فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و ششم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و ششم

ویرایش: 1395/11/10
نویسنده: chaampol

از بی خوابی مرتبا تو شرکت چرت میزدم...از اینکه بهونه دست سیاوش بدم بیزار بودم...دعا دعا میکردم به سر پروژه بره تا یک ساعت بخوابم...
تو ابدارخونه مشغول شستن لیوانهای چای و شربت بودم که با صدای سیاوش دست از شستن برداشتم...
سیاوش کیف به دست به سمت یخچال رفت و یک شیشه اب برداشت و گفت:
-من میرم سر پروژه...اگه هر کی زنگ زد واسه امروز قرار نزار...امروز دیگه شرکت نمیام...تو هم کارت تموم شد میتونی بری...
باشه ای گفتم و دوباره مشغول کارم شدم...
سیاوش به پشت سرم اومد و گفت:
-دیروز دیدمتون...واسه رفیعی زشته که عین پسرای بیست ساله رفتار میکنه!!!
اب دهنم رو به سختی قورت دادم و چیزی نگفتم...
سیاوش به کابیت کنار سینک تکیه داد و به نیمرخم خیره شد و گفت:
-‌چیکارت داشت؟
تو دلم یک فحش اب دار حواله رفیعی کردم و گفتم:
-هیچی...
سیاوش نیشخندی زد و گفت:
-اره هیچی...چند وقت دیگه که گندش در اومد بهت میگم!!!
تو دلم گفتم ||مریم عصبانیه،چیزی نگو بزار بره!!!||
سکوتم سیاوش رو عصبی تر کرد و گفت:
-مرتیکه موهای سرش رو هر روز رنگ میکنه و کت و شلوارهای اسپرت میپوشه تا خودش رو جوان تر نشون بده!!!
تو دلم گفتم||ای خدا یک کاری کن زودتر بره...الان باز قاطی میکنه و رومون تو روی هم باز میشه!||
سیاوش بطری اب رو جلو دهنش گذاشت و گفت:
-نمیدونم، این وسط یک چیزی درست نیست....
لیوانها رو به گیره های اب چِکون اویزون کردم و به سمت در رفتم...
سیاوش پشت سرم از ابدارخونه بیرون اومد و گفت:
-ببین مریم ،تا زمانی که توی شرکت منی مسئولیتت با منه...بیرون شرکت هر کاری بکنی به من مربوط نیست...پس نزار پاش اینجا باز بشه...
از حرفهای نیش دارش کلافه شدم و گفتم:
-اقای شریف دیرتون نشه...
سیاوش چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
-چیه؟خیلی دوست داری برم؟چرا؟
به سمتش برگشتم تا یک حرف درشت بارش کنم اما پشیمون شدم و ساکت شدم...
سیاوش به سمت در رفت و گفت:
-کم بدبختی دارم باید فکرم مدام اینجا هم باشه....روز بخیر خانـــــــــــــــــــم!!!


از سختی میز مرتبا سرم رو جا به جا میکردم ...با بوی ادکلنی که تو بینیم پیچید چشمهام رو سریع باز کردم و از زیر شال به کسی که روبروم ایستاده بود نگاه کردم...
شالم رو از جلو چشمهام بالا کشیدم و به معین که روبروم ایستاده بود نگاه کردم...
لبخند رو لبش ارومم کرد و باعث شد منم بهش لبخند بزنم...
معین به کاغذهای زیر دستم نگاه کرد و گفت:
-ترسیدی؟
شالم رو درست کردم و گفتم:
-اره...گفتم اقای شریف هنوز نرفته چرا برگشت؟!!!
معین چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
-‌ازش میترسی؟
دلیلی نداشت بهش دروغ بگم...به صندلی تکیه دادم و گفتم:
-‌اره...میدونی چرا؟چون خیلی پیگیره...تا ته یک ماجرا رو در نیاره ول کن نیست!!!
معین قهقهه ای زد و گفت:
-چه جالب،تو هم این خصلت سیاوش رو متوجه شدی؟البته بدم نیستا،خوبه ادم پیگیر ماجرایی بشه!!!
به چروکهای گوشه چشمش که حاصل خنده پت و پهنش بود نگاه کردم و گفتم:
-خب اخر این پیگیریا دعوای اساسی ماست...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، فصل دوم قسمت شصت و ششم