فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و دوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و دوم

ویرایش: 1395/11/7
نویسنده: chaampol


عزیز نه کشداری گفت و بشقاب غذاش رو تو قابلمه خالی کرد...
دست از خوردن کشیدم و گفتم:
-خیلی خب قهر نکن...با معده خالی نمیشه اون کپسولارو بخوری...شامت رو بخور...
عزیز گوشه سفره رو تا کرد و گفت:
-میدونستم گل فرستادنش بی دلیل نیست...از سن و سالش خجالت نکشیده که تو رو خواستگاری کرده؟بابا نداری ننه که داری...نباید اول با من حرف میزد؟
نوچ بلندی کشیدم و گفتم:
-عزیز هم من هم رفیعی غلط کردیم...به خدا گرسنمه بزار شامم رو بخورم...
عزیز پاهاش رو کنار سفره دراز کرد و گفت:
-به ارواح خاک مرتضی بفهمم با این مرتیکه حرف میزنی شیرم رو حلالت نمیکنم...
تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم:
-اِ ...عزیز تو که همش میگی سر من مریض شدی و نتونستی بهم شیر بدی...
عزیزم دندونهاش رو به روی هم فشار داد و گفت:
-مریم سر به سرم نزار...فشارم میره بالا و سکته میکنما...
محکم ب دهنم زدم و گفتم:
-چشم...خفه میشم...حالا شامت رو بخور که سرد شد!


((معین ))
به ساعت گوشیم نگاه کردم نزدیکهای چهارصبح بود...رو تخت نشستم و به روبروم خیره شدم...تا چشمهام رو میبستم یک ترس ناشناخته تو دلم میفتاد و دلم رو آشوب میکرد...
حوله ام رو از لبه تخت برداشتم و یک دوش اب سرد گرفتم ...زیر لب اهنگ مورد علاقه سیاوش رو زمزمه کردم و تو دلم گفتم||رفیق کجایی که منم به دردت دچار شدم...من همه روزهای سخت کنارت بودم ولی تو کجایی؟کجایی که ببینی منشی ساده ات داره ذره ذره آبم میکنه...کجایی ببینی رفیقت عاشق شده...بخواب که کل شهر خوابه و فقط من بیدارم...||


جلوی در شرکت نفسی تازه کردم و وارد شدم...
با دیدن مریم لبخندی زدم و گفتم:
-خسته نباشی...
مریم با دیدنم سر به زیر شد و سریع به ابدارخونه رفت...از نبود سیاوش استفاده کردم و به ابدارخونه رفتم...مریم با دیدنم هول کرد و گفت:
-چای میخوایید؟
رو صندلی نشستم و گفتم:
-اگه باشه میخورم اگه هم نباشه مهم نیست...
مریم به قوری اشاره کرد و گفت:
خالیه...هیچی توش نیست...
بدون فکر کردن گفتم:
-عین دل من!!!
چشمهام رو از حرفی که زدم بستم و اروم باز کردم...
مریم گوشه شالش رو تو دستش گرفته بود و با پاش به زمین میزد...
اونم عین من استرس داشت...
به کالجهای مشکیش نگاه کردم و گفتم:
-دیروز با رفیعی دیدمت...مریم داری چیکار میکنی؟
مریم نفسهای لرزونش رو اروم اروم بیرون فرستاد و گفت:
-هیچکار...
از ترس تو چشمهاش دلم گرفت و تو دلم گفتم||نامرد روزگارم که باعث ترست بشم...||
از رو صندلی بلند شدم و تو یک قدمیش ایستادم و گفتم:
-مریم دلم میخواد هر چی که مربوط به شرکت و ادمهای مربوط به شرکته رو بهم بگی...قول میدم کمکت کنم و بهترین راه رو جلو روت بزارم...||
از اون همه نزدیکی حس و حالم خوب نبود...از اینکه نمیتونستم دستم رو به زیر چونه اش بزارم و سرش رو بالا بگیرم حالم خوب نبود...تو دلم گفتم||مریم همینجوری میخوامت ...به خدا همین سر به زیریات رو میخوام ...با من اینکار رو نکن من دلم بدجوری باهاته...||
مریم اب دهنش رو قورت داد و گفت:
-چیزی نشده که بهتون بگم...همه چیز ارومه...خیالتون راحت...
تو دلم گفتم||خیال من زمانی راحت میشه که مال خود خودم بشی!!!!!!!!!||

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت شصت و دوم