فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و هشتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و هشتم

ویرایش: 1395/11/7
نویسنده: chaampol
🔻وحید به روش خودش، تیلیت را درست مى کند و جلوى او قرار مى دهد.
- بزن روشن شى!
قاشق اول را با تردید به دهان مى گذارد.
طعم جدید و مزه خوب و گرسنگى باعث مى شود تا تمام شدن آن، سرش را بلند نکند. باز هم
دلش مى خواهد ... فقط اگر افسون مهلت دهد!
نیم نگاهى بهش مى کند . صورتش از فرط نوشیدن زیاد سرخ شده . حرکت پاهاش هم بیشتر شده.
نگاهش مات مى شود. ..مگر اینجا، خوردن الکل و این نوع حرکات آزاد، جرم نیست؟!
- به نظر مى رسه پسر دست نیافتنى رو ،از راه به در کردم!
نمى تواند جلوى خنده اش را بگیرد. بقیه هم همراه با او مى خندند.
بهداد اشاره مى کند |ظرفیت نداره!|
از رستوران که خارج مى شوند، برف خفیفى شروع به بارش کرده . وحید روى پا بند نیست...
بهداد او را به طرف ماشین خودش مى برد.
افسون در کناراو جا مى گیرد.
تمام مسیر، دستهاش روى بازوى او قرار دارد.
پشت چراغ قرمز ایستاده اند . اینبار دستش را روى پاى او مى گذارد.احساس مى کند بیش از حد
متعارف نزدیک شده.
نگاه متعجبش را میگیرد.
دست از کنترل خارج شده او را بلند مى کند و روى پاهاى ظریف و دخترانه اش قرار مى دهد.
- اینجا تو مقررات راهنمایى و رانندگى نگفتند نباید مزاحم راننده شد؟!
در پاسخ مى خندد و یکبار دیگر دستش را روى پاى او مى گذارد.
مامور راهنمایى و رانندگى اشاره مى کند حرکت کنند
حواسش پرت شده . مطمئن است که مامور متوجه پوزیشن غیر عادى افسون شده.
با حرص پدال گاز را فشار مى دهد و به سرعتش اضافه مى کند.
در برابر خانه اى که نشانى آن را داده متوقف مى شود . خانه قدیمى و یک طبقه که هیچ نورى از داخل آن بیرون نمى اید.
- اینم خونه ی ما!
از ماشین پیاده مى شود.
- سوارى خوبى بود... به خصوص دو دقیقه ی آخر ،خوبتر بود!
عینک دودى و کلاهش را در دست گرفته و کمى سرش را به سمت خانه کج مى کند.
- دوست دارى یه سر بیاى بالا؟... کسى خونه نیست.
وسوسه مى شود. به افسون نگاه مى کند که یک دستش روى باسنش است و با دست دیگر،
عینک و کلاه اسکى را تکان مى دهد.
- استخاره مى کنى ؟! میاى یا نه ؟!
تردید را کنار مى گذارد.
- شاید یه وقت دیگه...
افسون خنده را سر مى دهد.
-گربه ی ترسو !
به طرف خانه مى دود . مقابل در مى ایستد و به سمت ماشین بر مى گردد. زبانش را از دهانش بیرون مى آورد و لحظه اى بعد، در میان ساختمان تیره گم مى شود.
متفکر به سمت خانه مى راند.
به دختر پسر هایى فکر مى کند که امروز دیده. ....چهره ی دیگرى از ایران ... کاملا متفاوت و
غریب با فرهنگشان... که دست در دست هم، انگار به کنسرت لایو لیدى گاگا آمده بودند و بعد از
آن هم خدا مى دانست کجا با هم ناپدید مى شدند
اینها حقیقتاً به فستیوال ریو نیازى نداشتند!
به افسون فکر مى کند. دخترى که خیلى راحت حاضر بود خودش را در اختیار او قرار دهد.
احساس مى کند با شوخى ها و رفتار خارج از حدش از او عصبانى ست.
ابداً مایل نیست دوباره او را ببیند.
حرفهاى آخر نامدار در گوشش زنگ مى زند
|حواست باشه ، از هر نوع رابطه ی غیر کارى و غیر حرفه اى ،با دخترها دورى کن| ***
***
غریب را، دلِ سرگشته در وطن باشد
آدرسی که عمو جان داده را در جیبش می گذارد و پایین می رود.
دفتر، یک منشی می خواهد. بقیه ی کارکنانش را فعلا او نیاز ندارد. بعدا نامدار هر کس را مسئول
اداره کردن اینجا کرد، انتخاب و استخدامش می کنند.
خانوم مقدم، امروز هم نارنجی پوشیده. می ایستد؛ لبخند آرامش را می زند و می گوید: کم پیدا
شدید مهندس! دفتر خودتون آماده شده، دیگه اینجا سر نمی زنید.
فقط همان لبخند مخصوصش را تحویل او می دهد که می داند حسابی دوست دارد.
منشی به اتاق بهداد اشاره می کند.
- مهندس تنها هستن... بفرمایید، الان براتون یه قهوه ی اسپشال هم میارم.
یک تشکر کوتاه می کند و به اتاق بهداد می رود. نگاهش به لپ تاپ است. تا او را می بیند، با
خنده سلام می کند.
- چطوری رفیق؟! بهتر شدی؟!
- هنوز احساس سنگینی می کنم!
بهداد لم می دهد توی صندلی اش.
- کله پاچه همینجوریه... عادت نداشتی...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت بیست و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، خجالت ، افسون ، تیلیت