فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و پنجم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و پنجم

ویرایش: 1395/11/10
نویسنده: chaampol


حواسم مرتبا به ساعت گوشیم بود...رفیعی گوشی رو از جلو دستم برداشت و گفت:
-اصلا نه خودت از شام چیزی حالیت شد نه من!!!
به صندلی تکیه دادم و گفتم:
-نمیخوایید بگید چیکارم داشتید؟
رفیعی بشقاب های جلوی دستم رو برداشت و گفت:
-اهـــــــــــــــــــــــــــان ،حالا شدی یک دختر خوب!!!
به رفیعی که از رو صندلیش بلند شد نگاه کردم و تو دلم گفتم||تو رو خدا زود باش،عزیز تنهایی خوابش نمیبره...||رفیعی از جیب کتش یک جعبه چوبی کنده کاری شده بیرون کشید و به سمتم اومد...دقیقا پشت صندلیم ایستاد و اروم در گوشم گفت:
-اینم یک هدیه ناقابل واسه دختری که خواب شب رو واسم حروم کرده!!!
از نفسهاش که به گردنم میخورد گُر گرفتم و سریع صورتم رو به سمتش برگردوندم ...رفیعی تو چشمهام خیره شد و گفت:
-انقدر با من بازی نکن...میدونم از سرم زیادی هستی،اما خب من چیکار کنم؟؟؟
سرم رو به زیر انداختم و تو دلم گفتم||خدایا ،حق من ابراز علاقه همچین مردیه؟؟؟||
به جعبه جلو دستم نگاه کردم و بهش گفتم:
-من نمیتونم هیچ هدیه ای قبول کنم، ببخشید!!!
رفیعی دوباره رو صندلیش نشست و گفت:
-این حرف رو نزن...نه تو بچه ای نه من...خودت میدونی هدیه هر چقدرم ناقابل باشه باید قبول کنی...
دل تو دلم نبود...رفیعی دست به سینه نشست و گفت:
-بازش کن...
با دستهای لرزون در جعبه رو باز کردم ...یک انگشتر تک نگین وسط جعبه بود...رفیعی خودش رو به جلو کشید و گفت:
-دستت کن...دستت کن ببینم اندازته...
تا انگشتر رو به سمت انگشت وسطی دست چپ بردم رفیعی سریع گفت:
-نـــــــــــه...کناریش ....کناریش...
انگشتر رو تو انگشت حلقه کردم و نفس عمیقی کشیدم...اندازه بود...
رفیعی لبخندی از رضایت زد و گفت:
-با اینکه تا حالا دستت رو نگرفتم اما دقیقا سایز انگشتت رو سفارش دادم...اینا نشونه چیه؟
سری به نشونه نمیدونم تکان دادم و بهش چشم دوختم...
رفیعی لبخندی زد و گفت:
-اینا نشونه این که همه حواسم پی تویه...بله خانم،شما بدجور تو چشمی!!!
انگشتر رو از تو انگشتم بیرون اوردم و گفتم:
-من نمیتونم این رو با خودم خونه ببرم...اگه عزیزم بفهمه خیلی بد میشه...رفیعی سری دستش رو به روی دستم گذاشت و گفت:
-در نیار...حداقل جلو من بزار دستت باشه...اصلا رسیدی خونه بندازش بیرون...
از تماس دستش با دستم ،خودم رو عقب کشیدم و تو دلم گفتم||خدایا چرا امشبت انقدر طولانیه؟امشبت که از یلدا هم بلندتره!!!||
رفیعی به صندلیش تکیه داد و گفت:
-مریم اگه به من دل بدی دنیام رو بهت میدم...فقط کافیه دلت رو بهم بسپری،به عدد و رقم تو شناسنامم نگاه نکن من با تو جوانی میکنم...قول شرف میدم...قول میدم پشیمون نشی...هر چی بخوای واست میخرم هر چی بخوای کافیه اشاره کنی به خدا نه نمیگم و سریع واست فراهم میکنم!!!||


عزیز تلویزیون رو خاموش کرد و گفت‌:
-اومدی؟خوش گذشت؟
به سمت اتاق رفتم و گفتم:
-بد نبود...جای شما خالی...
انگشتر رو سریع از تو کیفم در اوردم و وسط تشک مرتضی پنهون کردم...
با صدای عزیز هول کردم و به بیرون اتاق رفتم...عزیز بالشتش رو زیر سرش گذاشت و گفت:
-با کی اومدی؟
شالم رو با یک حرکت پایین کشیدم و گفتم:
-با اقای سزاوار...
عزیز اهانی گفت و خوابید...چراغ رو خاموش کردم و به اتاق برگشتم...تو دلم گفتم||لای تشک مرتضی نزار،عزیز وسایل مرتضی رو روزی هزار بار زیر و رو میکنه...جای انگشتر رو مرتبا عوض کردم اما وسواس فکری دست از سرم برنمیداشت...اخر سر انگشتر رو بین لباسهام پنهون کردم و از خدا خواستم دستم رو جلو عزیز رو نکنه!!!

ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، فصل دوم شصت و پنجم