فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 64

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 64

ویرایش: 1395/11/9
نویسنده: chaampol


Samiar_ساميار
از روش بلند شدم و از اتاق خارج شدم.
سيگارى روشن كردم و پك عميقى بهش زدم.
-خانم نقوى؟
-بله آقا؟
-هر چه قدر جيغ جيغ كرد درو براش باز نمى كنى مفهومه؟
-كى آقا.
چشم غره اى بهش رفتم كه سرشو انداخت پايين.
-درسا رو مى گم.
اصلاً بهش توجهى نمى كنى مفهومه؟
-بله آقا.
-خوبه به كارت برس.
سوار ماشينم شدم و از خونه خارج شدم.

فرد ناشناس
-از خونه خارج شد.
زنگ بزن.
-باشه.
+بله؟
-از خونه خارج شد.
+ببينيد كجا مى ره.
-باشه
+موقعيتش پيش اومد برام بيارينش زنده.
-الان هم تنهاست.
+بياريدش پس.


Samiar_ساميار
موبايلم زنگ خورد.
-به به جناب فروزان فر.
-كجايى ساميار؟
-دارم ول مى چرخم.
-خوبه بيا كلوپ ميكس.
-باشه.
تلفنو قطع كرد.
از آينه به بيرون نگاه كردم.
حس كردم دارن تعقيبم مى كنن ولى به خودم نهيب زدم بسه ساميار.
تو كوچه پيچيدم كه ديدم ماشين هم پيچيد.
نه مثل اينكه خبريه.
شماره فروزان فر رو گرفتم.
-كجايى؟
-افتادن دنبالم.
-چى؟
كى؟
-نمى دونم.
-بيا سمت كلوپ؛مى فرستم دنبالت.
-باشه.
پامو رو گاز فشار دادم.
در محوطه رو باز كردن.
-خوش آمديد.
-مرسى.

فرد ناشناس
+باز كه زنگ زدى.
ببين عرضه يه كارو دارى؟
-رئيس رفت محوطه خصوصى.
+خصوصى؟
-بله.
+ببينيد كى مياد بيرون.
-چشم.

Samiar_ساميار
وارد كلوپ شدم و سمت ميزى كه فروزان فر نشسته بود رفتم و رو به روش نشستم.
نوشيدنى رو از ميز برداشتم و گفتم:
-خب.
-خب.
-كارت چى بود؟
-يه پسر هست.
-خب.
-اسمش آراد.
نوشيدنى پريد تو حلقم و به سرفه افتادم.
-چى شد؟
-هيچى؛خب.
-تازه وارد گروهمون شده.
-كجاس؟
-رفته مأموريت.
-چه مأموريتى؟
-جنس هارو آب كنه.
نوشيدنى رو تا ته سر كشيدم.
دختر لوندى اومد سمتمون.
-اوه اينو ببين سامى بدجورى نگاهت مى كنه.
پوزخندى زدم.
-تنهاتون مى ذارم.
-نيازى نيست مى گفتى.
-حواست بهش باشه.
-بايد ببينمش.
-فردا برمى گرده.
-باشه ترتيبشو بده.
-حتماً.
نگهبان اومد سمتمون.
-قربان ما مورد مشكوكى نديديم.
-من به ساميار اعتماد دارم اگه گفته كسى تعقيبش كرده حتماً همينطوره.
به دختره نگاه كردم كه لبخند پسركشى زد.
-خوب ساميار يه ذره خوش بگذرون تا من بيام.
از جاش بلند شد و رفت.Samiar_ساميار
با عشوه خاصى دستشو تو موهاش فرو برد.
نگاه پر هوس و جذابى بهم انداخت.
نگاهم رو تك تك اعضاى صورتش چرخيد.
چشم هاى قهوه اى درشته آرايش كرده و بينى قلمى و لب هاى خوش فرم كه با رژ قرمز تزئين شده بود.
موهاى فر بلند نسكافه ايش رو آزاد دورش ريخته بود.
يه لباس سفيد که چهارتا از دكمه هاش باز بود و سينه هاشو به نمايش مى ذاشت و يه دامن كوتاه لى با كفش هاى پاشنه بلند سفيد.
با عشوه و آروم زمزمه كرد:
-يه گيلاس بريزم برات؟
نگاهمو سمتش سوق دادم كه بازم يه لبخند جذاب تحويلم داد.
-نگفتى بريزم؟
-بريز.
با ناز و عشوه شيشه ى شامپاين رو برداشت و تو گيلاس ريخت.
سيگاره برگم رو روشن كردم و كام عميقى ازش گرفتم.
با ناز سمتم اومد و رو پام نشست و با ناخنش روى گونم كشيد و بعدش دستشو تو گردنم فرو برد.
سرشو نزديك آورد و بوسه اى به گونم زد.
بى توجه به كاراش گيلاس رو برداشتم و تا تهش رفتم بالا.
-بازم بريز.
در گوشم گفت:
-زياديش خوب نيست.
دستم رو دور كمرش حلقه كردم.
-چند سالته؟
-از خانوما سنشون رو نپرس.
دستش سمت دكمه هاى پيرهنم رفت و مشغول باز كردنشون شد.
لباشو روى سينه هام حركت داد.
داشتم داغ مى كرد و دستمو روى پشتش نوازشگرانه حركت دادم.
همين كه لبشو رو لبام گذاشت صورت درسا اومد جلوى چشمام و صورتمو كشيدم عقب.
-چيزى شده.
زبونمو رو لبام كشيدم و گفتم:
-بلند شو.
از رو پام بلند شد و منم از رو صندلى بلند شدم كه فروزان فر اومد پيشم و دستشو رو شونم گذاشت.
-كجا؟
-خونه.
-چرا خوب تيكه اى هستش كه.
-آره ولى كار دارم.
-باشه.
-به ماشين همراهم بفرست.
-باشه.
-از اونجا خارج شدم و سوار ماشين شدم.
تا خونه كسى تعقيبم نكرد و جلوى خونه نگه داشتم و نگهبانا هم تا وقتى وارد خونه شم همراهى ام كردند و وارد اتاقم شدم.
همين كه كليدو تو قفل چرخوندم و در باز كردم و چراغ رو زدم درسا با ترس نگاهم كرد.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 64 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 64 ، قسمت شصت و چهارم ، قسمت شصت و چهار ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال