فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و هفتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و هفتم

ویرایش: 1395/11/7
نویسنده: chaampol
🔻این اطراف جایى هست که بتونم قهوه بگیرم؟
- اینجا نه باید یه دور بزنیم .....رستوران وسط.....از این مى خواى گرم شى؟؟؟
به قمقمه ی درون کوله اش اشاره مى کند.
به طور خودکار جواب منفى مى دهد . نگفته مى داند درون آن چیست.


دو ساعت از ظهر گذشته.
دخترها چوب اسکى را از پایشان جدا کرده اند و به انتظار آنها ایستاده اند. کیانا بدون اینکه
فرصتى به بهداد بدهد غر مى زند.
- معلوم هست کجایین ؟؟؟....مردیم از گرسنگى.
رو به وحید چشمک مى زند و با لحن مسخره اى مى گوید
- بریم که مجبوریم ایتام را اطعام کنیم!
-ناموسا؟؟
افسون قدمهایش را با او همراه مى کند.
- چه خوب که اومدى ....چه افتخارى!
با عشوه ی زنانه به زمین نگاه مى کند و مژه هاى پر پشتش را به نمایش مى گذارد.
ناراضى از همراهى او، تنها به گفتن |ممنونم |بسنده مى کند.
به سمت بهداد بر مى گردد.
- اون رستورانى که گفتى اسمش چیه؟؟؟
- نارنجستان ... حرکت کن، دنبالم بیا.
انگشت اشاره ی افسون به سمت ماشین است.
- اون عروسک مال توئه ؟
خشک پاسخ مى دهد
-بله!
- پس منم با تو میام!
ریموت را به سمت وحید پرتاب مى کند.
-من کله پاچه دوست ندارم..!!....،تو گفته بودى کلپچ ....از کجا مى دونستم همونه!!!
- تو بیا ...مشترى میشى!
-شما برین من هستم.
وحید رو به بهداد داد مى زند:
- مهندس میگه میل ندارم!
بهداد به سمتش میاد.
- مگه نگفتى صبحونه هم نخوردى ... بپر پایین ... قول میدم با بلدوزر بکشیمت بیرون!
افسون دست مى اندازد گردنش.
- به خاطر من .....اصلا اگه تو نیاى ،منم نمیرم ....مى مونم تو ماشین پیشت.
فورى پیاده مى شود. تنها ماندن با این دختر از تحمل بوى بدى که از سالها پیش توی مشامش مانده سخت تر است!
بهداد مى خندد.
زیر لب مى پرسد:
- اینا مگه از این جور چیزا هم مى خورن؟!
- از خودشون بپرسى که نود درصدشون جز بیف ...استیک ....لابستر و هم خانواده هاشون چیزى
از گلوشون پایین نمیره... ولى مفتى باشه ،خرو با خور، مرده رو با گور مى خورن... بعدم الان قیمت
این، دست کمى از اونا نداره ،در نتیجه، اصل مهم که کلاسشونه، حفظ مى شه!
رستوران کوهستانى شیک و بزرگ، با محیط گرم و دکوراسیون زیبایى که دارد هیچ شباهتى به تجربه اى که سالها پیش با نامدار داشته، ندارد.
به جاى بوى بد کله پاچه، عطر نان تازه که در تنور فانتزى پخته مى شود مشامش را نوازش مى دهد.
به جاى ظروف حلبى و بد قواره ،،سیلورهاى پایه دار که توسط وارمر به گرم نگهداشتن غذا کمک
مى کنند ،روى میزها خودنمایى مى کنند.
شیشه هاى سرتا سر قدى نماى فوق العاده اى از طبیعت را به نمایش گذاشته.
عطر پیچیده از شاخه هاى نرگس و نارنج تازه ،اشتهایش را تحریک مى کند.
همهمه ی اسکى بازان ،از هر طرف شنیده مى شود.
بعد از نیم ساعت، میزى در نزدیکى پنجره خالى مى شود.
دخترها بى معطلى سرگرم سفارش مى شوند و از نوشیدنى بهداد براى خودشان مى ریزند.
سفارش آب مى دهد.
افسون کنارش نشسته . برخورد زانوهای او را با پاهاش حس مى کند . به آرامى ، بى آنکه واکنشى نشان دهد ، پاى خودش را دور مى کند.
افسون با نگاه آبى خود ،از وراى لبه عینک براندازش مى کند. در حالیکه مى تواند بر لبه میز دست بگذارد ، شانه ی او را تکیه گاه مى کند و از جا بلند مى شود، به طرف سرویس بهداشتى مى رود.
برخالف بوتهاى کثیفى که به پا دارد ،با ظرافت خاصى قدم بر مى دارد.
موقع برگشت، همراه با صداى موزیکى که پخش مى شود ،به راه رفتنش حرکت رقص مانند مى دهد.
این بار وقتى مى نشیند مشخص است چکار مى کند؛ دستش را به شانه او مى گذارد و تنگاتنگش مى نشیند.
کالفه شده...
امکان فاصله گرفتن بیشتر را ندارد. ...همه متوجه مى شوند. ناگزیر در همان حال مى ماند....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت بیست و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، خجالت ، گردسوز ، تاقچه ، قهوه ، اسکى ، چوب اسکى