم.
هق می زدم و از خدا گله می کردم که چرا من باید تو این موقیت باشم.
انقدر گریه کردم و گله کردم که خوابم برد.
از سردرد شدید از خواب بیدار شدم.
موقعیتم رو انالیز کردم و وقتی یادم افتاد اشکام داشتن شروع به ریختن میکردن که با هزار بدبختی و جون کندن تونستم جلوشونو بگیرم.
من باید قوی باشم نباید خودمو ضعیف نشون بدم.
اگه مال من نشه نمیزازم مال کسه دیگه اى هم بشه.
آوا خانوم کاری میکنم کارستون .
صد در صد چشام از گریه زیاد هم قرمز شده بود هم پف کرده بود.
باید می رفتم حموم که پف چشم می خوابید.
لباس برداشتم و رفتم حموم و بعد یه حموم درست حسابی از حموم اومدم بیرون خواستم لباس عوض کنم که در باز شد.
سریع رومو از در برگردوندم و حولمو درست کردم .
ای خدا لعنتت نکنه سامیار.
با داد گفتم :
_د آخه من می خوام بدونم این اتاق بى صاحب مرده در نداره که همینطور سرتو میاندازی میای تو.
خوبه منم وقتی تو اتاقی بیام تو اتاقت؟
خب یه ذره جنتلمنانه رفتار کن دیگه اه.
حالا عین بچه ادم برو بیرون لباس عوض کنم بعد بیا تو .
دیدم هیچ عکس العملی نشون نمى ده از خودش .
به خاطر همین بلند گفتم:
_با توام ها عمو.
عزیزم سامیار با توام
دیدم نخیر هیچ اتفاقی نمیوفته.
مثل اینکه باید برگردم.
خودم و درست کردم و برگشتم سمت در که با دیدن آوا که جلوی در بود و با عصبانیت نگاهم می کرد هنگ کردم.ava_آوا
اون داشت همینطور حرف می زد و من هر لحظه متعجب تر و عصبی تر می شدم.
وقتی برگشت و منو دید اول جا خورد ولی سریع به حالت عادی برگشت و گفت :
_ا آوا جون تویی من فک کردم سامیار.
اخه سامیاز عادت داره بدون اینکه در بزنه بیاد تو .
با این حرفش انقدر عصبی شدم که حد نداشت .
داشتم می رفتم سمتش که داد زد:
_ اا خانوم این چه حرفی شما می زنید من با اقا چیکار دارم اخه؟
من فقط اینجا کار میکنم.
شما از اقا مگه مطمئن نیستید که به من گیر می دید اخه؟
قدرت هیچ عکس والعملی رو نداشتم مغزم هنگ بود.
که با صدای سامیار که داشت می گفت:
_آوا تو اینجا چیکار میکنی؟
به خودم اومدم.
برگشتم سمتش که با اخم وحشتناکی نگاهم می کرد همین که دید دارم نگاهش میکنم با داد گفت:
_به چه حقی تو کارای من دخالت میکنی ؟
کی به تو اجازه داده که تو کارام دخالت کنی ؟
به تو چه که کی تو خونه منه؟
مگه بهت نگفتم وقتی با منی حق اینکه بخوای تو کارام دخالت کنی رو نداری هااااااااان؟
با بغض ناراحتی نگاهش کردم .
جلو این دختره لزيج منو خرد کرد .
با نفرت به دختر نگاه کردم و رفتم بیرون.
دختره خیلی مارموزه باید حواسم رو جمع کنم. مشخص که می خواد من رو از دور خارج کنه.
ولی من آوام با یه حرکت می تونم بدون اینکه خودش بفهمه بندارمش بیرون.
من به خودم اطمینان دارم.
پس بچرخ تا بچرخیم درسا خانوم.فروزان فر_frozanfar

-با آرادم كار دارم؛به وقتش.
اين جمله رو با تأكيد گفتم.
با سردى گفت:
-چه كارى؟
سيگارى روشن كردم و پك عميقى بهش زدم.
-به وقتش؛الان وقتش نيست.
بيرون.
يقه ى لباسم رو چسبيد و با حرص گفت:
-من عروسك خيمه شب بازى تو نيستم كه هر كارى بگى بكنم.
مفهومه؟
قهقهه اى زدم و با دستام حصار دستاشو باز كردم كه باباش اومد و داد زد:
-آراد اين چه حركتى بود؟
با لحن غرور آميزى گفتم:
-پسرت هنوز بچست پرهام.
دستمو روى شقيقه ام گذاشتم وگفتم:
-هنوز كلش باد داره.
امان از غرور جوانى.
روى شونه ى آراد زدم و گفتم:
-هر كارى تاوانى داره اما اين تهديد نيست؛نصيحته.
تلافى مى كنم اين تهديده.
پرهام:به دل نگير اشكان.
-از اينجا ببرش من مى شكنم دستى رو كه يقه لباسمو بچسبه.
-گفتى كه بچست.
آراد:كافيه بابا.
رخ به رخم ايستاد.
-نابودت مى كنم.
-خواب ديدى خيره عمو جون.
دوباره قهقهه اى زدم و به ماتيسا نگاه كردم كه با چشم هاى اشك آلود نگاهم مى كرد.
داد زدم؛آنچنان بلند كه پرهام و آراد با بهت نگاهم كردم.
رو به روى ماتيسا نشستم و موهاشو به چنگ گرفتم و به شدت كشيدم.
-آراد و جلوى چشمات پرپر مى كنم دختره ى خيره سر.
موهاشو ول كردم و رو به پرهام و آراد گفتم:
-شنيديد؟
انگشت اشارمو سمت پرهام گرفتم و ادامه دادم:
-ما ديگه شراكتى نداريم.
تو پسرت رو درياب كه من بى صدا نابودش مى كنم.
كلافه گفت:
-اشكان...
سرد گفتم:
-اگر الان مى ذارم سالم بريد چون مهمون منيد.
پات از در بره بيرون دوستى بين ما نيست.
شب خوش.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 52 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 52 ، قسمت پنجاه و دوم ، قسمت پنجاه و دو ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا ،