فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 59

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 59

ویرایش: 1395/11/9
نویسنده: chaampol

خيره شدم و سرد گفتم:
-كار بعديم چيه؟
-مى گم بهت فعلاً كار الانت رو تموم كردى.
-چه كارى؟
آوردمش ديگه.
-آره آورديش ولى كارتو تموم نكردى.
دنبالم بيا.Arad_آراد
دنبالش راه افتادم.
توى راهروى تاريك وسردى آروم قدم برمى داشت.
خونسردى تو تمام رفتاراش بيداد مى كرد.
-خوب اينجا اتاق بازجويى ماست.
من با مدرك حرفم رو ثابت مى كنم و واى به حال كسى كه منو بپيچونه و من بهش پى ببرم.
-مى كشيش؟
-كاش سريع كارشو يك سره كنم اما نه؛من زجركش مى كنم.
كارى مى كنم كه روزى ده ها هزار بار بگه كاش بميرم.
كاش چنين كارى نمى كردم.
-چرا انقدر خشن برخورد مى كنى؟
-آدمى كه از يك چيز بترسد كارى به اشتباه نمى كند وحرف گوش مى كند.
سكوت كردم و لبخند محوى زدم.
استدلال هاش برام بى معنى نبود.
شايد خشن برخورد مى كرد ولى حرفش رو پيش مى برد و براى رسيدن به هدفش همه كارى رو انجام مى داد چه اخلاقى و چه غير اخلاقى.
در اتاق رو باز كرد.
با ديدن صحنه ى روبه روم سرمو برگردوندم.
اون مردى كه من آورده بودم خون مالى و بى جون رو زمين افتاده بود و لباسى به تن نداشت.
تن صداشو برد بالا و پر تحكم گفت:
-آراد نگاه كن.
بايد به اين چيزا عادت كنى و اونقدر ببينى كه برات عادى شه.
نگاهى به مرد انداختم و در همين حين از هر طرف بدنش به دو دستش زنجير بستن و شروع كردن به كشيدن همون مرد به جهت مخالف از هر دو طرف.
دادش رفت هوا و گفت:
-من پولارو ندزديم.
-دروغ مى گى.
بيشتر بكشيد.
نفسم رو عصبى دادم بيرون.
يه چيزى عين خوره افتاد به جونم.
جورى داد مى زد كه هر لحظه داشت اعصابم بيشتر و بيشتر بهم می ریخت و گفتم:
-كافيه.
فروزان فر چشم غره اى بهم رفت كه ته دلم خالى شد.
-اون گفت پولارو ندزديده و توگفتى مدرك دارى.
نشونش بده.
مرد گفت:
-نشون بده ثابت كن من دزديدم.
فروزان فر قهقهه اى زد و رفت سمت مرد.
تفنگش رو بدست گرفت و پاى طرف رو نشونه رفت.
مرد فرياد دلخراشى كشيد و گفت:
-لعنت به تو.
فروزان فر بازم قهقهه اى زد وگفت:
-كه من دروغ مى گم!
داد زد:
-آره؟
كى پولارو برداشت مى گى يا اون پاتم مثل اين پات شل كنم؟
-من نبودم.
ضيايى برداشت.
-آفرين همينو مى خواستم بشنوم.
سمتم اومد و تفنگ رو داد دستم.
-بزن و تمومش كن.
با بهت نگاهش كردم.
-يادت باشه اگه اين كارو نكنى تو رو جاى اون مى كشم.
-خوب اون پولارو ندزديده كه.
-وقتم رو تلف كرده.
كارى كه تو الان دارى مى كنى.
-من اين كارو نمى كنم.
به مرد مقابلش نگاه كرد كه مرد سرشو تكون داد.
در باز شد و صداى جيغ آشنايى گوشم رو آزار داد.
قلم باشدت شروع به تپيدن كرد و ريتم نفس هام نامنظم شد.
آروم گفتم:
-ماتيسا.Arad_آراد
در باز شد و صداى جيغ آشنايى گوشم رو آزار داد.
قلم باشدت شروع به تپيدن كرد و ريتم نفس هام نامنظم شد.
آروم گفتم:
-ماتيسا.
سمت در رفتم كه درو بستن.
-بازش كن.
-اول كارتو تموم كن.
-وقتى گناهى نكرده چرا بكشمش؟
با لحن تعجب آورى گفت:
-گناهى نداره؟
پس بزار برات ليست بچينم.
مى دونى به چند تا بچه تجاوز كرده؟
مى دونى چندتاشونو كشته؟
مى دونى چند تا دخترو بى سيرت كرده؟
مى دونى چند تا خانواده رو بى سرپرست كرده؟
از تمام كاراى كثيفش فيلم مى گرفته.
اين مردى كه الان مظلوم جلوت افتاده آبروها ريخته.
جون ها گرفته و بى گناه جون دادن.
دوربينى به دست منجمد شدم داد.
فيلم رو پِلِى كردم و چند دقيقه از فيلم گذشت و حالم بد شد و محكم دوربين رو پرت كردم كه شكست.
جيغ هاى دختر بچه تو سرم اكو شد.
التماس هاش كه عمو نكن.
بى اختيار تنفگمو برداشتم و داد زدم:
-آشغال تف به اون ذات كثيفت.
ماشه رو كشيدم و جسمى كه ديگه تكون نخورد.
نفسى كه قطع شد.
عين ديوونه ها شده بودم.
با اين كه فيلم رو كامل نديدم ولى دلم خون بود


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 59 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 59 ، قسمت پنجاه و نهم ، قسمت پنجاه و نه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال