فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 66

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 66

ویرایش: 1395/11/10
نویسنده: chaampol

Dorsa_درسا
سرمو پايين انداختم وآروم گفتم:
-چى؟
-كارى با دخترونه هات ندارم بيا نمى خوام امشب تنها بخوابم.
مطمئنم لپام گل انداخته بود ولى بى اختيار گفتم:
-چى؟
پوزخندى زد ودستاشو بست و گفت:
-هيچى،فراموشش كن.
هر لحظه بيشتر به بى لياقتيت پى مى برم و چرخى رو تخت زد و ادامه داد.
-برو بيرون و برقم بزن.
برق رو زدم و درو باز كردم ولى نمى خواستم برم و درو بستم و تو اتاق موندم.
آروم گوشه اى ايستادم و بهش خيره شدم.
مثل دريايى بود كه ثانيه به ثانيه در تلاطم بود.
رفتاراش برام مبهم بود.
اگر واقعاً هدفش سو استفاده ازم بود پس چرا كارى نمى كرد؟
همين كه براى جسمم ارزش قائل بود و زياد بهم سخت نمى گرفت برام ارزشمند بود.
شايد امروز وحشيانه رفتار كرد ولى تقصير خودم بود.
پسر چشم و دل سيرى با دنيايى متفاوت بود.
غير قابل حدس و محكم.
چه چيزى اونو اين شكلى كرده؟
يعنى چه گذشته اى داره كه با فروزان فر كار مى كنه؟
خيلى آروم سمتش قدم برداشتم.
كه با صداش ميخكوب شدم.
-مگه نگفتم برو بيرون؟
چراغ خواب رو روشن كرد.
-من من چيزه گردنبدم نيست گفتم حتماً اينجا افتاده.
-بعد تو تاريكى مى خواستى دنبالش بگردى؟
-دلم نيومد بيدارتون كنم.
با لحن كشدارى اسمم رو به زبون آورد.
-درسـا...
-بله؟
-تو اصلاً امروز گردنبد نبستى.
واى لعنت به من كه من چه قدر سوتى ام.
خاك برسرت.
-چرا بستم شما نديدى.
-مگه من كورم؟
-اينطور به نظر مى رسه.
-تنت مى خاره.
-نه اصلاً.
امروز صبح حموم بودم.
-خنگ جمله خبرى بود نه سوالى.
-شما بد بيان كردى.
-نه به نظر مى رسه تنت مى خاره.
-شما وسيله ى رفع خارش هستيد؟
-اى خدا نزنم لهش كنما.
برو بيرون حوصله بحث ندارم.
-باشه؛شب خوش.
-شرت كم.
-بى فرهنگ بى پرستيج.
-واى لال شو برو بيرون تا پا نشدم.
-ايشش زشت قورباغه.
-تا حالا تو آينه خودتو ديدى؟
شبيه نامادرى سيندرلا مى مونى.
-اگر منظورت خود سيندرلاست كه كاملاً درسته ولى شما هم شبيه گربه نره مى مونيد تو پينوكيو.
شبتون خوش.
-واى بيا كمك كن بخندم بدو.
-همونطور كه گفتم بى پرستيج.
سمت در اتاق رفتم و كه در بسته شد.Dorsa_درسا
-واى غلط كردم.
باز هار نشو.
-آفرين تكرار نشه.
پشت گردنمو گرفت و گفت:
-مگه من سگم؟
-منظورى نداشتم.
-ببين خودت هى شر درست مى كنى.
هى هيچى بهت نمى گم و كارى ندارم باهات بعد هى كرم مى ريزى.
قديميا راست مى گفتن كرم از خود درخته.
سكوت كردم و سرمو انداختم پايين.
درو باز کرد و گفت:
-بيرون.
-باشه.
از اتاق خارج شدم كه درو بست.
امروز اصلاً رو به راه نبود.
لبخندى زدم.
چه قد شخصيتش رو دوست دارم.
الان پر از انرژى بودم و يه آهنگ حالمو تكميل مى كرد واى با چى آهنگ گوش كنم؟
از پله ها رفتم پايين كه مك بوك ساميار تو حال بود.
يواشكى برش داشتم و جلدى پريدم تو اتاقم و رفتم تو قسمت موزيكش.
جان آهنگارو.
امممم چه خوش سليقه هم هست.
اوه يِس بيبى.
اين خوبه قرمم مياد.
لب تابو به باند هاى سينما خونگى وصل كردم.
ساعت ١١ بود و اكثراً الان رفتن خونشون يا خوابن.
به من چه؟
ساعت ١١ كه وقت خواب نيست.
والا خود سامى تا صبح بيداره نمى دونم چرا خوابيده الان.
اونم به من چه؟


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 66 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 66 ، قسمت شصت و ششم ، قسمت شصت و شش ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال