فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت نهم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت نهم

ویرایش: 1395/11/9
نویسنده: chaampol

-می سازم.‌ -چیو؟
-زندگی که گفتمو. میدونم طول میکشه، سخته، شاید اصلا هزار جور مشکل مختلف سر راهم قرار بگیره، ولی شدنیه. کافیه بدونم هست، بودنش میشه یه قوت قلب، یه نیروی محرک واسه ی حرکت به جلو، واسه ی ساختن.
-اوهو...

همونطور که آش رو میخورد، سرش رو هم به نشونه تایید تکون داد و دیگه تا آخر آش خوردنش هیچی نگفت. معلوم بود رفته تو فکر، ولی چه فکری فقط خودش میدونست و خدا. هنوز یه کم توی تصمیمم شک داشتم، هنوز اون کناره های دلم یکی بهم میگفت:«حاجی بیخیال، دردسره والا...» ولی من بهش گوش نمیدادم، نمیخواستم اون حس حسرت که قبلا چشیدم، دوباره دهنم رو تلخ کنه. آش رو خوردیمو راه افتادیم، توی ماشین یکم از کار و کاسبی برای مهران گفتم و اونم برخلاف قبل، ساکت به حرفام گوش داد و چیز دیگه ای بینمون رد و بدل نشد. معلوم بود هنوز فکرش مشغوله، یعنی از وقتی موضوع رو فهمید اینجوری شد.

منو رسوند تا سر کوچمون و آخرای کار که داشتم باهاش دست میدادم پرسید:-حاجی ولی یه چیزی. -جونم؟
-اگه جای من بودی، یعنی من دانیال بودم و تو مهران، اونموقع چطوری دختره رو امتحان میکردی؟ اصلا اونموقع دیگه برات مهم بود که طرف مال پرست باشه یا نه؟ اینکه رابطه برای تو و اون بد باشه یا نه؟
-فعلا که نیستم، ولی اگه بودم آره، چون برای من این موضوع خیلی مهمه، بیشتر از هر چیزی. فعلا بزارش به حساب فواید بی پولی!
یکم به حرفم خندید و دست دادیمو پیاده شدم و رفت. رفتنی برام چندتایی بوق با ریتم عروسی زد، کلی خندیدم. کار همیشگیشه این چیزا. حالا که موضوع رو به مهران گفته بودم، یه نفر دیگه بود که باید حتما قضیه رو میفهمید، دنیا.

پارسال زمستون بود که چند روزی فکرم مشغول بود و دمق بودم، اونم از روی نگرانی پرسیده بود که چیه و اینا، منم پیچونده بودمش و فکر کرده بود از یکی خوشم اومده و نمیگم. یکی دو هفته ای از دستم ناراحت بود، تا اینکه فهمیدم قضیه چیه و بهش گفتم نه بابا از این خبرا نیست! ولی ازم قول گرفت که اگه خبری شد، حتما بهش بگم. البته اینم بگم که اگه این قول رو هم ازم نمیگرفت، باز بهش موضوع رو میگفت، چون دنیا از اون دختراییه که فراتر از سنش فکر میکنه و دهنشم قرص قرصه. خود به خود وقتی یه مشکلی رو باهاش در میون میزاری، شروع میکنه به آنالیز کردن وضعیت و یه راه حل ارائه میده، که این موضوع هم خیلی میتونه کمکم کنه.

در رو با کلید باز کردم و رفتم بالا، زنگ در خونه رو زدم و دنیا در رو باز کرد:
-سلام داداشی، خسته نباشی، دیر اومدی امشب.
-سلام، آره با مهران رفته بودم تا تجریش، یه دوری زدیم.
-اِ مهران؟ چه عجب رفتی بیرون تو بعد از این همه وقت! -آره دیگه، وقتش بود.
-مشکوک میزنی یکم، قضیه چیه؟
-میگم بهت حالا بزار برسیم، خستگیمون بره بیرون از تنمون، یه چایی بخوریم، یه آبی به سر و صورتمون بزنیم، چشم.
-نمیشه بری آب به سر و صورتت بزنی بگی سریع؟
-نه -اصن نگو، نمیخوام بگی.
-باشه حالا بداخلاق، میگم میگم. مامان کو؟
-خوابیده، خیلی خسته بود. -اِ؟ خب پس چه بهتر.
-مردم از کنجکاوی. بگو دیگه! -واستا. میگم. اول چایی.

رفتم توی اتاق و لباسام و عوض کردم و برگشتم تو هال، یه لیوان چایی ریخته بود برام، برش داشتم، نشستم روی مبل، اونم نشست روی مبل کناری و خیره شد بهم تا موضوع رو بگم. منم واسه اینکه حرصش بدم شروع کردم به فوت کردن چایی و تا اونجایی که تونستم چایی رو آروم خوردم. حاضرم قسم بخورم کارد به رگش میزدی خون نمیومد. ولی خب بالاخره شروع کردم و بهش گفتم. هیچی نمیگفت، فقط چشماش چهارتا شده بود و با دقت گوش میکرد، سیر تا پیاز قضیه رو گفتم. تموم که شد یکم خندید و سریع گفت:دیدی گفتم! -چیو؟
-2-3 سال پیش بود گفتی من عاشق نمیشم و این چیزا به من نمیخوره و از این حرفا؟ من گفتم صبر کن، یه روز میای میگی آبجی از یکی خوشم اومده! دیدی گفتم!
-خب حالا، بیا این شوکولات واسه تو بعنوان جایزت!
-هه هه هه بی مزه. خب بازم بگو ببینم شمارشو چجوری گرفتی؟ -شمارشو ندارم.
-ایمیلی، آیدی تلگرامی، اینستاگرامی چیزی داری پس؟
-نه.‌ -پس چی؟
-هیچی. -وا مگه میشه؟ -فعلا که شده.
-یعنی همینجوری الکی اومده یکی دو بار تو مغازه فقط؟
-آره. -کارت درومده پس دانیال.
-زحمت کشیدی، خودمم اینو میدونم.

جمله ی آخرش رو که گفت شروع کرد با موهاش بازی کردن، یه دسته از موهاشو با انگشتش میگرفت، میپیچوند دور انگشت اشارش. وقتی فکر میکنه اینجوری میشه، نباید تو اون لحظه حرفی زده بشه وگرنه سر طرف جیغ میکشه، یه حالت عجیب و غریب خلاء که هیچ انسانی نباید خرابش کنه!

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت هشتم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه