فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و هفتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و هفتم

ویرایش: 1395/11/10
نویسنده: chaampol

((معین))
به چشمهای مریم که از شدت خستگی پف کرده بود نگاه کردم و گفتم:
-بله میدونم...هنوزم روزی رو که با کلید رو ماشین سیاوش رو خط خطی کردی فراموش نکردم...
مریم لبهاش رو از خجالت به داخل دهنش برد و از رو صندلیش بلند شد...به نشستن دعوتش کردم و گفتم:
-چیزی نمیخورم...فقط اومدم یک سر بهت بزنم...سیاوش منتظرمه...
تو دلم گفتم||سیاوش من رو ببخش که تا چشمت رو دور میبینم سریع میام پیش مریم...چاره ای ندارم تا زمانی که تو هستی نمیتونم خوب نگاهش کنم و حرف بزنم!!!||
مریم دوباره نشست و گفت:
-پس شما هم ازش میترسید،مگه نه؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-نه...یعنی نمیدونم...من فقط سر یک موضوع ازش میترسم...
مریم چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
-سر چه موضوعی؟
تو دلم گفتم||نپرس...من فقط از این میترسم که سیاوش از علاقه ام به تو بفهمه و همه چی خراب بشه!!!||
به سمت در رفتم و گفتم:
-چیز مهمی نیست...خداحافظ...


رفیعی تا من رو سر پروژه دید لبخند دندون نمایی زد و بعد از احوالپرسی گوشیش رو در اورد و قدم زنان ازم فاصله گرفت...
پدرام مشغول حرف زدن با سرکارگرها بود...سیاوش هم سرش تو نقشه هاش بود و توجهی به من و پدرام نداشت...
رفیعی همونطور که راه میرفت مرتبا به من و سیاوش نگاه میکرد...
حس میکردم درباره من و سیاوش حرف میزنه...تو دلم گفتم||بدبینی سیاوش داره به منم سرایت میکنه!!!||لب خونیم افتضاح بود اما اسم مریم رو تونستم تشخیص بدم...چشمهام رو به روی لبهاش زوم کردم تا ببینم چیز دیگه ای دستگیرم میشه...با لب خونی اسم سیاوش شَکَم به یقین تبدیل شد که مخاطب پشت خط مریمه!!!
به سمت سیاوش برگشتم تا ببینم اونم چیزی متوجه شده یا نه... سیاوش چنان غرق نقشه بود که متوجه سنگینی نگاهمم نشد...
رفیعی به سمت من و سیاوش اومد و گفت:
-‌خب مهندسین جوان اجازه مرخصی رو به بنده میدید؟
سیاوش به سمت رفیعی برگشت و گفت:
-اقای رفیعی کجا؟هنوز نیومده کجا تشریف میبرید؟
رفیعی دستش رو به روی شونه سیاوش گذاشت و گفت:
-کلی کار دارم...خوش باشید،خداحافظ....
جواب خداحافظیش رو دادم و به سیاوش گفتم:
-چقدر شنگوله...
سیاوش نقشه ها رو لوله کرد و گفت:
-دیروزم شنگول بود...مرتیکه (.............)...
از عصبانیت بی مورد سیاوش کلافه شدم و گفتم:
-دیروز که ما سر پروژه نبودیم...کجا دیدیش؟
سیاوش نیشخندی زد و گفت:
-به لطف مریم خانم هر روز چشمم به جمالش روشن میشه...
از اوردن اسم مریم تمام جونم یخ زد و گفتم:
-درست حرف بزن...چی شده؟
سیاوش اخم کرد و گفت:
-دیروز ندیدی مریم غیبش زد؟خانم با این مردک قرار داشت....اونم جلو شرکت من!!!
حرفهای سیاوش رو با لبخونی رفیعی تو ذهنم انالیز کردم و تو دلم گفتم||غلط نکنم الانم قرار دارن!!!||
کیفم رو از رو زمین برداشتم و به سمت ماشینم راه افتادم...
به سیاوش که بلند صدام زد توجه نکردم و به سمت شرکت راه افتادم...
دعا دعا میکردم مریم رو با رفیعی نبینم...گوشیم رو سایلنت کردم تا تماسهای سیاوش کلافه ترم نکنه...
به شرکت که رسیدم پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم...نفسم در نمیومد...در شرکت رو باز کردم مریم پشت میزش نبود...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، فصل دوم قسمت شصت و هفتم