فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 56

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 56

ویرایش: 1395/11/9
نویسنده: chaampol

DorSa_درسا
فشار بيشترى به دستم آورد و همراه خودش بردتم تو اتاق و درو بست.
ناليدم:
-ساميار.
نشد جلوى اشكام رو بگيرم و از چشم هام سر خوردن.
به قيافه عصبانيش زل زدم و با حرص گفت:
-گفته بودم حدتو نگه دار.
-منم نگه داشتم كى بهت بى احترامى كردم يا جوابتو دادم؟
آوا خودش پارو دمم مى ذاره.
-آوا خانوم.
بلافاصله دستم رو پيچوند كه دلا شدم و برگه نقاشيم از جيبم افتاد.
واى نه خدا برش نداره.
دستمو ول كرد و پرتم كرد رو تخت.
دلا شد و برگه رو برداشت و بازش كرد.
سرمو انداختم پايين كه پوزخندى زد.
برگه رو مچاله كرد و پرت كرد تو صورتم.
-نقاشيت اصلاً قشنگ نيست.
خودتو در حد من نبين.
من تورو حتى در حد هم خواب شدنم با خودم نمى بينم چه برسه كه...
مى خواستم از ته دلم زار بزنم و خودم رو نابود كنم.
مى خواستم زمين دهن باز كنه و من برم توش.
مى خواستم خودم رو از هستى ساقط كنم.
مى خواستم..
صداى به هم خوردن در اومد.
ديگه خودم رو نگه نداشتم و از ته دل هق زدم.
برگه رو پاره پاره كردم.
رو زمين نشستم و دستمو مشت كردم و محكم كوبيدم رو زمين.DorSa_درسا
ساعت نزديك هاى هشت شب بود.
آبى به صورتم زدم.
بايد مى رفتم.
از اتاق خارج شدم.
صداى خندشون باز هم دلم رو در هم شكست.
خنده اى كه مدت ها در انتظار داشتنش بودم.
خيلى وقته نخنديدم.
رفتم و ميز شام رو چيدم.
خانم نقوى:برو و شام آقا و خانم رو ببر بالا.
هه خانم.
رفتم بالا و تقه اى به در زدم.
ساميار درو باز كرد و جلوى در ايستاد.
بهش نگاهى نكردم و خيلى سرد گفتم:
-شامتون رو بيارم بالا يا ميايد پايين؟
-بيار برام بالا.
فقطم من،آوا مى ره.
درو بست و سمتم قدم برداشت.
سرشو نزديك گوشم آورد وگفت:
-خودتم خوشگل كن بيا بالا پيشم.
بهش خيره شدم و حال عجيبى بهم دست داد.
نگاه هميشگيش رو نداشت.
نمى دونم با ديدن نقاشى چه فكرى راجبم كرده.
صداى بسته شدن در اتاقش اومد.
با گيجى پله ها رو رفتم پايين.
غذاى ساميارو تو سينى گذاشتم و بردم بالا.
آوا از پله ها اومد و نگاه تحقير آميزى بهم انداخت.
رفتم و غذا رو به ساميار دادم كه موقع خروج گفت:
-منتظرما...دير نياى.
تند از پله ها اومدم پايين و رفتم تو اتاقم.
لباس بيرونمو پوشيدم.
بايد برم.DorSa_درسا
ضربان قلبم تند شده بود و به شدت مى لرزيدم.
مى دونستم اگر بگيرتم زنده ام نمى ذاره.
براى اينكه دخترانه هامو از دست ندم كلى التماسش كردم كه از اونجاى كوفتى بيارتم بيرون.
يواشكى از در خونه خارج شدم و عزم رفتن كردم.
قدم هامو تند كردم و دويدم كه...
Samiar_ساميار
دير كرد.
رفتم سمت اتاقش و ديدم نيست كه موبايلم زنگ خورد.
عصبى از خونه خارج شدم و سمتش قدم برداشتم.

فرد ناشناس_unknown
-گرفتى عكسارو؟
-آره.
-خوبه
-اونجارو...
زنگ بزن به رئيس.
-باشه.
-خوب؟
-فهميدم چه جورى به دام بندازيمش رئيس.
-خوبه.
حواستون رو جمع كنيد.
-باشه.DorSa_درسا
ضربان قلبم تند تر شد.
ترس از اينكه باز اسير ساميار شم تمام وجودم رو احاطه كرده بود.
داشتم مى دويدم كه جلوم گرفته شد و تماس برقرار شد.
با ديدن ساميار نفسم به شماره افتاد و تنم يخ بست.
بغض بدى به گلوم چنگ انداخت.
-سا..ساميار.
كشيده ى محكمى تو گوشم زد و دستش تو موهام حلقه شد.
محكم پرتم كرد كف زمين حياط.
-فكر كردى دارى چه غلطى مى كنى هرزه؟ها؟
نگفتم حرفم دوتا نشه؟
بلايى به سرت ميارم كه هفت مرغ آسمون به حالت گريه كنن.
زنجيرى به دستش دادن.
-ساميار ببخشيد.
زنجيررو به پاهام بست و منو با زنجير رو زمين كشيد.
جيغ مى زدم ولى التماس هام رو نمى شنيد.
به سمت اتاقش رفت و منم رو زمين دنبالش كشيده مى شدم.
-ساميار...
زنجيررو از پاهام باز كرد.
درد بدى تو ناحيه ى كمرم پيچيد.
لباس هاى تنم رو پاره كرد و با شتاب پرتم كرد رو زمين...
دستش سمت دكمه هاى لباسش رفت و من فقط مى ترسيدم براى از دست دادن دخترانه هام...
نگاهش اون نگاه هميشگى نبود...Samiar_ساميار
از شدت عصبانيت رگ گردنم منبقض شده بود.
لباس هاى تنش رو پاره كردم و كشيده ى بسيار محكمى مهمون صورت ظريفش كردم.
خون به گوشه ى لبش نشست.
با التماس اسممو صدا زد:
-ساميار...ساميار.
انگشت اشارمو رو لبم گذاشتم و ساكت شد.
رفتم سمتش.
خودشو عقب مى كشيد و ميون گريه با التماس گفت:
-ساميار غلط كردم.
بدنش مى لرزيد.
دستم سمت دكمه هاى پيرهنم رفت.
نفس هاش به شمارش افتاد.
دستم رو سمتش دراز كردم و بازوشو گرفتم كه جيغ بنفشى كشيد.
كشيدمش تو بغلم و فقط تقلا مى كرد كه بياد بيرون.
با جيغ گفت:
-نكن ساميار بدبختم نكن.
پرتش كردم رو تختم و افتادم روش.
-آروم باش.
به صورتم چنگ انداخت و مدام تكون مى خورد.
هى داشت رو اعصابم راه مى رفت.
مچ دستاشو با دستم گرفتم و فشار دادم.
چشم هاشو بست و گفت:
-توروخدا.
داد زدم:
-چيه؟
مگه نمى خواستى باهام باشى؟
مگه نگفتم اين سرى بهت رحمى نمى كنم.
داد زد:
-نمى خواستم.
بذار برم.
تورو خدا بى آبروم نكن


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 56 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 56 ، قسمت پنجاه و ششم ، قسمت پنجاه و شش ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال