فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و پنجم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و پنجم

ویرایش: 1395/11/10
نویسنده: chaampol
🔻چرا... اینجا غیر از یکی دو تا دوست، کسی رو نمی شناسم... خب تنهایی و تفاوت کالچر کمی
سخته...
امیرعطا با سر تایید می کند. بلند می شود از یخچال گوشه ی اتاق، آبمیوه می آورد و به مهمانش تعارف می کند.
- شرمنده... من باید برم دنبال مادرم که بیارمش بیمارستان... الان مادربزرگمو بیدار می کنم شما رو ببینه.
سریع می گوید: نه... من عجله ای ندارم... منتظر میشم بیدار بشن.
- آخه حوصله تون سر میره...
- نه... راحتم.
سر تکان می دهد.
- خونمون نزدیکه... زود برمی گردم. ببخشید تنهاتون میذارم... فعلا...
هنوز وسط اتاق است که درِ نیمه بسته، کامل باز می شود و دو دختر وارد می شوند. به ایران خانوم، امیرعطا و بعد، او نگاه می کنند.
یکی شان بزرگتر است. قدی بلند دارد و چشم و ابرویی مشکی که با پوست سفیدش تضاد دارد.
طوری روسری را روی سرش بسته که مثل مجری های تلویزیون، یک تار موهاش هم پیدا نیست.
دومی، قدی متوسط دارد و صورتی سفید و خندان. مثلِ همراهش، سفت و محکم روسری را نبسته
و می شود موهای قهوه ای روشن و فرش را از جلوی روسری دید.
همان که به نظر کوچکتر می رسد، آرام می پرسد: این کیه عطا؟!
و آرام هم جواب می گیرد: پسر دوست قدیمیِ مهربان جونه... تازه از امریکا اومده... انگار خیلی
ساله اونجان.
دختر بزرگتر می پرسد: پسر کدوم دوست مهربان جون؟!
کوچکتر می گوید: پس طرف از آب گذشته س!
و ریز می خندد.
دختر بزرگتر و امیرعطا، تیز نگاهش می کنند.
امیرعطا می گوید: باشین، برم مامان اینا رو بیارم.
و می رود.
دو دختر، لحظه ای معذب به او نگاه می کنند، بعد وارد می شوند.
دختر کوچکتر، لبخند می زند و نزدیک می شود. با دقت او را برانداز می کند و به انگلیسی می
گوید:
- سلام! اسم من نهاله.
نمی داند چرا یاد جسی می افتد. به نظرش یکی دو سال از جسی کوچکتر می آید. او هم لبخند می
زند؛ دستش را جلو می برد و به انگلیسی جواب می دهد.
- خوشوقتم از آشناییت.
نهال متعجب به دست او نگاه می کند و دختر بزرگتر، با همان نگاهِ تیز، بهش اخم می کند.
- بیا بشین نهال...نمی خواد باهاش گپ بزنی... پسره ی پررو!
نهال، دوباره ریز می خندد.
- خب خارجکیه!... اونهمه پول کلاس زبان دادیم اینجا به دردمون بخوره دیگه!
بعد برمی گردد به طرف او و بدون اینکه دستش را جلو بیاورد، دوباره به انگلیسی می گوید: این،
خواهرم نازنینه
سری برای نازنین ، که با جدیت نگاهش می کند، تکان می دهد.
- خوشوقتم.
نهال می پرسد: شما از امریکا اومدید؟
نازنین زودتر از او، فارسی زمزمه می کند: ندید بدید بازی در نیار نهال... چه اصراریه با یه غریبه
ی زبون نفهم هم صحبت بشی؟!
به او می گوید |زبون نفهم|!
لبخند می زند و به نهال، به انگلیسی می گوید: بله، چند روز قبل.
نهال با هیجان می گوید: چه جالب!
فکر می کنند او فارسی بلد نیست! این بازی را دوست دارد! به انگلیسی حرف زدن ادامه می دهد.
- شما چند سالتونه؟
سوالت ابتدایی و لهجه ی بدش که تلاش می کند روان و بریتیش حرف بزند، لبخند را می
چسباند به لبهاش.
- بیست و نه سال... و شما؟
- من هیجده و خواهرم بیست و پنج سالشه... هر دو درس می خونیم.
- واو! چی می خونید؟!
نازنین ، |نچی| به خواهرش می کند و آرام می گوید: تو چه می دونی این مرده چه جور آدمیه که داری باهاش خوش و بش می کنی؟!
نهال، بی توجه به خواهرش، جواب می دهد: من پیش دانشگاهی هستم، خواهرم داره تز
کارشناسی ارشد رشته ی مدیریت رو میده... شما کدوم شهر امریکا زندگی میکنید؟ لس آنجلس؟!
- نه... نیویورک.
نهال هیجان زده می گوید: پس مجسمه ی آزادی رو از نزدیک دیدین؟!
آرام می خندد.
- بله!
نازنین آرام و هشداردهنده صداش می زند ولی نهال توجهی نمی کند.
- تا حالا هالیوود رفتین؟!
- بله... بارها رفتم.
- راسته که توی امریکا، همه اسلحه دارن؟!...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت سی و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، کالچر ، موهای قهوه ای روشن ، فارسی