فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و ششم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و ششم

ویرایش: 1395/11/7
نویسنده: chaampol

((معین))
سیاوش دود قلیون رو بیرون داد و گفت:
-‌بچه اش پسره...
به چشمهای خسته اش نگاه کردم و گفتم:
-چای بریزم؟
سیاوش به قوری سفید جلو دستم نگاه کرد و گفت‌:
-موهاش مشکی مشکی شده بود...فکر کنم دلش با زندگیشه...زن حامله نمیتونه موهاش رو رنگ کنه مگه نه؟
میدونستم منظورش چیه...لبخندی بهش زدم و گفتم:
-اره ...نمیتونه...اگه موهاش رنگی نداشته پس بدون نگران سلامتی پسرشه...
سیاوش نباتی توی چایش انداخت و گفت:
-شوهرش دوستش داره...چون سماجت نکرد تا ببینه حرف حسابم چیه؟معین من فرگل رو بخشیدم؟
شلنگ قلیون رو از دستش گرفتم و گفتم:
-اره...
سیاوش به پشتی تکیه داد و گفت:
-کاش مریمم من رو ببخشه...
از اوردن اسم مریم دود رو حلقه ای بیرون فرستادم و به حلقه های پی در پی نگاه کردم...تو دلم گفتم||رفیق حالت رو میخرم...چیه امشب بفکره بخشیدن و بخشیده شدن افتادی؟!!!||
******
به سبد گل پژمرده گوشه ابدارخونه نگاه کردم و به مریم گفتم:
-بازم یک سبد گل دیگه؟
مریم شیرینی ها رو تو ظرف چید و گفت:
-‌بله...
شیرینی از تو جعبه برداشتم و گفتم:
-از طرف کیه؟
مریم نگاه گذرایی بهم کرد و گفت :
-‌اقای رفیعی فرستاده!!!
شیرینی رو تو دهنم نگهداشتم و به سمت سبد گل رفتم...
رو پاهام نشستم و رو کارت مچاله شده رو خوندم...
مریم زیر چشمی حواسش به من بود...
از رو زمین بلند شدم و گفتم:
-مریم من میدونم تو دختر عاقلی هستی و با یکی دوتا سبد گل خام کسی نمیشی...
مریم در جعبه شیرینی رو بست و بدون هیچ حرفی بیرون رفت...
تو دلم گفتم||لعنت به هر چی مرد هوس بازه...لعنـــــــــــــــــــــــــــت!!!||
*****
روبروی سیاوش ایستادم و گفتم:
-من میرم سر پروژه...دیگه از اون ورم میرم خونه...کاری نداری؟
سیاوش از پنجره فاصله گرفت و گفت:
-شب بیا بالا...
شب بیا بالا یعنی دلش نمیخواست تنها باشه...شب بیا بالا یعنی دلش به من و رفاقتم هنوزم گرمه!!!
لبخندی زدم و گفتم:
-شام چی بگیرم؟
سیاوش به پنجره تکیه داد و گفت:
-شام نگیر...میخوام امشب غذای ویژه سر آشپز بهت بدم...
تو دلم گفتم ||پس امشب املت سیاوش پز داریم!!!||
****
موقع خواب جلو تی وی دراز کشیدم و با صدای بلند به سیاوش گفتم:
-فردا من زودتر میرم ...تو هم برو سراغ ماشینت...
سیاوش باشه ای گفت و ساکت شد...
گوشیم رو از رو میز برداشتم تا سایلنتش کنم اما دلم میخواست دل مریم رو به خوب بودن همه چی قرص کنم...واسه همین پیامکی واسش نوشتم و ارسال کردم...
تو دلم گفتم||مریم اگه بیداری بخون و خوشحال بشو که همه چی عین اولش شد!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پنجاه و ششم