فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت پنجاه و پنجم

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت پنجاه و پنجم

ویرایش: 1395/11/7
نویسنده: chaampol

شوهر فرگل یک قدم به جلو اومد و گفت:
-کدوم کثافت کاری؟واضح حرف بزن...
به سمت فرگل چرخیدم و گفتم:
-خبر نداره؟یا ادم شدی؟خدا کنه ادم شده باشی...
فرگل با چشمهای وحشت زده نگاهم میکرد...
به سمت شوهرش برگشتم و گفتم:
-کجایی عمو این دختر خاله ما ...
یک لحظه یاد معین و خواهش تو چشمهاش افتادم یاد نگاهش که تو نگاهم قفل شده بود...تو دلم گفتم||ببند دهنت رو...شاید ادم شده...شاید سرش به زندگیش گرمه و واسه همین تن به مادر شدن داده!!!||
شوهر فرگل جلو اومد و تو یک قدمیم ایستاد و گفت:
-انگار من از خیلی چیزها خبر ندارم...بگو...فرگل چه بلایی سرت اورده که اینجور به خونش تشنه ای؟
از رو شونه اش به فرگل نگاه کردم و تو دلم گفتم||سیاوش دخترخاله ات ((لبه پرتگاهه...یک نفس تا سقوطش مونده))نزار بیفته||
به سمت قبر مامانم حرکت کردم و گفتم:
-فرگل دست شوهرت رو بگیر و برو...
فرگل کنارم نشست و گفت:
-سیاوش من دارم مادر میشم...
ارامش کلامم دلش رو به حرف زدن قرص کرده بود...
به شکم برجسته اش خیره شدم و گفتم:
-دختره یا پسر؟
فرگل نگاهی به شوهرش کرد و گفت:
-پسر...
تو دلم گفتم||همونیه که دوست داشتی...مبارکت باشه||
فرگل از کنارم بلند شد و گفت:
-سیاوش اجازه دارم تا وقتی ایرانم هر پنجشنبه بیام؟
سکوت کردم تا از سکوتم هر برداشتی دوست داره بکنه...
با رفتنشون به مامانم گفتم||دیدی بد نشدم؟دیدی صبوری کردم و چیزی نگفتم؟اگه همه چی رو میگفتم چه فرقی به حال من میکرد؟اگه همه چی رو میگفتم تکلیف پسرش چی میشد؟||


حالم اصلا خوب نبود...
یک خروجی رو به اشتباه رد کردم و حوصله اولین دور برگردون رو نداشتم...دنده عقب به سمت عقب راه افتادم تا به خروجی برسم...
همه ماشینها با بوق و بد و بیراه من و متوجه تخلفم میکردن...
نزدیک خروجی که رسیدم یک پژو محکم بهم زد ...
صدای بوق ممتدش با صدای داد و بیدادش یکی شده بود...
از ماشین پیاده نشدم و فقط به روبروم خیره شدم...
حوصله اینکه افسر بیاد و کروکی بکشه نداشتم...فقط سلامتی راننده واسم مهم بود که از صدای داد و فریادش مطمین شدم حالش از خودمم بهتره...گوشیم رو برداشتم و call moein رو لمس کردم...تو دلم گفتم||‌بازم تو به دادم برس...بازم تو رفیق خوبه بشو||
با بوق دوم معین جانمی گفت و ساکت شد...
با صدای خیلی ارومی گفتم :
-تصادف کردم بیا ورودی نواب...


معین بدون هیچ حرفی مدارک رو ازم گرفت و رفت...
سرم رو به روی فرمون گذاشتم و گفتم||چه خوبه که هیچ سوالی ازم نمیپرسی و دقیق و بهتر از خودم همه چی رو سر و سامان میدی...||
حوصله حرف زدن نداشتم...معین کنار یک ابمیوه فروشی نگهداشت و با دوتا لیوان اب البالو برگشت...
بدون هیچ حرفی لیوان رو به دستم داد ...بدون معطلی اب البالو رو سر کشیدم و گفتم:
-من و برسون و برو...
معین ماشین رو استارت زد و چیزی نگفت...
به بلوار فرحزادی که رسیدیم تو دلم گفتم||بازم فرحزاد...بازم قلیون دو سیب آلبالو!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت پنجاه و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پنجاه و پنجم 55