فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 58

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 58

ویرایش: 1395/11/9
نویسنده: chaampol

Arad_آراد
از جاش بلند شد
منتظر نگاهش كردم.
نگاهى عميق بهم انداخت.
نگاهى كه تا عمق وجودم رخنه كرد.
قصد رفتن كرد ولى من مى خواستم منو بسازه.
منو مثل خودش كنه از جنس سنگ كه مقاوم شم.
صداش زدم:
-جناب فروزان فر.
-تو به درد اين كارا نمى خورى پسر.
ميوفتى مثل برگ از درخت و بعد مردود.
-چرا امتحانم نمى كنى؟؟
-چه زود شما شد تو!
سكوت كردم و نفس عصبى ام رو دادم بيرون.
با غرور گفتم:
-يه فرصت مى خوام.
فقط يكى اگه راضيت نكردم مى رم.
-اگه راضيم نكردى من فقط يك چيز ازت می خوام.
-چى؟
-جونتو.Ashkan_اشكان
فرصت مى خواست كه تعليمش بدم كه يكى بشه مثل خودم.
اينكه گفت حاضر هر كارى بكنه به نظرم فقط يك حرف بود ولى تا الانم بهم ثابت شده بود كه چه كارايى مى تونه بكنه.
-يه فرصت مى خوام.
فقط يكى اگه راضيت نكردم مى رم.
-اگه راضيم نكردى من فقط يك چيز ازت می خوام.
-چى؟
-جونتو.
سكوت كرد.
با غرور گفتم:
-ديدى؟
براى اين كار ساخته نشدى.
خطر ريسك كردنو به جونت نمى خرى.
-من كه هنوز جوابى ندادم.
شما مى خواى من سر جونم معامله كنم؟
-اين تورو مى سازه.
از هيچ چيز نترس.
معامله كردن سر جون جنم مى خواد.
وجود مى خواد.
-آخه به چه بهايى؟
-قدرت.
-قبول.
فرصت در ازاى جونم.
سرى تكون دادم و گفتم:
-همراهم بيا.Arad_آراد
دنبالش راه افتادم.
بهترين راه اين بود كه از در دوستى وارد بشم.
بايد بتونم قوى باشم.
مى دونستم پدرم كارهايى كه اشكان مى كنه رو انجام نمى ده و تأييد نمى كنه ولى من مى خواستم مثل اون شم.
مى دونم سختى داره ولى این سختیا منو پخته مى كنه و مى سازه.
-سوار شو.
سوار ماشينش شدم ، روبه راننده گفت:
-حركت كن.
رو به من كرد.
-سه كار بهت مى گم انجام مى دى.
اگر قبول شدى من تعليمت مى دم.
-باشه قبول.
رو به رو ى به خونه نگه داشت.
كار شماره يكت اينه...
اون خونه رو مى بينى؟
-خوب.
-اون طرف داره زيرابى مى ره.
برام بيارش زنده.
بعدش خودت كلكش رو مى كنى.
حله؟
مات بهش نگاه كردم.
-چيه؟
چرا ماتت برده؟
-باشه.
اسلحه رو گرفت جلوى روم.
-برو.
-اينجا كه نمى شه.
يه جاى خلوت خودم برات گيرش ميندازم و ميارمش.
-يك روز وقت دارى فقط.
-باشه.Arad_آراد
از ماشينش پياده شدم و ماشين به راه افتاد.
سمت خونه رفتم و دو نفرو گذاشتم كشيك بكشن تا وقتى طرف از خونه خارج شد بهم بگن.
رو تخت دراز كشيدم كه موبايلم زنگ خورد.
-چى شد؟
-از خونه خارج شد.
-يكيتون بره دنبالش و يكيتونم وايسه تا من بيام.
-چشم.
لباس پوشيدم و از خونه زدم بيرون.
جلوى خونه طرف نگه داشتم و در ماشينم باز شد.
-سلام.
-عليك!
مى ريم تو خونش.
يه پيامكم به سروش بده وقتى وارد خونه شد دم در وايسته.
-چشم.
وارد خونش شدم و چراغا خاموش بود.
رو مبل نشستم تا بياد.
چند ساعتى گذشت.
در خونه باز شد و برق روشن شد.
خونسرد و بى هيچ لرزشى توی صدام گفتم:
-چه قدر دير اومدى!
از ديدنم تعجب كرد و گفت:
-تو كى هستى؟
تو خونه ى من چى كار مى كنى؟
-به موقعش مى فهمى.
كلتمو دراوردم و سمتش نشونه رفتم.
ادامه دادم:
-فروزان فر از زيرابى رفتن بيزاره.
رنگ از صورتش پريد و خواست از در خارج شه كه همراهم جلوى در وايستاد.
سمت اتاقش دويد و همراهم مانع از رفتنش شد.
صدا خفه كن كلتمو جاش انداختم و رفتم سمتش.
-يا عين آدم همراهم مياى يا همين جا يك گلوله حرومت مى كنم.
-من اون پولارو ندزديدم.
-اينو به خودش بگو حالا راه بيفت.
سوار ماشين شديم، زنگ زدم به فروزان فر.
-خوب چى كار كردى؟
-كجا بيارمش؟
-گرفتيش؟
-زياد سخت نبود.
-آدرسو پيامك مى كنم برات.
-منتظرم.
تلفن قطع شد.
چند ثانيه بعد صداى موبايلم بلند شد.
-دستمال يا پارچه دارى تو ماشين؟
-بله.
-بدش.
داشبورد ماشين رو باز كرد و از توش دستمالى رو دراورد.
با دستمال چشم هاشو بستم و آدرسو به راننده نشون دادم.
جاى پرتى بود.
پيامك دادم؛رسيدم.
جواب داد؛سوار ماشينى شيد كه مى فرستم.
رو به سروش گفتم:
-منتظر وايسيد كه برگردم.
-چشم.
پرادو مشكى رنگى جلوم ترمز زد.
شخصى از ماشين پياده شد.
-سوار شيد البته شرمنده اينو ببنديد به چشم هاتون.
پوزخندى زدم و چشم بندو به چشم هام بستم.
ماشين حركت كرد.
سرمو به صندلى ماشين تكيه دادم و خودمم چشم هامو بستم.
عجيب احساس خستگى مى كردم.
عجيب مى خواستم يه جاى آروم بشينم و چشم هامو ببندم و بگم خستم؛منو ببر.
احساس گناه به جونم افتاد.
يعنى مى تونم؟
مى تونم اين راه رو تا تهش برم؟
از كى و از چى گله دارم؟
ماشين از حركت ايستاد و صداى باز شدن درش اومد.
كسى دستمو گرفت و از ماشين پياده ام كرد.
صداى دست زدن كسى منو سمت صدا چرخوند.
-آفرين آراد.
حالاچشم بندو باز كن.
با شنيدن صداى فروزان فر حس بدى به دلم نشست.
چشم بندو باز كردم و رو به رو ايستاد.
به چشم هاى مشكيش


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 58 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 58 ، قسمت پنجاه و هشتم ، قسمت پنجاه و هشت ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال