فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و سوم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و سوم

ویرایش: 1395/11/10
نویسنده: chaampol
🔻اوهوم...
- پس بقیه...
نگاه مادر، دائم میان گوشی و تصویر لپ تاپ می رود و برمی گردد.
- خبر ندارم... سراغ صاحب خونه رو گرفتم ولی خودش اونجا زندگی نمی کنه.
چشمهاش نگران و منتظر، خیره می شود به تصویرِ پسرش.
- کجان؟ حالشون خوبه؟!
شانه بالا می اندازد.
- رفته یه جای دیگه... مستاجرش شماره شو داد. زنگ زدم، گفتن مریضه و بردنش بیمارستان.
- کی؟!
- ایران خانوم... مگه اون موقع، صاحب خونه ی شما نبود؟!
سر تکان می دهد.
- چرا... حالش چطوره؟ چش شده؟... تنها زندگی می کنه؟
- نمی دونم... آدرسشو برات گرفتم. اگر دلت بخواد، میرم پیشش زنگ می زنم باهاش صحبت
کنی.
مادر، آب دهانش را فرو می دهد.
- آره... یعنی نمی دونم...
چشمهاش را جمع می کند و دقیق خیره می شود به صورت غمگین و حرکات دستپاچه ی مادرش.
- فکر کردم شاید اینجا رو ببینی، دلت تنگ بشه، بخوای بیای.
مادر، دست می کشد به صورتش.
- دوست ندارم بیام...
اخم می کند.
دوست نداری یا نامدار نمیذاره؟!
- پدرت هم موافق اومدنم نیست... ولی خودم دلم نمی خواد بیام...
- حتی اگه بدونی اومدنت، حال منو بهتر می کنه؟!
نگران می شود.
- مگه حالت خوب نیست؟!
همیشه با مادرش راحت بوده؛ برخلاف نامدار.
- احساس بدی دارم... تنهام... نه کسی رو می شناسم، نه جایی رو... می خوام نزدیکم باشی.
مادر، نفس بلندی می کشد.
- پیشنهاد خودت بود بری ایران... وقتی مخالفت کردم، به الان و این شرایطت فکر می کردم...
اگر داری اذیت میشی برگرد. نامدار هم...
حرف مادرش را قطع می کند.
- نمی خوام کارمو تموم نشده ول کنم... اگر نیای هم تا آخرش می مونم... ولی هم من تنهام، هم تو... برای نامدار چه فرقی می کنه کجا باشی؟ اون که هیچ وقت نیست.
نگاهی به لپ تاپ می کند.
- عزیزم... من از این شرایط استیبل راضی ام... نه دلتنگ اونجام، نه دلم می خواد بیخودی بیام و
فکرمو به هم بریزم.
- آخه چرا باید با اومدن به زادگاهت، فکرت به هم بریزه و استیبل نباشه؟! مامان! فکر می کنم می
خوای از گذشته ت فرار کنی.
متعجب خیره می شود به تصویر ناراضی پسرش.
- درست فکر می کنم؟!
- منظورت چیه؟!
فقط می گوید: شرایطی که قدیم داشتی... از نظر سیچوئیشن...
زن مرفه و های کلاسی که امروز مادر اوست، همه ی دوران کودکی و نوجوانی را در شرایطی سخت و محله ای شلوغ و بدون امکانات، زندگی کرده. مسئله ای که امروز، وقتی خانه و کوچه را از
نزدیک دیده، به آن پی برده.
زنی که امروز، ویلای تابستانی بزرگش، یکی از بهترین خانه های لانگ آیلند است و با راننده رفت
و آمد می کند، نیمی از عمرش را در خانه ای محقر با اتاقهایی کوچک گذرانده؟!
شاید همین تفاوت، باعث شده همه ی این سالها، نخواهد به شهرش برگردد و حتا خودش هم به
خاطر بیاورد چه گذشته ای داشته.
مادر، نفس بلندش را با مکث بیرون می فرستد.
- دوست ندارم بیشتر درباره ش حرف بزنیم... خیلی مشتاقم از حال ایران خانوم باخبر بشم... اگر حوصله و وقت داری، برو دیدنش و حالشونو بپرس... فقط...
منتظر به مادرش نگاه می کند.
- ... نیازی نیست درباره ی شرایط زندگی من، زیاد براشون توضیح بدی.
این هم نشانه ای دیگر برای اثبات نظریه اش.
- اوکی. اگر ساعت خوبی بود، زنگ می زنم خودت هم باهاش حرف بزنی.
بدون حرف، به تصویر پسرش نگاه می کند.
- چی شد؟!
سر تکان می دهد.
- مامانم... دلم نمی خواد به خاطر لجبازی با پدرت، خودتو اذیت کنی...همین سفارشها که قراره
بگیری رو بفرست و برگرد... تو به تنهایی و غربت عادت نداری.
لبخند می زند.
- غربت؟! من توی همین شهر به دنیا اومدم.
مادر باز به لپ تاپ نگاه می کند و چند لحظه ساکت می ماند.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت سی و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، گوشی ، لپ تاپ ، استیبل