فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 53

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 53

ویرایش: 1395/11/9
نویسنده: chaampol

در خروجى اشاره كردم.
آراد:دير نيست وقتى جلوم زانو بزنى.
-من زانو نمى زنم پسر؛زانو مى شكنم.
بابات مى شناسه.
برو بيرون با احترام دارم مى گم.
نگاهى به ماتيسا كرد و از اتاق خارج شد.Arad_آراد
نگاهى به ماتيسا كردم كه ترس و غم توش بيداد مى كرد.
نگاهى نگران بهم انداخت و زير لب گفت مواظب خودت باش.
به معناى واقعى گند زده بودم.
بابام با سرعت مى روند و سكوت كرده بود.
سكوتى كه از صدتا فحش بدتر بود.
-بابا؟
-لال شو و ديگه صداتو نشنوم.
-اما بابا...
-ببر صداتو تا دندوناتو تو دهنت خرد نكردم.
داد زدم:
-تا كى مى خواى سكوت كنى آخه؟
چرا مى ترسى؟
چنان داد زد كه خفه خون گرفتم:
-آراد خفه شو.
مگه از سر راه برت داشتم؟
مگه من بابا نيستم؟
فكر كردى آسونه بگن بچتو مى كشيم؟
بابا نشدى بفهمى چى مى گم؟
بابا نشدى.
هى گفتم با اين آدم در نيفت.
هى گفتم بكش كنار.
هى گفتم...هى گفتم...
سر يه دختر؟
اونم يه دختر كه باباش تردش كرده؟
يه دختر اجاره اى؟
-پدر من اون دختر دختره.
سالمه.
آدمه.
جون داره.
نفس مى كشه.
چرا وايسم ببينم به گناه كشيده شده؟
چرا؟
مگه من انسان نيستم؟
انسانيت ندارم؟
بابا من دوستش دارم.
-دوست داشتن نيست.
هوسه.
بچه تو سن تو چه مى دونه عشق چيه؟
آراد خراب كردى.
همه چى رو خراب كردى.
به خداى احد واحد بلايى سرت بياد خودمو نمى بخشم.
فكر كردم بزرگ شدى.
تقصير خودمه.
به خودش اشاره كرد و ادامه داد.
-خودم بهت بال و پر دادم.
خودم كردم كه لعنت بر خودم باد.
-بابا نگو تو رو خدا نگو.
غلط كردم لعنت به من.
ببخش؛خودتو سرزنش نكن.
درستش مى كنم.
-چى رو درست مى كنى؟
من مى شناسمش.
دلم گرفت ازت.
نا اميدم كردى.
تو حتى نمى تونى از خودت مراقبت كنى چه برسه به دختره.
-پدر من...
پريد وسط حرفم.
-حرف نزن.
چيزى نگفتم و بازم سكوت بر فضا چيره شد.Arad_آراد
رسيديم خونه.
بابام حتى نگاهمم نكرد.
بى هيچ حرفى رفت سمت اتاقش و درو بست.
به سمت اتاقم رفتم.
كلافه رو مبل نشستم و بهش تكيه دادم و چشم هامو بستم.
هى زندگى.
حالا منم رفتم تو ليست فروزان فر.
چشم هامو باز كردم و به ديوار رو به روم خيره شدم.
كلافه دستى به موهام كشيدم.
تف تو اين زندگى.
روزگار بى رحم هر كى رو دوست دارى ازت مى گيره.
آدم ها روز به روز بد و بدتر مى شن.
به اينم مى گن زندگى؟
موبايلم رو در اوردم و به ساميار زنگ زدم.
طبق معمول بى فرهنگ.
-بنال!
-بدبخت آدم باش.
ساميار گند زدم.
-باز چه گهى خوردى؟
-ببر نكبت با اون طرز حرف زدنت حال آدمو بهم مى زنى.
-باشه حالا.
چه كردى؟
-با فروزان فر دعوام شد ولى دعوا نبود كه كنتاكت كردم يعنى خط ونشون.
بابام رو تهديد به مرگ من كرد.
صدايى ازش در نيومد.
-ساميار؟
هوى سامى.
يهو داد زد:
-چه گهى خوردى؟
خب گوساله بعد مياى مى گى چرا فحش مى دى؟
آخه الاغ اين چه كارى بود كردى؟
همه چى رو خراب كردى.
خاك تو مخت.
-حالا جورى حرف مى زنى انگار مى خواد تورو بكشه.
-چه فرقى مى كنه؟
منو و تو نداريم كه.
-ساميار ماتيسا چى مى شه؟
-بابا آراد خفه شو خواهشاً.
تو خود را درياب ماتيسا پيشكش.
-گمشو من چيزيم نمى شه.
اون داغ بود يه زرى زد.
-آره يه زرى زد.
نمى شناسيش؛من باهاشم مى دونم چه گودزيلاى دو سريه.
-اگر منم درستش مى كنم.
ببين كى ماتيسارو مى فرسته؟
-به اف دادى منو؛احتمالاً فردا.
-پس ميام پيشت.
-نه نيا.
-چرا؟
-نبايد بدونه با هميم.
خودم ميام جاى هميشگى.
-اكى مى بينمت.
-باشه.
خدافظ.
-خدافظ.
تلفن رو قطع كرد.
چه زود همه چى خراب شد.
در عرض يك چشم بهم زدن.
باز هم يك كار و حرف نسنجيده.
هى خدا.
رفتم رو تختم و چشمام گرم خواب شد.
با صداى سروصدا چشمامو باز كردم.
رفتم دستشويى و آبى به دست و صورتم زدم.
از اتاقم اومدم بيرون.
-چه خبره اينجا؟
پرهام:اينا از اين بعد ازت محافظت مى كنن.
به نگهبانا اشاره كرد.
-بابا نيازى نيست.
ردشون كن برن.
-اينو تو تعيين نمى كنى.
-اِ بابا.
-دردو بابا.
برگشتم تو اتاقم و درو بهم كوبيدم.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 53 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 53 ، قسمت پنجاه و سوم ، قسمت پنجاه و سه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال