فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 68

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 68

ویرایش: 1395/11/10
نویسنده: chaampol

درسا_Dorsa
با ديدن وضعيتش ترس بدى به دلم نشست.
عرق كرده بود و مى لرزيد.
نمى دونستم چه مشكلى با آهنگ داره.
تند مى گفت قطعش كن.
لبتابو برداشت و دويد از اتاق بيرون.
دنبالش رفتم كه داد مى زد.
در اتاقشو باز كردم كه با خشم زيادى نگاهم كرد.
-ساميار.
-تقصير تو ى لعنتيه.
-ساميار.
-خفه شو تا خفت نكردم.
از رو تخت بلند شد و سمتم قدم برداشت.
-چرا دست به لبتابم زدى؟
ها؟
از ديدنش تو اون وضعيت مى ترسيدم.
اصلاً حالش مساعد نبود.
از اينكه سمتم ميومد نترسيدم و رفتم سمتش رو به روش ايستادم تو عمق نگاهش وحشت داشت.
با بغض اسمشو صدا زدم:
-ساميار.
-رفت اون رفت.
-كى رفت؟
دستمو رو گونش گذاشتم.
دستمو پس زد و سمت تختش رفت و رو تخت نشست.
سمت ميز كنار تختش رفتم و تو ليوان آب ريختم.
كنارش رو تخت نشستم و بهش آب دادم.
يك قلپ خورد و ديگه به ليوان لب نزد.
با ديدن حال خرابش حال منم خراب شد.
-ساميار باهام حرف بزن.
دستشو تو دستم گرفتم.
جوابمو نداد و روتخت دراز كشيد و سرشو رو بالشت گذاشت و به سقف خيره شد.
ماتم گرفته بود.
-عاشق اين آهنگ بود.
سرم واى سرم.
-الان برات مسكن ميارم.
سريع از پله ها پايين رفتم و سمت آشپزخونه رفتم و از كشو ميز مسكن برداشتم و دويدم سمت اتاقش.
بهش قرص دادم كه خورد.
-آروم باش.
بعد از چند دقيقه كم كم چشم هاشو بست.
دستشو تو دستم قفل كردم و گونش رو نوازش كردم.
ديگه مطمئن شدم گذشته ى دردناكى داشته.
از كى حرف مى زد؟
كى بوده كه با يادآوريش انقدر حالش خراب مى شه؟
كى بوده كه مرد استوار منو از پا مى اندازه؟
مردى كه قهرمان منه.
بهش حسوديم شد حتى گاهى به آوا هم حسادت مى كردم.
وقتى مطمئن شدم كه خواب خوابه از كنارش بلند شدم و پتو رو كامل روش كشيدم.
خواستم از اتاق خارج شم كه يه حسى گفت شب تو همين اتاق بخوابم.
رفتم از پايين پتو و بالشتم روآوردم و رو كاناپه خوابيدم.MatiSa_ماتيسا
دستشو از بالاى پيشونيم تا روى لبام كشيد.
-چرا انقدر سركشى؟
چشم غره اى بهش رفتم و سكوت كردم.
-ماتيسا باهام راه بيا تا از اينجا بيارمت بيرون و سوگولى خودم باشى.
روپام نشست و به پام فشار اومد.
-عرشيا خودت مى دونى دنبال چى هستى.
-دنبال چى هستم؟
مى خوام مال خودم باشى.
-من ازت بيزارم.
-چرا؟
بهت گفتم اگه خودت نياى مجبور مى شم خلاف ميلم عمل كنم.
-هه جالبه.
خلاف ميلت؟
چونمو گرفت تو دستش و سرشو نزديك گوشم آورد، نفس هاش پوستمو قلقلك داد.
-مى خوام ببينم چه قدر ديگه جون دارى و مى تونى دووم بيارى.
-شده هم خواب هزار نفر بشم با توى لجن جايى نميام و خودمو در اختيار تو نمى ذارم.
محكم به دهنم كوفت.
-مى دونى عرشيا متأسفانه اين يه قلمو نمى تونى بدست بيارى و اگه به اجبارم باشه منم لجبازم.
-جوجه رو آخر پاييز مى شمارند.MatiSa_ماتيسا
فروزان فر وارد سالن شد و گفت:
-چى شد عرشيا؟
پكرى.
-خيلى دختر مزخرف و نچسبى دارى.
پوزخندى زدم.
اشكان:ببين بذار بهت عضو جديد گروهو معرفى
كنم.
عرشيا بهم نگاهى انداخت و گفت:
عرشيا:باشه ولى وجود اين هرزه ى اجاره اى اينجا ضرورتى نداره پس بهتره ببريش.
قهقهه زدم كه نگاه جفتشون سمتم چرخيد.
-اوه ماى گاد خيلى كثيفى عرشيا.
آخه آدم به چيت دل ببنده؟
من دارم تاوان پيچوندن اشكان فروزان فر بزرگ رو پس مى دم؛تو چى فكر كردى؟
فكر كردى به خاطر حرف تو منو اسير و اجاره اى كرده؟
من از اجاره اى بودن و فروشى بودن فقط وفقط اسمشو دارم.
حله؟
صورتش قرمز شد ولى من ادامه دادم:
-درضمن قول منو هيچ وقت بهت نداده و نمى ده و نخواهد داد.
اشكان دست زد و شروع خنديدن كرد كه عرشيا از جاش بلند شد وسمتم هجوم آورد كه صداش اومد:
-اينجا چه خبره؟
نگاهم با تيله هاى آبيش گره خورد.
عرشيا صاف ايستاد:
-تو ديگه كى هستى؟
نگاهش از من به سمت عرشيا چرخيد.
-تو نه شما.
رو به اشكان گفت:
-چه استقبالى!
رو مبل نشست.
-خوش اومدى.
-مرسى.
-بيشتر از وقت تعيين شده طول كشيد.
-ولى به بهترين نحو انجام شد و با بهترين كيفيت.
-دقيقاً.
-قولت كه يادت نرفته.
-نه براى همين الان اينجا نشسته.
نگاهشون سمت من چرخيد.
عرشيا:قولت بهش ماتيسا بود؟
-آره،ماتيسا هم بى ميل نيست بره پيش آراد.
-ماتيسا غلط كرده.
آراد:به تو چه ربطى داره؟
-من نمى خوام جايى برم حتى پيش آراد.
آراد:مگه دست توئه؟
-من به اجبار جايى نميام.
-چه بخواى چه نخواى مياى.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 68 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 68 ، قسمت شصت و هشتم ، قسمت شصت وهشت ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال