فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی ام

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی ام

ویرایش: 1395/11/7
نویسنده: chaampol
🔻مرد، کنار گوشش را می خاراند.
- توکلی... توکلی... نه... نمی شناسم... کدوم خونه بودن؟
شانه بالا می اندازد.
وحید می گوید: پلاک و خونه رو نمی دونیم... فقط گفتن کوچه ی فلاحت پیشه.
مرد، دوباره مشغول کارش می شود.
- والا نمی دونم... من اکثر اهل محلو می شناسم ولی توکلی نشنیدم.
به وحید می گوید: سراغ قدیمی ترهای محل بریم.
وحید به اطراف نگاه می کند.
- عمو... کدوم یکی از کسبه، از همه قدیمی تره؟
مرد، لحظه ای جلوی در مکث می کند.
- آسد مرتضی... سر گذر عطاری داره... دیگه از اون قدیمی تر نمی شناسم.
کوتاه تشکر می کنند و به جایی می روند که مرد، با چشم نشان داده.
مغازه ای کوچک که بوی کهنگی و گیاهان خشک می دهد، همان عطاری ست که دنبالش می
گردند.
پیرمردی لاغر، با کتی که بزرگتر از سایزش است و کلاهی پشمی، پشت میز کهنه ای نشسته.
- سلام پدرجان.
بلند جواب می دهد.
وحید آرام می گوید: فکر کنم گوشاش سنگینه.
به کلاهِ پیرمرد نگاه می کند که گوشهاش را پوشانده.
- یعنی چی؟!
آرام می گوید | یعنی کره!| و صداش را بالا می برد.
خسته نباشی پدر جان... خدا قوت.
پیرمرد سر تکان می دهد.
- پدرجان؟ تو این کوچه ی فلاحت پیشه، قدیم یه توکلی نامی زندگی می کرد... یادته؟
- کوچه ی فلاحت؟ توکلی؟... اسمش چی بود؟
وحید به او، پرسشگر نگاه می کند.
می گوید ناصر و وحید، بلند تکرار می کند : ناصر... ناصر توکلی.
- ناصر توکلی... کوچه فلاحت... چیکاره بود؟
بلند می گوید: برنج فروش... همین اطراف مغازه داشته.
پیرمرد، چند لحظه، خیره به آنها فکر می کند.
- ها!... آقا ناصر... آره... آقا ناصر توکلی... خیلی ساله اینجا نیستن... کار و کسبش رونق گرفت،
رفتن بالا شهر.
وحید می گوید: می دونیم پدرجان... خونه ش یادته؟ کوچه فلاحت، کدوم خونه بودن؟
پیرمرد دوباره کمی فکر می کند.
- خونه از خودش نداشت تا اونجا که خاطرم میاد... تو حیاط ایران خانوم میشستن... بچه ش نمی شد... خیلی سال بود زن گرفته بود ولی بچه نداشتن... مرد خوبی بود... ازش خبر دارین؟
می گوید: خوبه... از ایران رفته... گفتید خونه ی ایران خانوم بودن؟ کدوم خونه؟ پالک چند؟
- پلاکشو نمی دونم... در دوم میشه... خود ایران خانومم از اینجا رفته.
- یعنی الان کسی توی اون خونه نیست؟
- چرا... چند ساله خونه رو دربست کرایه داده اما خبر ندارم الانم هستن یا نه... از همساده ها
بپرسین، بهتون می گن.
دوباره برمی گردند به کوچه ی فلاحت پیشه.
- در دوم همین میشه دیگه.
زنگ خراب است. وحید در می زند.
صدای زنی می آید.
- کیه؟
وحید می گوید: میشه چند لحظه بیاین دم در؟
زنی با چادر رنگی و گلدار، همانطور که در را باز می کند، می گوید: بفرمایین، امرتون؟
وحید سرش را پایین می اندازد؛ سلام می کند و سراغ ایران خانوم را می گیرد.
- ایران خانوم که خودشون اینجا نیستن... سال تا سال نمی بینیمشون... مریض احوالن... خونه
شون جای دیگه س... ماه به ماهم اجاره رو به حسابش می ریزیم.
دلش می خواهد داخل خانه را ببیند و برای مادرش فیلمبرداری کند.
- ممکنه چند دقیقه داخل خونه رو ببینیم؟
زن، مشکوک نگاهش می کند.
توضیح می دهد: مادرم خیلی سال قبل، اینجا زندگی می کرده... الان ایران نیست... اجازه می دید
یه کم از خونه، براش فیلمبرداری کنم؟
زن، اخم می کند.
- الان آقامون خونه نیست، نمیشه.
وحید می گوید: زیاد مزاحم نمیشیم... از همین جلوی در هم کافیه.
زن، در را کامل باز می کند.
- از همین جلوی در... آقامون میاد شاکی میشه.
بعد خودش می رود طرف حوض وسط حیاط که پسر بچه ای پنج، شش ساله، کنار سبدهای
سبزی نشسته و با آب حوض بازی می کند.
- ای ذلیل بشی بچه... خودتو خیس کردی... نگا؟ همه ی جونت نم ورداشت... توله سگ! سینه
پهلو کنی پرتت می کنم وسط کوچه!


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی ام نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت سی ام ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، خجالت ، گردسوز ، تاقچه ، پیرمرد