فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و هشتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و هشتم

ویرایش: 1395/11/10
نویسنده: chaampol

سریع به ابدارخونه رفتم اما مریم اونجا نبود...دست از پا درازتر از پله ها پایین رفتم و به سمت در خروجی شرکت راه افتادم...جلیلی جلوی در من رو دید و گفت:
-تو اینجایی؟فکر کردم با بچه ها سر پروژه ای...
دستم رو به داخل موهام بردم و گفتم:
-کاری داشتم و برگشتم...
جلیلی صداش رو پایین اورد و گفت:
-معین این دختره رو دیدی که با ما از بهترون میپره؟؟؟
با حرفش سریع به سمتش برگشتم و گفتم:
-دختره؟
جلیلی به طبقه بالا اشاره کرد و گفت:
-بابا این طاهرپور رو میگم...همش با این رفیعی میچرخه...قضیه چیه؟
چشمهام رو بستم و گفتم:
-فقط این رو بگو ،امروزم با هم بودن؟
جلیلی با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-پیش پای تو باهم رفتن...قضیه چیه؟
از شرکت خارج شدم و گفتم:
-هیچی...این موضوع بین خودمون باشه...


به گوشیم نگاه کردم ،16تماس از سیاوش و 7تماس از پدرام داشتم...siavash1 رو لمس کردم و گوشی رو به روی اسپیکر گذاشتم...
با بوق اول صدای فریاد سیاوش فضای ماشینم رو پر کرد...دور برگردون رو دور زدم و گفتم:
-حواسم به گوشیم نبود...حالا مگه چی شده؟
سیاوش با صدایی که از عصبانیت دو رگه شده بود گفت:
-خفه شو بابا،کجا رفتی؟اون لعنتی رو چرا جواب نمیدی؟
از کلافگی سرم رو محکم به صندلی کوبیدم و گفتم:
-هیچ جا...من دارم برمیگردم ...
سیاوش صداش رو اروم کرد و گفت:
-‌میگم کجا رفتی؟
نمیخواستم سرش داد بزنم واسه همین گوشی رو قطع کردم و ضبط رو پلی کردم تا ذهنم رو درگیر کنم...


((مریم))
به جک بی مزه رفیعی لبخند زدم و به فنجون سرامیکی چای نگاه کردم...رفیعی قلیون رو به سمتم گرفت و گفت:
-بفرما بانو...
اخم کردم و گفتم:
-اهلش نیستم...
رفیعی سرفه ساختگی کرد و گفت:
-منم اهلش نیستم،ولی خواستم جلوی تو ژست بیام...اینجا رو دوست دارم،از جوانیام اینجا زیاد میومدم...اون زمان که اه در بساط نداشتم اینجا پاتوق خودم و رفیقهای بدتر از خودم بود...بله مریم خانم فکر نکن یک شبه ره صد ساله رفتم،زمان سربازی خیلی کم مرخصی میرفتم میدونی چرا؟چون کرایه رفتن تا شهرم رو نداشتم...من عین این سیاوش از اول بچه پولدار نبودم من از نوجوانی کار کردم تا به اینجا رسیدم ...پس حال تو رو درک میکنم ،تو من رو یاد جوانیم میندازی ...تلاش تو ،من رو یاد خودم میندازه واسه همین میخوام کمکت کنم ،چون همچین زندگی حق تو نیست...
به پشتی تکیه دادم و گفتم:
-نمیدونم عزیزم رو چطوری راضی کنم؟
رفیعی واسم چای ریخت و گفت:
-تو میتونی...دختر با اراده ای عین تو از پس همه کار برمیاد‌‌...اگه من رو بخوای باید همه تلاشت رو بکنی...
تو دلم گفتم||تو رو میخوام؟؟؟نمیدونم...من فقط اسایش میخوام اگه رسیدن به اسایش با تو میسر میشه اره میخوامت!!!||


عزیز به تلویزیون خیره شد و گفت:
-مریم این دختره عاشق پول این پیرمرده شده...پیرمرده عروس داره، نوه داره اما چشمش دختره رو گرفته...خدا ازش نگذره زن به اون خانمی داره اما چشمش پی یکی دیگه است...
تو دلم گفتم||بیا اینم از شانس ما...ببین بین این همه سریال اب دوغ خیاری عزیز پیگیر کدومشون شده؟!!!||
میوه های خرد شده رو به دستش دادم و گفتم:
-عشق که سن و سال نمیشناسه‌،لابد دختره یک چیزی تو پیرمرده دیده که عاشقش شده...
عزیز بشقاب میوه رو ازم گرفت و گفت:
-نخیرم،دختره یک خاطر خواه جوان هم داره...ولی از بس دنبال پوله به پسره بی محلی میکنه...
به تلویزیون نگاه کردم و گفتم:
-حالا کی تموم میشه؟
عزیز خودش رو جلو کشید و گفت:
-تازه شروع شده...
تو دلم گفتم||پس دیگه هیچی...حالا باید با تمام اتفاقات تو سریال حرص بخورم و دم نزنم!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، فصل دوم شصت و هشتم