فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 54

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 54

ویرایش: 1395/11/9
نویسنده: chaampol

Arad_آراد
به ساعت نگاه كردم.
دوازده و سى دقيقه.
اُه چه قدر خوابيدم.
ساعت يك هم با ساميار قرار داشتم.
سريع لباس پوشيدم.
يه لباس سرمه اى كه سه تا از دكمه هاشو باز گذاشتم و يه شلوار سفيد با كمر بند سرمه اى.
گردنبند طلا سفيد آرادم رو انداختم گردنم و ساعت سرمه اى پومام رو هم به دست چپم بستم.
كالج هاى سرمه ايم رو هم پوشيدم.
از اتاقم خارج شدم و رفتم آشپزخونه.
يك ليوان شير كاكائو خوردم و از اونجا خارج شدم.
وقت براى خوردن نداشتم.
در حال خارج شدن از خونه بودم كه بابا گفت:
-كجا؟
-بيرون.
-بيرون نداريم؛برگرد اتاقت.
-كار دارم.
-كار بى كار؛اتاقت سريع.
-پدرمن كار دارم.
-اتاقت.
-نمى رم اتاقم.
در خونه رو باز كردم.
-پاتو از در بذارى بيرون قلم پاتو مى شكنم.
خنده اى كردم و گفتم:
-باشه؛خداحافظ.
-دارم جدى باهات حرف مى زنم.
-منم جدى گفتم.
دست از سرم بردار.
در خونه رو باز كردم كه داد زد:
-آراد از اين خونه رفتى ديگه بر نمى گردى.
-بعداً حرف مى زنيم.
از خونه زدم بيرون كه ديدم اون محافظ ها هم دنبالمن.
بى توجه به اونا مسير كافى شاپو پيش گرفتم.
جلوش نگه داشتم و داخل شدم.
اكثر اوقات اونجا قرار مى ذاشتيم و رزرو بود.
با ديدن ساميار كه دستى تكون داد رفتم سمتش كه با لحن شوخى گفت:
-سلام العليكم يا برادر.
-عليك.
-بيشعور پس سلامش كو؟
-سلام چه مؤدب شدى.
-بودم كور بودى نمى ديدى.
-آره از حرف زدنت معلومه پاى تلفن.
-چوب كارى نفرماييد هميشه به من لطف داريد.
- ساميار جدى باش.
-باز كه گند زدى چشم قشنگ.
-رفت رو اعصابم.
-كى فُرى؟
-فُرى كيه؟
-فروزان فر.
-بابا آدم باش ديگه اه.
-اه دارى برو دستشويى.
-ندارم صبح رفتم.
-خوب بازم برو نه بيا باهم بريم.
قرار بود بياى.
-گمشو بى ادب.
ما از اوناش نيستيم.
-تو از هموناشى رو نمى كنى.
-من مثل تو نيستم.
-تو مثل منى دادا.
-زهر مار.
-به دلت.
-بِبُر.
-بدوز.
-بسه ديگه خسته شدم.
-دوست هميشه خسته ى من.
چى مى زنى؟
-شيك.
-من گلاسه.
-خوب به من چه؟
چشم غره اى رفت.
-چرا دير كردى؟
-بابام نمى ذاشت بيام.
يهو زد زير خنده.
چك آرومى به صورتم و زد و گفت:
-آخی بچه كوچولو بابات نمى ذاره برى بيرون؟
-زهر مار گاوميش.
-ناموساً بابات اسير گرفته؟
- الان كه اينجام.
-آره مى بينم.
ولى آرى بابات حق داره.
فرى خيلى خطرناكه.
يك روانى كله خرابه.
-ماتيسا چى شد؟
-نمى دونم هنوز نفرستادتش.
-اون سايته كه گفتى به فروزان فر چى بود؟
-همونو مى گم ديگه.
اونجا مى زنه.
-دقيقاً چى رو اونجا مى زنه؟
-بيا بشين كنارم بهت بگم.Arad_آراد
كنارش نشستم.
لبتابشو باز كرد.
اين صفحه رو مى بينى؟
-خوب.
اون حروف يادته كه از AتاD رو مچ يا بازوى دخترا
تتو مى شد؟
-آره.
-اون حروف رده بندى دختراست.
.ديگه آساشونهAوB
اينجارو ببين زده اجاره اى.
اسم تمام دخترا تو ليسته.
اسم دخترايى كه نيست يعنى فروخته شدن يا ارسال شدن.
-اسم ماتيسا تو ليست نيست؟
-نه نبود.
خوب اينجا براى سفارشه.
الان من مى رم سفارشمونو چك كنم.
به ساميار نگاه كردم كه چشماش گرد شد و بعدش هم پكر شد.
-چى شده؟
-اينو بخون.
زده سفارش لغو شده.
-يعنى چى لغو شده؟
-زده سفارش شما لغو شده است و پول شما به حساب شما برگردانده شده است جهت سفارش مجدد گزينه ى سفارش ديگر را انتخاب كنيد.
-يعنى چى؟
-اسمش تو ليست نبود يعنى دادتش به يكى ديگه.
-به كى دادتش؟
-نمى دونم بذار ببينم.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 54 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 54 ، قسمت پنجاه و چهارم ، قسمت پنجاه و چهار ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال