فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و یکم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و یکم

ویرایش: 1395/11/7
نویسنده: chaampol

سیاوش و پدرام رو جلو در شرکت پیاده کردم و گفتم:
-الان انقدر سنگینم که برسم خونه خوابم میبره...عجب معجونی بود...دمت گرم سیاوش جیگرم حال اومد...
سیاوش به سمت پارکینگ شرکت حرکت کرد و گفت:
-فردا شماها زودتر برید سر پروژه من هم تا قبل از ظهر میام...
دستم رو به روی چشمم گذاشتم و از هردوشون خداحافظی کردم و راه افتادم...
تو حال و هوای خودم بودم که احساس کردم از کنار مریم رد شدم...سرعتم به قدری زیاد بود که نتونستم درست ببینمش...جلوتر نگهداشتم و دنده عقب گرفتم ...به نزدیکش که رسیدم یک دختره پشت سرم با ماشینش ایستاد...با بوق ازش راه خواستم اما دختره یک ذره هم ماشینش رو تکان نداد...سرم رو از پنجره بیرون کردم و گفتم:
-خانم بزار بــــــــــــــــــــــرم!!!
دختره به تابلوئه ورود ممنوع اشاره کرد و گفت:
-اقا کجا میای؟...ورود ممنوعه...
تو دلم گفتم||تو نیم کلاجت رو برو بابا!!!||
سرم رو به کل از شیشه بیرون بردم و گفتم:
-میدونم...بابا راه بده دیگه...الان شلوغ میشه...
با صدای بوق ماشینهای پشت سری ماشین رو تو پارک بردم و به دختره اشاره کردم تا بره...
منتظر خلوت شدن خیابون بودم تا دنده عقب بگیرم ...حواسم به آینه بغل بود که دیدم ماشین رفیعی از کنارم به سرعت رد شد...با دیدن مریم تو ماشینش حسابی جا خوردم ،اصلا نمیتونستم چیزی رو که دیدم باور کنم...بدون اینکه راهنما بزنم از پارک بیرون اومدم و صدای راننده پشت سریم رو دراوردم...سرعتم رو زیاد کردم تا خودم رو بهشون برسونم...
صدای اروم اهنگ رو مخم بود...یک مشت محکم به پنل ضبط زدم تا خفه اش کنم...
دعا دعا میکردم به اولین چهار راه که میرسیم چراغ قرمز باشه...
از دور ثانیه شمار سر چهار راه رو دیدم و بیشتر گاز دادم...پیدا کردن ماشین رفیعی کار سختی نبود...
تخلف پشت تخلف کردم تا به کنار ماشینش رسیدم...
شیشه ام رو تا ته پایین کشیدم تا مریم من رو ببینه...ماشینم رو از عمد به ماشین رفیعی چسبوندم ...به ثانیه شمار نگاه انداختم و تو دلم گفتم||سی و دو ...سی و یک ....||مریم حواسش به روبروش بود زیر چشمی حواسم بهش بود ...به ثانیه 24که رسیدم مریم به سمتم برگشت و نگاهم کرد...
منم به سمتش برگشتم و خوب نگاهش کردم...سعی نکردم تا خودم رو متعجب نشون بدم...اما اون متعجب نگاهم میکرد...چشمهام رو تو چشمهاش قفل کردم و تو دلم گفتم||بی معرفت راننده شخصی جدیدت مبارک...قضاوتت نمیکنم اما چرا باید به این مردک روی خوش نشون بدی؟||به عدد صفر که رسیدم نگاهم رو از مریم گرفتم و راه افتادم...
اهنگ 21رو پلی کردم و صداش رو تا ته زیاد کردم ((جاده پای پیاده/منم و آخر خط و یک دوستی ساده/اشکهام نمیشه پنهون/دوباره بغضمو میشکنه نم نم بارون*پازل باند))


((مریم))
با دیدن معین حالم حسابی گرفته شد...تو دلم از خدا گله کردم که چرا ما رو اینجوری جلو هم قرار میده...تو دلم گفتم||کی میگه تهران خیلی بزرگه؟اگه بزرگ بود معین هیچوقت من رو تو ماشین رفیعی نمیدید!!!||
رفیعی شیشه رو بالا داد و گفت:
-مریم جان ماشین جلویی خیلی دود میکنه...ببخش که شیشه رو بالا میدم...
از تو اینه نگاهش کردم و گفتم:
-مهم نیست!
رفیعی لبخندی زد و گفت:
-چی شد؟چرا لبهات اویزون شد؟
سرم رو به نشونه هیچی تکان دادم و از شیشه دودی رنگ به بیرون خیره شدم...
رفیعی سرعتش رو کم کرد و گفت:
-چرا با مادرت حرف نمیزنی؟این بلاتکلیفی رو بزارم پای ناز کردن یا فکر کردنت؟
شالم رو جلو کشیدم و گفتم:
-هیچکدوم...بزارید رو حساب اینکه مادرم آرزوی یک داماد جوان داره...
اخمهای رفیعی تو هم رفت و گفت:
-داماد جوانی که نتونه از عهده خرج و مخارج دخترش بر بیاد چه فایده ای داره...ببین مریم ،من تضمین میکنم که خوشبختت کنم...ضمانت رفیعی کم چیزی نیستا...دختر خوب با مادرت حرف بزن ،حرف بزن تا رسما خواستگاری بیام...
دلم میخواست حرفهای سیاوش رو بهش بزنم اما میترسیدم درباره ام فکرهای دیگه ای بکنه...واسه همین بحث عقد دائم یا موقت رو وسط نکشیدم تا ببینم سرنوشت چی جلو راهم میزاره...

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت شصت و یکم