فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و نهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و نهم

ویرایش: 1395/11/7
نویسنده: chaampol


رفیعی خودش رو از رو مبل بالا کشید و گفت:
-سیاوش جان بازار کار همینه دیگه...ممکنه ده روز ،بیست روز یا شایدم بیشتر حقوقشون عقب بیفته ...
اخمهام رو تو هم کردم و گفتم:
-اصلا حرفتون رو قبول ندارم...بنیان یک پروژه روی نیروی انسانیشه...اگه کارگرها از کارشون ناراضی باشن یعنی سقوط پروژه...ببین جناب رفیعی من حوصله بحث کردن ندارم...من از پدر بزرگم خیلی چیزها یاد گرفتم،پدر بزرگم همیشه میگفت اگه میخوایید کارتون به سکه باشه باید رضایت زیر دستهاتون رو جلب کنید...من طرف کارگرهام ...به چند دلیل اولیش نصیحت پدر بزرگمه و دومیش این که همه این پروژه رو به اسم من و شرکتم میشناسن...
من نمیخوام موفقیت چندین ساله ام رو با بیفکریای شما به باد بدم...
معین دست به سینه نشسته بود و به رفیعی خیره بود...
رفیعی لیوان شربتش رو هم زد و گفت:
-سیاوش جان اگه همین روش رو پیش بگیری به هیچ جا نمیرسی...
لبخند تلخی تحویلش دادم و گفتم:
-جناب رفیعی اصول و شالوده کار من صداقت و درستکاریه...من نمیتونم عین شما باشم...پس اگه میخوایید تو پروژه های بعدی به مشکل برنخوریم لطفا این موارد رو رعایت کنید...
رفیعی دستش رو به روی چشمش گذاشت و گفت:
-ادم حرف نور چشمیاشو زمین نمیندازه...باشه الان زنگ میزنم به بچه ها و میگم حقوق ها رو همین الان بریزن!!!!
تو دلم یک فحش (+18)بارش کردم و گفتم:
-بیمه و اضافه کاری هم فراموش نشه...
رفیعی سری تکان داد و گفت:
-‌اونم حله!!!!!


رفیعی کنار مریم ایستاد و گفت:
-مریم جان مادر چطوره؟خودت خوبی؟
معین نگاهی بهم کرد و به جلو رفت...دستش رو از پشت سر گرفتم تا وارد ماجرا نشه...
مریم تشکری کرد و ساکت شد...
رفیعی صورتش رو کمی جلو برد و اروم به مریم حرفی زد که من و معین متوجه نشدیم...
نفسم به شماره افتاده بود...تو دلم به مریم گفتم||چی بهت گفت که قرمز شدی؟تو رو خدا به این مرتیکه رو نده...تو رو خدا سخت باش عین اون سالها...تو رو خدا مریم باش!!!||
((مریم))
رفیعی روی میزم خم شد و اروم گفت‌:
-رو پیشنهادم فکر کردی؟
نگاه های خیره سیاوش و معین توان جواب دادن رو ازم گرفته بود...
رفیعی به سمت معین و سیاوش برگشت و گفت:
-شرکتتون رو دوست دارم...اینجا پر از انرژی مثبته...
قلبم تند تند میزد...نگاه معین خصمانه بود...باورم نمیشد چشمهای به اون مهربونی روزی به خون بشینه...تو دلم گفتم||من مقصر نیستم...تو رو خدا اینطوری نگام نکن ،من فقط خواسته شدم همین...||


جرات اینکه با عزیز درباره رفیعی حرف بزنم رو نداشتم...میدونستم مخالفت میکنه...تصمیم گرفتم چند وقت از خوبیهای رفیعی تو گوشش بخونم تا نرمتر بشه...عزیز لیوان چای رو به دستم داد و گفت:
-چیه...چرا تو لکی؟
چشمهام رو بستم و گفتم:
-خسته ام...راستی عزیز رفیعی سلام رسوند...
عزیز ابروهاش رو بالا فرستاد و گفت‌:
-‌سلامت باشه....کجا دیدیش؟
از اینکه میخواست مچم رو بگیره لبخند زدم و گفتم:
-قراره کجا ببینمش؟تو شرکت!
عزیز اهانی گفت و ساکت شد...اما دوباره گفت:
-وقتی اون میاد شرکت ،اقای شریف هم هست دیگه مگه نه؟
تو دلم گفتم||مریم عزیز بی سواد هم نسبت به این رفیعی حس خوبی نداره...چرا؟؟؟؟||
اره ای گفتم و به بخار چای خیره شدم...

ادامه دارد....



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پنجاه و نهم